جان من است او

چرا خوب نمی شه پسرکم. لعن

      کارهام احتیاج به حواس جمع و تمرکز زیاد دارند و من هیچ معلوم نیست که حواسم کجاست. توی کارهام دقت لازم رو ندارم و هرچقدر بیشتر به خودم تذکر می کنم و سعی می کنم حواسم جمع تر باشه کمتر نتیجه می گیرم.  وقتی کاری رو انجام می دم، یک بار هم مرور می کنم که مشکلی نباشه. ولی وقتی دارم به یکی دیگه ارائه اش می دم، خودم همزمان ایرادهاشم درمی یارم... .  روز به روز اوضاع بدتر می شه و من اعتبارم رو پیش رییس و همکارام بیشتر از دست می دم.

     بچه که بودم مادرم اجازه نمی داد که شب ها جایی بمونیم، اون زمانها بخصوص 14 سالگی که عاشق رمز و راز آسمان شب و ستاره هاش بودم، جزو آرزوهام شده بود که یک شب را با د.خ.ن. باشم و باهم ستاره ها و ماه رو تماشا کنیم.

     حالا که بزرگ شدم و خودم می تونم تصمیم بگیرم، گریزانم از اینکه شب را در جایی غیر از خانه خودم و در رختخواب خودم به صبح برسانم.  خانه هر کی که برم، شب کلی اصرار می کنم و بهانه های مختلف می یارم که برگردم خونه خودم و بعضی وقتها هم از قبل شرط می کنم که شب اصرار به موندنم نکنند. اگه احتمال بدم که برای برگشتنم به خونه با مشکل مواجه خواهم شد، بی خیال مهمانی و شب نشینی می شم، مثل امشب که خونه موندن رو به خانه دایی ترجیح دادم.

      بیچاره د.خ چقدر  شاکی بود از این اخلاق من.

       امسال زمستان که نیومد. من فقط به مدت یک دقیقه بارش برف رو دیدم و بس.

       منی که هر سال تا این موقع دوبار رو حتما سرما خورده بودم، امسال خبری از سرماخوردگی نبود تا اینکه پریروز بوی سرماخوردگی به مشامم رسید و تمام دیروز را در حال لرز و عطسه و فین فین و بدن درد بودم. اونقدر عطسه کردم (متوسط دقیقه ای 3 تا) که دل درد گرفته بودم و وسط جلسه کاری هم خودم با زبان خوش، جلسه رو ترک کردم و بقیه شرکت کنندگان - رییس یا همکار- نه تنها اعتراض نکردن که خوشحال هم شدند و سفارش اکید کردند که فردا (امروز) رو نیام سرکار.

     مریضی که من باشم عطسه کنان، رفتم مقادیر زیادی پرتقال و شیر و شلغم خریداری نمودم (فکر کردم 3 روزی تو خونه بستری هستم) و از وقتی  رسیدم خونه، تمام درمانهای توصیه شده را انجام دادم (بخور، خوردن انواع مایعات داغ، خوردن مقدار زیادی آب پرتقال طبیعی که خودم تهیه نمودم، خوردن آب+عسل+آبلیموی تازه و قرص سرماخوردگی و.... ) فقط استراحت مطلق رو نتونستم انجام بدم که دو دلیل داشت، یکی اینکه تمام اون دوا درمونا رو باید خودم تهیه می کردم و دوم اینکه سردیم شده بود و تا می رفتم زیر لحاف، باید بلند می شدم می رفتم دستشویی مثل یخچال. (خدا می دونه این آپارتمان ما رو چطور ساختن که با وجود کلی درزگیر و یه بخاری گنده، فقط زیر لحاف گرمه و بس!)

     خب، مثل اینکه یکی از این دوا درمونا جواب داد و امروز سر و مر و گنده سرکار حاضر شدم و تا الان که از ساعت اضافه کاری هم رد شده، مشغول کسب روزی حلال هستم.


