کتاب مستطاب آشپزی رو گذاشتم جلوم که شاید یه غذایی (غذا که نه! یه چی که خوشمزه باشه. پلو و خورشت و آش نباشه) پیدا کنم که بپزم. مواد لازم رو بررسی می کنم، خوشحال می شم که-با کمی چشم پوشی- دارمشون. طرز تهیه رو که می خونم آخرش نوشته و در فر با دمای… درجه بگذارید. :(  در برنامه پنج ساله هشتم باید یه فِر بخرم!

     مثل همیشه ، کتاب رو کناری می ذارم و تصمیم می گیرم شیربرنج –چقدرهم که دوست دارم! ولی چاره ای نیست- بپزم. شیر خراب شده!

     اگر جهنمی باشه، به خاطر گنداندن نعمتهای خدا و قدر نعمت رو ندونستن عضو اولش خودمم. این چندساله فکر می کردم آدم شدم. ولی از وقتی د.خ. دیگه اینورا کمتر پیدا می شه برگشتم به روال سابقم و هردفعه مواد غذایی که -تازه- خریده ام رو با مواد کپک زده تو یخچال عوض می کنم و.... .

   از مستطاب آشپزی هم که خیری بهم نرسید پاشم برم دوتا نون بخرم که لاقل نان و پنیری باشه برای خوردن.   :) 

     «کی گفته مَرگ ترسناکه؟ مَرگ رفیقِ آدمای خسته س! برادرِِعشقه! هیچ عشقی تو دُنیا دَووم نمیاره اگه مَرگ خودشُ نرسونه! اگه زیادی زنده بمونم تو هَم منُ وِل می کُنی! ولی چون زودِ زود می میرم تا همیشه دوسم داری!»  یک مرد- اوریانا فالاچی

 باید زودِ زود می مردم!

    می خواهم ساده و بی تکلف، یک خاطره تعریف کنم. ما در جزیره ای در مرز لیبی بودیم. توی یک مسافرخانه که از قرن شانزدهم باقی مانده بود و من شب ها روی دیوارهایی که نفس ملوانان آفتاب سوخته را مخفی کرده بود دست می کشیدم. پسری سخت دلبسته ی ما شده بود و از فرانسه آمده بود آنجا مرا ببیند!! از آمدنش مریض شدم. کم مانده بود دیوانه شوم. به رفیقش گفتم ببین برو به این دوستت بگو من مثل زنبورعسلم، دور که باشم می توانم دستاورد داشته باشم اما اگر مال کسی بشوم نیش می زنم و در ازای این نیش زدن می میرم (و البته که بهانه می آوردم.. نمی خواستم بگویم من عاشق یک نفر دیگری هستم که غصه نخورد.). گفت این که جواب رفیق من نیست. صریح باش. (زندگی با آمریکایی در او تأثیر کرده بود.) من گفتم فهمیدم! پس بگو من آدم تو نیستم. گفت این هم صریح نیست. گفت باید بگویی پسر جان تو آدم من نیستی. یعنی تو نباید کاری داشته باشی به تصمیم او، باید تصمیم خودت را بگویی. من آنجا بود که فهمیدم صراحت مفهوم غامضی است و فن است و روش می خواهد و یادگرفتنی است. این را گفتم که بگویم ما حتی آنجا که خیال کرده ایم صراحت به خرج داده ایم باز هم صریح نبوده ایم.

كار ...كار
آري اما در ‌آن ميز بزرگ
دشمني مخفي مسكن دارد
كه ترا مي جود آرام ارام
همچنان كه چوب و دفتر را
و هزاران چيز بيهوده ديگر را
و سر انجام تو در فنجان چاي فرو خواهي رفت
مثل قايقي در گرداب
و در اعماق افق چيزي جز دود غليظ سيگار
و خطوط نامفهوم نخواهي ديد

فروغ فرخزاد

ادامه مطلب

ادامه نوشته

     برخلاف مامان که به خوابهایی که می بینه خیلی اعتقاد داره، من هیچ وقت به تعبیر خوابهایی که می بینم دقت نمی کنم و دنبالش نیستم. ولی خیلی وقتها خوابهای عجیب و تکراری و سریالی می بینم.  مثل اینکه این روزها هرشب خواب هایی که یه جورایی یک نفرخاصی توشون حضور داره می بینم. یا چند وقت پیش که تصمیم به تغییر کارم گرفته بودم هر روزی که یه جریانی در مورد کار جدید پیش می اومد شبش کابوسی دیده بودم که یه موش سیاه ولی خیلی بامزه و خوشگل وخطرناک شبیه جری توش بود... .

