این دوست جون ما بود که باعث شد نصف شبی آلبومهای خاک گرفته رو از کمد بیارم بیرون و یواشکی، جوری که دخترخاله جانمان بیدار نشه، ورق بزنمشون و برم به اون روزای خوب با شما بودن... بعد هم فرمت کامپیوتر و عکسهای 16 آذری که اون یکجا جمع شدن آخرین نفسهای اون منِ پرجنب و جوش بود..... بعد از اون اومدین بالا بالاهای ذهنم و دیگه هم دست بردار نشدین.... و من هی خوندم "بردی از یادم/ دادی بربادم و نتونستم بگم: بایادت شادم که با یادت احساس حماقت کردم ...."
اونوقت یه دفعه چراغ زینب بعد این همه وقت روشن شد و بعد تلفن پرپری مهربون و سولماز عزیز که بغض کرد و گفت: " دل به دل راه داره" ........
یک نفر دلتنگ است.