        اینم دو نوشته در یک روز خدمت دوستانم که می گفتن چرا نمی نویسم.   گفته بودم که:

       هیچ اتفاق جالب توجهی رخ نمی ده که ازش بنویسم. روزها اونقدر شکل هم هستند که خودم هم فراموش می کنم که این ساعتی که الان توش هستم ادامه دیروزه یا امروز.  عاشق هم که نیستم از عشقولانه هام بنویسم. عشق تازه از دست داده ای هم ندارم که  در فراق یار بنویسم.  حس و حال کتاب خواندن ندارم که از اون بنویسم و الان یک ماهه که در صفحه 15 ام کتابی که شروع کردم برای خوندن موندم، فیلم هم نمی بینم. تلویزیون رو انگار اساسی ترک کردم و بعد خریدش هم نمی رم سراغش که از برنامه هاش بنویسم. د.خ. هم نیست که از عشقولانه های اون بنویسم لاقل (این د.خ. رفت من سوژه نوشتنم رو از دست دادم) . گردش و تفریح هم نمی رم. از تنهایی و اینکه مریض می شم کسی نیست یه لیوان آب بده دستم تا قرص بخورم (از ترس این یکی هر دفعه در زمان اضطراری خودم زودی با زبان خوش قرصم رو می خورم که به حال زاری که یکی باید اول من رو احیا کنه که بتونم بلند شم برم آب بیارم نیفتم ) و یا از این تفکرات رمانتیک که وقتی از حموم می یام بیرون حوله ام رو کسی گرم نکرده و اینکه هر روز خودم در رو قفل می کنم می رم و وقتی برمیگردم به همان تعداد که قفل در رو چرخوندم باید برعکس بچرخونم تا باز بشه و اینکه هر روز خودم کلید برق رو می رنم و همه چی رو همونطور که موقع رفتن گذاشته بودم و رفته بودم می بینم، هم بنویسم دیگه لوس و تکراری شده خب.

بعضی روزها از شدت بی تنوعی روزهام به خودم قول می دم که فردا قبل از 8 می یام سرکار که تنوعی بشه ولی خاموش کردن زنگ موبایل و دوباره زنگ زدنش و باز خاموش کردن و.... هم حتی عوض نمی شه.

     به قول ندا بچه هم ندارم لاقل از شیرین کاریهای بچه ام بنویسم.

 

     کارم که تموم نشد، تمام برق های طبقه رو خاموش کردن دارن می رن. پاشم در برم خوخان نیاد بخوردم.D:

همکارم از راه  می رسه و می پرسه: " نه وار نه یوخ؟"

می‌گم: " بیری وار، ییرمی سی یوخ."

میگه: " یوخ بابا، ییرمی سی وار، بیری یوخ"


 نمی ذاره که کار کنم، فکرم رو می فرسته پیِ اون بیری کی یوخدی .  

آقای کفاش

      تو خیابان شرکتمون یه آقای کفاش هست – از اونا که یه جعبه و چهار پایه دارن و  تو پیاده رو می شینن- که چند سالیه محل کسب و کارش همونجاست و مشتریهاش هم اغلب کارمندای ادارات همون خیابونن.

     با اینکه حتی یه بار هم نشده که کفشم احتیاج به تعمیر داشته باشه و مشتری آقاهه شده باشم، این آقای کفاش فکر کنم من رو با کسی اشتباه گرفته و مدتیه هر وقت از جلوش رد می شم جلوی پام بلند می شه و خیلی گرم و بااحترام شروع می کنه به سلام و احوالپرسی. من هم، از اینکه اون آقا که جای پدرم هستند هر دفعه برای سلام و احوالپرسی از جاشون بلند می شن خجالت زده می شم و  روم هم نمی شه بگم که احتمالا من رو با کسی اشتباه گرفته و مجبور می شم بایستم و جواب سلامشون رو بدم... . 

     بعضی آدمها رو خودمون بهشون سریش می شیم، وابستشون می کنیم به خودمون. بعد که اونا دوستمون دارن، می خوان باهامون باشن،  نمی تونیم بهشون بگیم برو دیگه نمی خوامت... .