     دیشب خواب می دیدم حامله ام و تو بیمارستان، و قراره سزارین بشم. خواهر بزرگم بالا سرم بود و دکتر(!)داشت بدنم رو با آب و کف می شست (تاجایی که من می دونم موقع عمل مریض رو نمی شورن) پاهام سیاهِ سیاه بودن از کثیفی و دکتر داشت از رو پاهام بیماریهایی که دارم رو تشخیص می داد. فقط کم خونیش یادم مونده!  قرار بود 20 روز تو بیمارستان بستری باشم و 12 روز خواهربزرگم، 2 روز هم خواهرکوچیکه، و دوتا 3 روز هم یادم نیست کیا پیشم می موندن من ناراحت بودم که چرا مامان پیشم نمی مونه. (این رو تو یه تکه کاغذ بهم دادن).  خیلی خیلی ترسیده بودم و به خواهرم التماس می کردم که نمی خوام بچه رو به دنیا بیارم یا با سزارین به دنیا نیاد... به خودم می گفتم تو بن بست گیر کردی و راه فراری نداری... .

   با صدای تلفن مامان که برا سحر بیدارم می کرد از خواب بیدار شدم.

این روزها، هرشب خوابت را می بینم و می دونم که خوابِ من چپ است.

از تو می خواهم:

دوستم باش.


به به! عجب بارونی دارم می باره.

چرا باهم حرف نمی زنیم؟

    یه سوتفاهم مسخره بین من و معلم زبانم باعث شده بود معلمم تو کلاس بهم بی محلی می کرد و اجازه صحبت تو کلاس بهم نمی داد و از تک تک همکلاسیهام سوال می پرسید و منو جا می نداخت. منم که اینطور می دیدم بی خیال کلاس شده بودم و -چون کلاس دیگه ای که وقتش هم بهم بخوره تو اون موسسه نبود، بخصوص وقتی شنیدم ترم بعد هم قراره معلممون ایشون باشن- این اواخر دیگه سر کلاس نمی رفتم و تمرینام رو حل نمی کردم و به فکر بودم که ترم بعد برم یه موسسه دیگه. و خلاصه هر جلسه بدتر از جلسه قبل بود و من کلی از کلاس رو از دست دادم تا این که امروز بالاخره با هم صحبت کردیم درمورد دلخوریها و اینکه چطور شده که رنجیده خاطر شدیم... . سوتفاهم ها برطرف شدن -خوشحالم- و حالا اونی که ضرر کرده منم! هفته دیگه امتحانه و من کلی باید بخونم.

     چرا دلخوریها رو تو دلم(ون) نگه می دار(ی)م و حرف نمی زن(ی)م؟ تا حالا چندبار ضربه خوردم از این کار؟ بعد از ضربه های سختی که خوردم از نگفتن حرفایی که تو دلم مونده بودن، سعی کردم یاد بگیرم که وقتایی که لازمه حرف دلم رو بگم سکوت نکنم. و از دیگران هم خواستم در مقابل من اینطور باشن. اگر ازم رنجیده خاطر بودن، به جای اینکه به تنهایی و در غیاب من حکم صادر کنند و بهش عمل کنن یه ندایی هم بهم بدن…. .

    چند وقت پیش با کسی در این مورد کلی صحبت کردم و اون درنهایت با یه عالمه حرف نگفته خودش و حرفهای دهان به دهان گشته که از دیگران شنیدم، نا امیدم کرد.

    سخته برام فهمیدن منظور دیگران از کنایه ها، حالت چشم و ابرو و ظاهرشون، رفتاراو کارایی که انجام می دن.

من فردا سنجاب خوبم رو می بینم :) و احتمالن فریِ گل رو!

خب معلومه دیگه ذوق زده و خوشحالم!

    با آقای همکلاسی زبان صحبت کردم و گوشی رو گذاشتم. چند دقیقه بعد آقای رییس اومده می گه خانوم فلانی گوشی رو بد گذاشتی...

    گوشی رو بد نذاشتم بلکه تلفن سوخته!

    آقای رییس حالا اومده بالاسرم و می گه حواست هست این یه ماهه همه چی رو خراب می کنی؟ اول کامپیوتر شرکت، بعد کامپیوتر خونه ات بعد موبایلت داغون شد. بعدش هم که کامپیوتر دیگه شرکت و حالا هم گوشی تلفن سوخت! 

    حالا از لامپ خونه که ترکید و در آپارتمان خانوم آرایشگره که موقع تلاش برای بستنش سیم آیفون اومد دستم – و صدامو در نیاوردم وقتی در باز نشد و مجبور شد برای مشتری بعدی خودش بره درو باز کنه-  و در قوری که شکست خبر نداره!

