تبليغاتX
اولدوزلار

اولدوزلار

چقدر تنها شدم، هستم... .

+   شنبه 29 تیر1387  11:40   S  | 

دوستی....

مرور یه عالمه خاطره ریز و درشت.....

بغض، گریه... اشک، اشک،.... لبخند، ..... خنده.....

دلتنگی........

.............

.....

..

.

+   جمعه 28 تیر1387  21:9   S  | 

زن....

+   جمعه 28 تیر1387  16:1   S  | 

کاری به کار عشق ندارم

من هیچ چیز و هیچ کسی را

دیگر

در این زمانه دوست ندارم

انگار

این روزگار چشم ندارد من و تو را

یک روز

خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا

 هر چیز و هر کسی را

که دوست تر بداری

حتی اگر که یک نخ سیگار

یا زهرمار باشد...

از تو دریغ می کند

پس من با همه وجودم

خودم را زدم به مردن

تا روزگار ، دیگر

کاری به کار من نداشته باشد

این شعر تازه را هم

ناگفته می گذارم

تا روزگار بو نبرد...

گفتم که

کاری به کار عشق ندارم!

 قیصر امین پور

+   پنجشنبه 27 تیر1387  23:56   S  | 

سي سال بيهوده در انتظار تو ماندم و نيامدي...
+   سه شنبه 25 تیر1387  11:45   S  | 

چه فرقي مي كند زمين كروي باشد يا مستطيل
وقتي سفري در كار نيست ؟
چه فرقي مي كند لحاف در چه اندازه اي باشد
وقتي پايي نداري كه دراز كني ؟
اين خورشيد چه بتابد
چه نتابد
چه فرقي به حال مرده ها دارد ؟

رسول یونان

+   سه شنبه 25 تیر1387  11:42   S  | 

  Ambition is a poor excuse for not having enough sense to be lazy.
+   یکشنبه 23 تیر1387  9:38   S  | 

کاشکی این مردم این همه اصرار نمی کردند که دانه های دلشون رو پنهان کنند...
+   چهارشنبه 19 تیر1387  13:9   S  | 

 

+   شنبه 15 تیر1387  23:11   S  | 

     خیلی وقتها شده غر بزنم، عصبانی باشم و یا بنالم ولی از ته دل نبوده هیچ وقت،

اما امروز برای اولین بار در زندگیم از تهِ تهِ تهِ تهِ قلبم احساسِ ناامیدی می کنم و هیچ نوری، نه یه خورشید بزرگ و درخشان، حتی روزنه کوچیکی هم نمی بینم که بخوام امیدوار بشم و بتونم با اعتماد قدم بردارم... .

    امروز اطمینان قلبی دارم که هیچ غلطی تو این دنیای مزخرف نمی تونم بکنم...

    .......

   فقط می شه نقش یه آدمی رو بازی کنی که خودت نیست، نقش یه آدمی تو یه داستان خیالی مسخره....  

+   سه شنبه 11 تیر1387  10:11   S  | 

 " زن هرچه کم شعورتر، در نزد مرد عزیزتر"

 

 

+   یکشنبه 9 تیر1387  11:58   S  | 

+   دوشنبه 3 تیر1387  12:23   S  | 

      نمی تونم رو کارم تمرکز کنم، همش فکرم در حال پرواز و گشت و گذاره! آقای رییس هم دم به دقیقه می یاد و با خنده می گه، گزارش تموم شد و منم از صبح می گم نه، جی اس پی اش مونده! اونم می گه: " آفرین، آفرین! بنویس" و می ره! لابد تو دلش هم می گه این کار نیم ساعته چرا تموم نمی شه، ولی به روم نمی یاره خب. 

   چند روز پیش یک آشنایی با بهانه یه سری از کارهاش که مربوط به شرکت ما بود اومده بود اینجا که مثلن من واسطه بشم کارش انجام شه!  من هم کلن از کارش سر در نمی آوردم زنگ زدم رییس، که لطفن یه سر بیایید اتاق من ببینید می تونید کار این آقایون رو براشون انجام بدین. اونم بنده خدا اومد و راهنماییشون کرد و رفتند..... بعد با اون آشناها که صحبت می کردم، گفتم اون اقا که اومدن کارتون رو انجام دادن رییسم بودند! کلی تعجب کرده بود که وا!  ما تا حالا دیده بودیم کارمندا می رن خدمت رییس با خواهش و تمنا، چرا شما ریییستون اومد خدمت شما؟! پر بیراه نمی گفت انگار! از امروز سعی می کنیم بیشتر به این نکات توجه کنیم!  حالا من هم هرچی توجه کنم رییس جان که توجه نمی کنه!

 

این روزها همش آچار و پیچ گوشتی به دستم! هر روز یه اتفاقی می افته تو خونه. یه روز شیر ظرفشویی خراب می شه. یه روز تو آشپزخونه سیل راه می افته. روز دیگه شیر حموم خرابه و.... . داشتم وصف خرابی های مختلف خونه رو به رییس می دادم، به سلامتی امروز با پیشنهاد رییس باید با سیمان سفید برم خونه و بساط بنایی راه بندازم!

این پدرجان من اون روزهایی که به مادرم غر می زد این چه دختریه تو بزرگ می کنی و بهش آشپزی و خیاطی و.... یاد بده، هیچ فکرش رو نمی کرده که باید خودش بهم لوله کشی و سیم کشی و بنایی و نجاری یاد بده!

آها یادم افتاد سیم کشی لامپ راه پله هم ایراد پیدا کرده :(

 

دیگه این که این روزها یه پا مشاوره خانواده شدم! مشاوره لازم بود در خدمتم....

آخ فرزانه جونم دلم می خواد باهات بیام مشهد :(

بعد هم راست  گفتی این همه بدخواهی و حسادت های دیگران بیشتر باعث می شوند پی به توانایی های خودم ببرم.

بعد هم موبایلم خاموش شده، هم دلم می خواست اس ام است رو اینجا بنویم و هم باهات حرف بزنم.

سنجاب خوبم، دلم برات تنگ شده :*

 

چه نوشته های بی ربطی!

+   شنبه 1 تیر1387  15:23   S  | 

 

+   شنبه 1 تیر1387  13:6   S  |