      بچه که بودم،  اون وقتا که غیر از یک ساعت در روز که ممکن بود کارتون ببینم و یا بعضی وقتا مجله کیهان بچه بخونم، دیگه خیلی با زبان فارسی سروکار نداشتم، یه روز سرکلاس به کلمه ای برخوردم و خیلی ساده دستم رو بلند کردم و از معلممون پرسیدم که معنی اون کلمه چی می شه؟ خانوم معلممون عصبانی شد از اینکه معنی کلمه ای به اون سادگی رو پرسیده بودم و با اینکه دختر ساکت و درسخوانی بودم،  بدون اینکه معنیش رو بهم بگه،  از کلاس انداخت‌م بیرون!

   

     کلمه مورد نظر، "سیخ" بود که هیچ معنی زشتی هم نداشت. فقط اینکه ما تو خونمون بهش می گفتیم "میل".

    

     داشتم فکر می کردم،  چه خوبه گوگلی هست، که یاد این خاطره افتادم.... .

     شاید هم به قول لاک پشت، دنیای کسی که کامپیوتر خونده و با کامپیوتر سروکار داره صفر و یکی می شه. نمی دونم ولی می دونم که همانطور که یکباره تمام کارهام به بن بست خوردن و پشت سرهم بد آوردم و نزدیک به دو هفته از دست آدم های بی مسئولیت حرص خوردم، دیروز همه باهم حل شدن به جز یکی که خودش برام اهمیت نداره وبیشتر حرص می خورم از اینکه احساس می کنم من رو ببو فرض کردن و بهم توهین شده.  شکر. ولی خدا اون بالا نشسته بهم می خنده ها با این بازی صفر و یک. خدا جون حالا نمی شه مرحمتی کنی و سهمیه بدبیاری و خوش بیاری من رو کم کم و درهم  برام بفرستی؟ 

 

   مدتیه شروع کردم چیزی شبیه فنگ شویی تو خونه اجرا می کنم. هر روز می رم سراغ وسایلم، یه مقداریشون رو جدا می کنم برای بخشیدن، دور انداختن، گذاشتن در انباری و یا فروش، اگه از دستم بربیاد. اینه که هر وقت یکی زنگ می زنه و می پرسه چی کار می کردی، می گم: تو اتاق بودم داشتم مرتب می کردم.... . صدای همه دراومده. خواهرم این دفعه گفت اون خونه 30 متری با 4 تا وسیله مگه چند روز وقت برای مرتب کردن می خواد؟!  رفتم یه کتاب طراحی نظم هم خریدم . وقتی فصل مربوط به طرح چیدن خونه رو خوندم کلی خنده ام گرفت. طبق نقشه کتاب، سطل آشغال و جارو و خاک انداز رو گذاشتم تو قسمت عشق و ازدواج و زندگی. هرچی فکر کردم  دیدم اصلن نمی شه، جای دیگری غیر از همونجا بذارمشون. این شد که این فصل کتاب رو ندیده گرفتم و رفتم سراغ فصل بعدی.  حالا باید یه روز برم انباری و یه کارتن کتاب جدا کنم و نمی دونم چی کارشون کنم. شاید بردم دادم کتاب کهنه فروشی تو انقلاب (کسی کتابهای تخصصی کامپیوتر نمی خواد؟ تخصصی یعنی در حد الکترونیک و سیگنالها و وی اچ دی ال و شبکه و فازی و عصبی و... ) و یه کارتن دیگه رو هم احتمالا درحالی که به پهنای صورتم اشک می ریزم بدون نگاه کردن بذارم تو کیسه زباله های خشک و ببرم بدم باجه جمع آوری پسماند خشک محلمون.

