انگار تمام دین و ایمان عالمیان بستگی به ساق پا و چندتا تارموی خانومه ها داره که برخورد با مردان بدحجاب! هم معنیش همان گیر دادن به زنهای بیچاره است.

     از صبح  با این تیتر و نوشته روزنامه اعتماد کلی جناب همکارام رو سرکار گذاشتم که حواستان باشد که مو و گردنتان از کلاهتون بیرون بیاد باید بیاییم تعهد بدیم و آزادتان کنیم.... .  

اگر دستم رسد روزي كه انصاف از تـو بستانم
قضاي عهد ماضي را شبي دستي برافشانم
چنانت دوست مي دارم كه گر روزي فراق افتد
تو صبر از من تواني كرد و من صبر از تو نتوانـم
دلم صدبار مي گويد كه چشم از فتنه برهم نه
دگــر ره ديده مي‏افتــد  بــر آن بالاي فتــانــــم
ترا در بوستـــان بايد كه پيش ســـرو بنشيني
وگرنه باغبــــان گويد كه ديگر ســـــرو  ننشانم
رفيقانـــم سفر كردنـــد هر ياري به اقصــــائي
خلاف من كه بگـــرفتست دامن در  مغيــــلانم
بدريایی در افتــــادم   كه  پايانش   نمي‏بينـــم
كسي را پنجه افكندم كه  درمانش  نمي دانم
فراقم سخت  مي‏آيــــد  وليكن صبر مي‏بايــــد
كه گر بگريزم از سختي،  ‌رفيق سست پيمانم
مپرسم  دوش چون بودي بتاريكي  و  تنهایـي؟
شب هجرم چه ميپرسي كه روز وصل حيرانم؟
شبان آهسته مي‌نالم،  مگر دردم  نهان مانـــد
بگوش  هركه  در  عالم،   رسيد آواز   پنهانــم
دمي بادوست درخلوت به ازصد سال درعشرت
من  آزادی  نمي خواهم كه  با  يوسف  بزندانم
من آن  مرغ سخندانم كه در خاكم  رود  صورت
هنوز  آواز  مي‏آيــــد  به  معني  از  گلستانـــم

 

                                             سعدی

 

     تو ساختمونی که خیلی ها وقتی واردش می شن دیگه تا بیرون رفتن فرق تابستون و زمستون و روز و شب رو نمی تونن بفهمند، داشتن اتاقی که پنجره داشته باشه نعمت بزرگی محسوب می شه. حتی اگه مجبور باشی تمام مدت منظره زشت یه ساختمون دیگه و درد و رنج ساکنینش رو تماشا کنی.  در کنار این منظره نازیبا بعضی وقتها چیزهایی قشنگی هم می شه دید. مثل اب تنی کلاغها تو چاله آب گرمی که از منبع آب گرم می چکه. یا غروب خورشید که از لابلای کانالهای کولر به زحمت دیده می شه...

   بعضی وقتها هم مثل امروز آدم از تماشای بارون از پشت شیشه های کثیف خسته می شه و دنبال بهانه ای می گرده که بتونه تو این هوای بارونی قدم بزنه. پیدا کردن بهانه برای این آدم کار سختی هم نیست... . 

 

* امان از این سرماخوردگی کهنه و سرفه هاش که تمومی ندارند :(  

 

عکس بی ریط با متن

 

 

به خدا غنچه ی شادی بودم.....

یعنی اگه خیلی زشت باشیم، علاوه بر این که هیشکی دوستمون نداره  ما هم نباید کسی رو دوست داشته باشیم؟

که دوست داشتنمون خوشحالش نمی کنه که هیچ، باعث می شه بدتر، احساس بدبختی هم بکنه ؟!

دوست داشتن که بهانه نمی خواهد...

می خواهد؟

   میگویند یک گله فیل را داخل حصاری نگاهداری میکردند. منتها فیل بانان نمیدانستند چگونه فیلها را داخل حصار نگاه دارند. پس کنار حصار میله ای بر افراشتند و پیرامون آن طناب کشیدند. فیلها نیز پنداشتند که نمیتوانند از حصار بیرون بیایند.حال آنکه کافی بود پایشان را روی طناب بگذارند و از حصار خارج شوند. اما آنها دچار این توهم بودند که طناب زندانیشان کرده است.مردم نیز دچار همین توهم هستند ، ترس و تردید همان طناب است که پیرامون اگاهی آنها کشیده شده و نمیگذارد از این حصار بیرون بیایند و به تفکر روشن گام بگذارند.

 

      حالا آدم توهم اینو داشته باشه که طنابه زندونیش کرده باز توجیه پذیره. من یکی که چندتایی از این طنابا دور و برم هست و می دونم می شه پامو بذارم روشون و دربرم ولی باز نشستم این ور طناب و درمورد حصاری که توش گیر کردم سخنرانی می کنم... حالا البته طنابهایی هم بودن که پا روشون گذاشته باشما ولی به جان خودم یکی دوباری هم اشتباه کردم و طنابه سیم خاردار بود!  اوخ پام!

