...

نامه ام بايد كوتاه باشد،

ساده باشد
بي حرفي از ابهام و آينه،
از نو برايت مي نويسم
حال همه ما خوب است
اما تو باور مكن.

               علي صالحي


اگر به آدم بزرگ ها بگوييد يك خانه قشنگ ديدم از آجر قرمز كه جلو پنجره هايش غرق شمعداني و بامش پر از كبوتر بود، محال است بتوانند مجسمش كنند. بايد حتما به شان گفت يك خانه صد ميليون تومني ديدم تا صداشان بلند بشود كه: واي، چه قشنگ!


دیشب تلویزیون یه برنامه ای پخش می کرد در مورد ازدواج. اسم برنامه یا موضوع دقیقش رو نمی دونم ولی بحث در مورد همون خبر قدیمی چند برابر بودن تعداد دختران دم بخت نسبت به پسرهای دم بخت بود. آقای جامعه شناس این گونه می گفت:  "معمولن بعد از جنگ این مشکل پیش می یاد. به دلیل کشته شدن پسرانی که مناسب این دخترها بودند و یا خارج شدن آنها از کشور، چون اغلب این پسرها برای ازدواج از دخترهای غربی استفاده کرده اند! "

 داستان من، کِی به پایان می رسد؟

روزهای برفی

   این عکس من را به یاد روزهای تلخ زمستان 1365 می اندازد و بمباران و تعطیلی مدارس. آن زمان که با دخترخاله ام روزهایمان را به خواندن کیهان بچه ها و بریدن صفحات لبخند آن و (فکر کنم) مجله رشد دانش آموز و جمع کردن آنها می گذراندیم و این لبخند که: "در کلاس نقاشی، پسر چند تا خط تو صفحه می کشه. معلم می پرسه: اینها چین؟ پسر جواب می ده : برف باریده و فقط چند تا از شاخه های درختها دیده می شه. معلم صفری در صفحه نقاشیش می ذاره و می گه: اینم یه 20 هست که 2 آن زیر برف مونده!" 

لورکا:

"خاطره را

و رنگ ساعت های دیرینه را از دلم پاک کن."

!

    شده تا حالا، برای حل مشکلی(؟!) تلاش کنید و وقتی که فکر می کنید کم کم اون مسئله یا مشکل داره حل می شه متوجه بشید که فقط صورت مسئله رو عوض کرده اید و صورت مسئله جدید از قبلی، به مراتب بدتر هم هست؟

من دیشب متوجه شدم یکی از مسائلم را اینطوری حل کرده ام.

* برخی رفتارها جزئی از وجود آدمها هستند انگار.  تغییر دادنشان یا تعدیلشان محال است .

خانه1

شما مجرد هستید.

شما، در به در دنبال خانه ای برای اجاره هستید.

 آقا و خانم همکار هم،  هر دو دنبال مستاجر برای اجاره دادن خانه شان هستند. 

آقا و خانم همکار مشغول صحبت کردن هستند.

خانم همکار با ترشرویی: " آدم خانه اش را با کاه پر می کند ولی به یک مجرد اجاره نمی دهد! "

.........

....

جاودانگی، میلان کوندرا:

"... فقط زندگی در جهانی را تصور کن که در آن آیینه نباشد. تو درباره صورتت خیالبافی می کنی و تصورت این است که صورتت بازتاب آن چیزی است که در درون تو است. و بعد وقتی چهل ساله شدی، کسی برای اولین بار آیینه ای در برابرت می گیرد، وحشت خودت را مجسم کن! تو صورت یک بیگانه را خواهی دید. و به روشنی به چیزی پی خواهی برد که قادر به پذیرفتنش نیستی: صورت تو خود تو نیست.

...

شاید کمی پیش از پایان یافتن دوران کودکی ام اتفاق افتاد: برای مدت زیادی آنقدر به آیینه نگاه کردم تا بالاخره باورم شد که آنچه می بینم خودم هستم... ."

چی می تونه خوشحال کننده تر از شنیدن صدای یه دوست خوب باشه؟

ممنونم سنجاب جونم. نمی دونی چقدر ذوق زده شدم!

طنزآوران امروز ایران

 توضیحات اضافی

بعضی ها رویشان نمی شود قیمت پشت جلد کتاب را نگاه کنند، مخصوصا اگر کتاب فروش آشنا باشد. اما اگر در پشت جلد کتاب نوشته ای باشد، می توانند به بهانهء خواندن آن، زیرچشمی نگاهی هم به قیمت کتاب بیندازند و بعد با وجدانی آسوده آن را سرجایش بگذارند و بروند.

ادامه نوشته

...

صدایی نشنیده ام و نشانه ای ندیده ام

می دانم!

کسی نخواهد آمد و هیچ پیامی دریافت نخواهم کرد

چه آرامشی دارد

چشم به راه نبودن!

مرگ برگ

 

.............

.................................

.................................

.................................

................................

................................