    یه کارتن کوچیک هم دارم توش قاب عکس و چیزای خوشگل باید باشه، یه دختری همسن دخترهمسایه لازم دارم بدمشون بهش. وقتی از خوابگاه به این خونه اسباب کشی می کردم یه وانت وسیله از اتاق 6 متری جمع کردم آوردم. دلم می خواد دفعه دیگه که اسباب کشی می کنم خودم یه لبخندی بزنم و بگم چه جمع و جور :)

 

     در زمینه های پزشکی و امداد رسانی و این کارا علاوه بر اینکه صفر هستم، به شدت ترسو هم هستم.  همیشه فکر می کنم اگر خدایی نکرده یک اتفاقی برای یکی از عزیزانم بیفته من دست و پاچلفتی به جای کمک لابد غش می کنم و یکی باید بیاد منو جمع کنه. برای مبارزه با این ترس و دست وپا چلفتی بودن رفتم و در کلاسهای هلال احمر ثبت نام کردم که به قول مربی شاید وقتی دانشم زیاد بشه، اعتماد بنفس هم پیدا کنم و بتونم خونسرد باشم. فعلا فقط یک جلسه رفتم و خیلی خوب بود.

 

      این روزها احساس می کنم خودم نیستم، خودم رو نمی شناسم،  از خودم دورم.  خیلی سعی می کنم خوش باشم یا شاید حتی الکی خوش باشم و لذت ببرم از زندگی ولی راضی نمی شم-نیستم.

      اگه هنوزم مشخصه دانشمند بودن و مادربزرگ بودن عینک باشه، من دانشمند که نشدم ولی مادربزرگی رو دارم می پذیرم و تصمیم دارم عینک بزنم.

      با عینک دنیا از حالت غبار گرفتگیش در اومده و شفاف تر شده. صورت اطرافیان از صاف و صوفی دراومده و می بینم که بقیه هم جوش و لک تو صورتشون دارن. نمی دونم چرا وقتی رفتم عینکم رو تحویل گرفتم به نظرم خیلی گنده تر از زمانی بود که سفارش دادم. شبیه خانوم مدیرهای جدی شدم. حالا شاید برای بیشتر جدی گرفته شدن در اجتماع برام مفید باشه.

     حالا چی کار کنم که دنیا روفقط از پشت این شیشه ها ببینم؟ من که هرکار می کنم همش این فریمش جلو چشمم‌ه!

      طرحهای رویایی من:

      بشینم و درمورد جوجه تیغی ها تحقیق کنم، شاید بشه یه کفش یخ شکن سرخود بسازم که وقتی به قسمتهای یخی و لیز می رسیم خطر رو احساس کنه و خارهاش بزنه بیرون و یخ شکنه فعال بشه و وقتی به خشکی و سنگ می رسیم یخ شکنش خودبخود غیرفعال بشه.

 

     یه پنجره ای بسازم برای این اتاق بی پنجره، که یه منظره بهش بدم و با توجه به هوای واقعی بیرون ساختمان و ساعت و فصل، اون منظره رو از پنجره ببینم. خب بشه وقتی برف یا بارون می باره دستم رو بگیرم زیر برف و بارون و احساسشون کنم که عالی می شه! یه وقتایی هم آفتاب تا وسط اتاق بیاد هم که دیگه چه بهتر.

 

     بزرگترین آرزوم هم اینه که به این کامی خنگ بگم، کامی جان یکی بهمون پول بده ما بهش بدهکار می شیم و اون بستانکار می شه و اگه ما بهش پول بدیم اون بدهکار می شه و ما بستانکار. بعد خودش برنامه مالی که می خوام رو برام بنویسه تحویل بده.

 

      یه رویایی هم دارم که اون 3 تای بالایی رو  شاید بهشون برسم این یکی رو ولی فکر نکنم. اونم اینه که یه روزی برسه که این شرکت خدمات پس از فروش.... (یه شرکت خاصی مدنظرمه) معنی خدمات پس از فروش رو بفهمه.

 

فعلن همینا.