....

راه حلش همونه که از رو طنابه  بپریم :)

آقای همکار یه گوشی تلفن که صدای زنگش عوض نمی شه آورده بلکه همکاران عزیزش بتونن کمکش کنن. من که هر چی تلاش کردم موفق نشدم. الان هم اون گوشی رو وصل کرده و گذاشته رفته. تلفنش هم دم به دقیقه زنگ می زنه و یه آهنگ بندری با صدای بلند پخش می کنه. افراد کنجکاوی هم که تو سالن درحال رفت و آمدن دماغشون رو چسبوندن به شیشه و دارن با تعجب نگام می کنن... ! پدر تنبلی بسوزه که نمی ذاره پاشم این تلفنه رو قطعش کنم! :)

    بدم می یاد از شبهای طولانی زمستان... هر چی ثانیه ها و دقیقه ها و ساعتها رو می شمارم این شب لعنتی تموم نمی شه!

   حالا نه این که اگر روز بود خیلی کارهای مفیدی انجام می دادم؟!

 

  تمام دیشب را خواب بد دیدم. خواب دانشگاه و مدرسه و همکلاسیهای قدیم دانشگاه رو می دیدم. بیشتر خواب دانشگاه ت.م. رو .  ولی نمی دونم چرا همش کابوس بود. حتی اون نگهبان احمقی را که اون روز که از نمایشگاه کتاب بر می گشتیم و دیر شده بود و تو دانشگاه راهمون نمی داد رو می دیدم. همونی که عین تارزان از وسط بته ها پرید جلومون و قهقهه و حشیانه ای می زد و ما هم دانشکده ایی بدتر از خود اون نگهبان رو واسطه کردیم تا نصف شبی تو خیابونای کرج سرگردان نشیم…  از خواب می پریدم و خدارو شکر می کردم که خواب می دیدم و باز که می خوابیدم دوباره شروع می شدن خوابهای لعنتی! تمام روزم را خراب کردند… دلم می خواست اونقدری خسته بودم که چشم برهم نذاشته خوابم می برد ولی یه ذره هم خوابم نمی یاد… .

دیشب همه رو حتی اونایی که عمرن یادشون بیفتم رو هم دیدم الا سولی! دلم می خواست زنگ بزنم باهاش حرف بزنم ولی هیچ حرفی ندارم بهش بگم.... آهنگ گل پنبه Barış Manço  روپیداش کردم و گوش می دم. خواننده محبوب سونا خواهر سولی که اون سالها مرده بود(باریش) و سونا کلی به خاطرش گریه کرده بود و یه صدتومنی داده بود تا براش قرآن بخونن... آهنگه رو سولماز برام ضبط کرده بود... .

 

فکر کنم برم یه کلاف نخ و دوتا میل بافتنی بخرم و بشینم شال گردن ببافم! راه حل بهتری برای گذراندن این شبهای طولانی سراغ دارید؟

 

یه نفر که از تو صفحه کاربران بلاگفا اومده اینجا، یه پیام خصوصی گذاشته برام که : "راستش من از وبلاگ شما هیچی نفهمیدم منظورم اینه که هدف شما چی رو می خواد به خواننده بگوید؟چرا از کلمه ی ترکی استفاده نمودی با عنوان وبلاگ اما اثری از ترکی نبود؟"

والا حق با ایشونه! چی بگم؟! این بلاگفا هم که امکان خصوصی سازی وبلاگ رو نداره. تا یه چی هم می نویسی زودی اسم وبلاگ رو می بره تو اول لیست وبلاگا! این آقای یا خانم محترم هم از تو لیست وبلاگا می یاد اینجا رو می خونه و ... . بقیه هم لابد به میل اینجا رو می خونن دیگه، هدفشون رو خودشون باید بگن :)

تو نیستی

این باران بی هوده می بارد

ما خیس نخواهیم شد...


وبلاگ گروهی رویای باد

حال دل با تو گفتنم هوس است...

    گفته بودم برای تنوع خواستم یه سیستمی رو بنویسم. اونقدر ساده بود که من فکر می کردم همش دو روز وقت بگیره ولی بعدش قرار شد با سیستم دیگه سازگار بشه، داینامیک باشه  و کاربر هراطلاعاتی دلش خواست بهش وارد کنه، هرجور دلش خواست پرینت بگیره و .... . آخرش امروز با جناب رییسم بحثم شد، زیر بار نرفت که. همش می گفت من فقط گفتم اگه می شه.... . کار نشد که نداره ولی دوهفته ما داره تموم می شه و سیستمه تموم نشد. حالا من با چه جراتی برم از رییس بزرگ مرخصی بگیرم؟ آقای پدر و مامانم می رن سفر و باید چندروزی برم خونه.

