بدم می یاد از شبهای طولانی زمستان... هر چی ثانیه ها و دقیقه ها و ساعتها رو می شمارم این شب لعنتی تموم نمی شه!
حالا نه این که اگر روز بود خیلی کارهای مفیدی انجام می دادم؟!
تمام دیشب را خواب بد دیدم. خواب دانشگاه و مدرسه و همکلاسیهای قدیم دانشگاه رو می دیدم. بیشتر خواب دانشگاه ت.م. رو . ولی نمی دونم چرا همش کابوس بود. حتی اون نگهبان احمقی را که اون روز که از نمایشگاه کتاب بر می گشتیم و دیر شده بود و تو دانشگاه راهمون نمی داد رو می دیدم. همونی که عین تارزان از وسط بته ها پرید جلومون و قهقهه و حشیانه ای می زد و ما هم دانشکده ایی بدتر از خود اون نگهبان رو واسطه کردیم تا نصف شبی تو خیابونای کرج سرگردان نشیم… از خواب می پریدم و خدارو شکر می کردم که خواب می دیدم و باز که می خوابیدم دوباره شروع می شدن خوابهای لعنتی! تمام روزم را خراب کردند… دلم می خواست اونقدری خسته بودم که چشم برهم نذاشته خوابم می برد ولی یه ذره هم خوابم نمی یاد… .
دیشب همه رو حتی اونایی که عمرن یادشون بیفتم رو هم دیدم الا سولی! دلم می خواست زنگ بزنم باهاش حرف بزنم ولی هیچ حرفی ندارم بهش بگم.... آهنگ گل پنبه Barış Manço روپیداش کردم و گوش می دم. خواننده محبوب سونا خواهر سولی که اون سالها مرده بود(باریش) و سونا کلی به خاطرش گریه کرده بود و یه صدتومنی داده بود تا براش قرآن بخونن... آهنگه رو سولماز برام ضبط کرده بود... .
فکر کنم برم یه کلاف نخ و دوتا میل بافتنی بخرم و بشینم شال گردن ببافم! راه حل بهتری برای گذراندن این شبهای طولانی سراغ دارید؟
یه نفر که از تو صفحه کاربران بلاگفا اومده اینجا، یه پیام خصوصی گذاشته برام که : "راستش من از وبلاگ شما هیچی نفهمیدم منظورم اینه که هدف شما چی رو می خواد به خواننده بگوید؟چرا از کلمه ی ترکی استفاده نمودی با عنوان وبلاگ اما اثری از ترکی نبود؟"
والا حق با ایشونه! چی بگم؟! این بلاگفا هم که امکان خصوصی سازی وبلاگ رو نداره. تا یه چی هم می نویسی زودی اسم وبلاگ رو می بره تو اول لیست وبلاگا! این آقای یا خانم محترم هم از تو لیست وبلاگا می یاد اینجا رو می خونه و ... . بقیه هم لابد به میل اینجا رو می خونن دیگه، هدفشون رو خودشون باید بگن :)