   می‌دونی چیه؟

     تو سینه‌م قلبم داره یخ می‌زنه  "

 

 

 

     "یادمان باشد کسی مسئولِ دل‌تنگی‌ها و مشکلاتِ ما نیست.! اگر ردِ پای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هر مفهومی نشسته‌ایم و همه‌ی چیزهای تلنبار ِ مربوط و نامربوط را زیر و رو می‌کنیم.  به نظر می‌رسد، انسان آسانسورچی فقیری است که چرخِ تراکتور می‌دزدد! البته به نظر می‌رسد.  تا نظر شما چه باشد؟"

 

حسین پناهی

1-       در کلاس حرکات موزونمان  یه خانومی هست که خیلی دوستش دارم برای اینکه هر دفعه که می بینمش، و سلام می کنم و می پرسم: خوبید؟  خیلی باانرژی می گه: خوبِ خوب، عالی و من سرحال می یام. وقتی در مورد سختی حرکات بهش می گم و از دردِ ماهیچه های تازه کشف شده پام- که قبلا با وجود کلاسهای ورزشی که می رفتم از وجودشون بی خبر بودم. می‌گه: هرکاری رو با پشتکار می شه انجامش داد. اگر خانوم مربی تونسته پس ما هم می تونیم.  خب با وجود اینکه-صادقانه بگویم- خوشگل نمی رقصه- ولی  پشتکارش عالیه و ناامید نمی شه و من تحسینش می کنم. 

2-       امروز برای اینکه من از خانه دور باشم، خواب صبحگاهی رو بر ماموت حرام کردیم و رفتیم درکه.  به دلیل درد ماهیچه های تازه کشف شده نشست و برخاست هم برام سخته  چه برسه بالا رفتن از کوه ولی خب نمی شد خونه هم نشست.  سعی کردم درمورد نوشته قبلیم غر نزنم و درعوض، هی غر زدم که ماموووت بسه همینجا اتراق می کنیم و ماموت هم یه پسته بهم جایزه می داد و تشویقم می کرد که آفرین تو می تونی. و اینگونه شد که تا خود پلنگ چال که نه ولی تا جوزک رو همراهیش کردم-خسته نباشم- و نشستیم جلوی گرمای مطبوع آفتاب و چندبرابر کالری مصرف شده مان خوردیم و به اندازه زمان مورد نیاز تا قله حرف زدیم و برگشتیم. الان هم چلاق شده ام.

3-       دارم فکر می کنم که اگر مجبور بشم از این خانه بی همسایه برم، چه خاکی به سرم بریزم؟ اصلن همسایه داری بلد نیستم و تحمل همسایه های فضول رو ندارم. امروز که خونه رسیدم، دیدم که خانوم همسایه زنگ زده ، پرس و جو کردم که ببینم چی کارم داشته؟ فهمیدم می خواسته دخترش چند ساعتی پیشم بمونه که برای انجام کاری بره بیرون. راستش رو بگم، خوشحال شدم که خونه نبودم، از بس دختره شیطون و بیش از حد مجاز کنجکاوه! از بس همسایه نداشتم، تحمل کنجکاویهای همسایه ها رو ندارم. خانوم همسایه تو همین چند باری که تو اتوبوس می بینمشون هم یه عالمه کنجکاویهای بی جا می کنه و تمام رفت و آمدهام رو هم تحت نظر داره.  خلاصه که، روابط عمومی و همسایه داریم صفره.

4-        عکس انارهای خوشرنگ و خوشمزه درکه، کاری از موبایلم.

    بدبیاری ها، ازبس زیاد و پشت سرهم رخ می دن که دیگه کم آوردم. خیلی هم کم آوردم.  افسرده و غمگین و ناراحتم. توان پیگیری ندارم. الان فقط می خوام که نباشم. خدایا به اندازه توان و ظرفیت بنده هات هم نگاه کن.

    هرچی که بهش فکر کنیم برامون پیش می یاد؟ من که همش به چیزای خوب فکر کردم. کلی سعی کردم شاد باشم که شادی بیاد. پس چرا نشد؟

   خلاصه که، روزگار مزخرفی دارم این روزها.