  

   راحتش اینه که یه مقصر پیدا کنم و تقصیر همه اشتباهات و شکستها و خرابکاریها و گند زدنامو بندازم گردن اون. مثل همین حالا! خیلی وقتا اشتباه کردم. زیاد پشیمون شدم و شده که بعدن نتونستم گندی که زدم رو جمع و جور کنم ولی خودم که خوب می دونم همیشه تصمیم گیرنده اصلی و نهایی خودم بوده ام و اون موقع به نظر خودم بهترین کار رو انجام می دادم، بنابراین درنهایت همراه با سرزنش خودم و بدو بیراه گفتن به خودم ، یه لبخند می زنم و باز ادم نمی شم و اشتباه بعدی رو مرتکب می شم... .

بعضی از اشتباهاتم جبران ناپذیربودن و من تاوانشون رو پس می دم... .

 

چرا من همیشه عقبم؟

زرد و

سرخ و

ارغوانی

برگ درختان پاییز

می ریزند بر زمین

آرزوهای ما نیز

To strive, to seek, not to find, and not to yield...

    جناب همسایه می گه: " شبکه 4  رو بزنید، فیلم خوبی داره. از اونایی که خیلی دوست دارید"  من با تعجب فکر می کنم که چه فیلمیه که جناب همسایه تشخیص داده ما دوستش داریم که ادامه می ده : " تفنگ بازی و بپر بپریه! از اونایی که هر شب تو خونه اجرا می کنید و سقف پایین می یاد!" ...

   مدتهاست که تو خونه ما کسی نرقصیده. ورزش درخانه هم تعطیله. طنابه رو هم توقیفش کردیم خودمون. چندماهیه صدای هیچ آهنگ جینگولی از خونمون بلند نشده و چندهفته ای هم هست که اصلن کسی تو این خونه موسیقی گوش نکرده (خیلی کم). بیشتر سکوت بوده.... در عوض همین پریشب یه دفعه احساس کردم عده ای تو سقف رژه می رن و خونه می لرزه…، کمی  که دقت کردم دیدم جناب همسایه است که از این آهنگای تاپ تاپ دام دام دانگ... گذاشته و احتمالا حرکات رزمی هم به همراهش انجام می ده.... حالا چرا صداهای طبقه پایین تو سقف بود رو شاید معمار این خونه بتونه جواب بده.

….در جواب جناب همسایه لبخندی می زنم و بی خداحافظی در رو می بندم.

برگردن عشقِ ساده ام

که انگشترش نخی است،

گلوبندِ زمردین شعرِ مرا

باور نمی کند کسی...

 

لعنت به شعرُ من!

 

حسین پناهی

گرگ بد ِ بدجنس گنده، پس کی می یای منو بخوری؟ [+]

   یه جورایی می شه گفت خریت کردم و داوطلب نوشتن یه سیستمی شدم. اولش قرار بود کوچیک باشه و محض تنوع، ولی هر روز به شاخ و برگش اضافه می شه. عین خر تو گل موندم و همین روزاست اخراج هم بشم! کسی کار برا من سراغ نداره؟

 

    امر شد بهم که یه لباس بخرم ترجیحا بلوز و شلوار نباشه.  یه بلوزی دارم که تا حالا هر وقت می رفتیم خرید، یه عالمه دامن می دیدم که بدرد بلوزم می خورد . د.خ. می گفت بخر. منم می گفتم آخه من که نمی پوشم براچی بخرم. حالا تمام مغازه های ولیعصر و اطراف رو گشتم یه دامن مناسب بلوزمن پیدا نشد! ... کسی نیست به جای من بره خرید لباس؟

 

   امروز از بس تو شرکت همکارام سر اینکه ناهار فست فود بخوریم یا غذای درست و حسابی که اصلن دیگه ناهار نخوردیم.  الانم کمی از سوپ دست پخت د.خ. خوردم و شکمم قار و قور می کنه.  من که قبل از اینکه فست فود ها باعث بشن سرطان بگیرم و چربی خونم بالا بره و.... از بس ناامید نخواهم شد و با دیدن هر بیستی دلم تالاپ تو لوپ خواهد کرد و .... سکته می کنم می رم اون دنیا.... . نون هم نداریم تو یخچال!  کسی نیست یه غذایی بپزه ما هم از گشنگی در بیایم؟

 

یکی هم بره به جای من امتحان زبان بده :)

از هردو طرف بام افتاده ام! چطور از یه آدم زخمی و دل شکسته انتظار داشته باشم که جرات کنه که دوباره پا تو پشت بام بذاره؟

....

خویشتن را در غیابت

از حضورت آزاد می کنم

و بیهوده با تبرم

بر سایه های تو بر دیوار عمرم

حمله می کنم

 

...زیرا غیاب تو

خود

حضور است

چه بسا برای اعتیاد من به تو

درمانی نباشد

به جز جرعه های بزرگی

از دیدار تو

در شریان من!

 

غاده السمان