      فکر کنم به یه نیروی ماورایی مخرب وصل شدم.

   چه درسته این حرف: "امیدواری بدترین بدهاست، زیرا رنج انسانها را تمدید می کند."

    به روم لبخند می زنند و تحسینم می کنند و می روند.  نمی دونم از شرم است که رفتار و عمل خود را با دروغ –برای دیگران- توجیه می کنند یا چه؟ اصلن چه نیازی به دلیل و توجیه هست؟ باز نمی دانم.

    و چقدر تحمل شنیدن این دروغهایی که پایه های سست آرامشی که با زحمت برای خود می سازم را ویران می کنند، سخت است.

    هیچ یادشان نیست که رفتارشان را با دروغ دیگری برای من توجیه کرده بودند؟ چه لزومی هست به این همه دروغ گویی؟

       دوست دارم یا صفرِ صفر باشم یا یکِ یک. خسته ام از متوسط بودن.

پست دو ساعته

     برق رفت!

     اونقدر درخواست یوپی اس مون بی جواب موند تا کامپیوترهام یکی بعد از دیگری نابود شدند حالا یه انشعاب از یوپی اس دزدیدیم برای خودمون! فعلن هم باید یه روز بشینم برای یکی برنامه نصب کنم و تنظیم کنم و.... .  اون یکی هم تو نوبت دکتره! این همه قطعات سوخته. دیتاهای برباد رفته. کی به کیه؟  یه پیشنهاد دادم بهم خندید رییس کوچک. گفتم لاقل برنامه قطع برق رو بهم بدن من به موقع خودم شات دان کنم منتظر قطع برق بشینم!

     کارگر طبقه انگار مرخصیه! اینجاست که باید قدرش رو دونست. سه ساعته ده بار گفتم یکی بفرستید این کامپیوتر رو ببره آخرش هم اتاق رو اشتباهی رفته! آماده کردن کامی برای ارسال به مطب دکتر خودش یه پروسه طولانیه! با اینکه حواسم هست که اگر دوست ندارم فایلی رو کسی ببینه اصلن رو کامپیوتر شرکت نداشته باشمش ولی باز هم همه هیستوریها، فایلها، عکس ها رو باید غربال کرد! بعد هم امیدوار بود پس وردی، یوزری چیزی اتفاقی جا نمونده باشه. حالا فکرش رو بکنید انجام این مراحل رو یه کامپیوتر سوخته چقدر هم سخته. با اینهمه خدا را صدهزار مرتبه شکر هاردم نسوخته.

     فکرش رو بکنید آقایون اینجا آرایشگاه دارن. ژولی پولی می یان شرکت، مرتب برمی گردن. اون وقت من از کی هر روز امروز و فردا می کنم که فرصت بشه برم آرایشگاه. دوست دارم برم موهام رو کوتاهِ کوتاهِ کوتاه کنم، یه تحول اساسی... .  

      وقتی تو خونه باشم و برق بره، اگه نوبت ساعت 8 تا 10 باشه یه چراغ قوه می گیرم دستم و می رم خیابان گردی و مردم رو تماشا می کنم که چی کار می کنن با قطعی برق؟ آقای سوپری سرکوچه که در حالت عادی هم باید 10 بار بهش بگی چی می خوای تا بفهمه و پولتون رو هم 20 بار حساب می کنه تا برق می ره در مغازه رو قفل می کنه و می ره. یه سری ها جمع می شن تو خیابون و مشغول صحبت می شن، یه سری وضعشون خوبه و برا خودشون برق اضطراری دارن ولی از همه جالبتر آقاهه هایی هستن که تو سلمونی بودن و وسط کار برق رفته! من نمی دونم چرا این آرایشگرا ادب نمی شن و هرشب همین اوضاعه. بعضی ها خیلی شجاعن. مثلن یکی حاضر شده بود زیر نور چراغ شارژی آرایشگره موهاشو کوتاه کنه! بچه هایی که تو پارکن و حاضر نمی شن از وسایل بازی دست بکشن برن . پارک پیرمردا و پیرزن های محل هم تعطیل نیست و جمعشون  برقراره... وسط راه منطقه برقی عوض می شه و دیگه برق دارن!

     موقع برگشت دیگه کوچه تاریکِ تاریک شده و کلید رو از قبل آماده و نفس تو سینه حبس می کنم و می پرم تو ساختمون! 

   ها ها! بعضیا برق که می ره یوپی اس ندارن که هیچ، برق اضطراری هم ندارن. این افراد برای گذران وقت می یان اتاق ما.

   برق اومد.

    من چقدر حق دارم که خودخواهانه، وقت و انرژی یکی دیگه رو به خودم اختصاص بدم؟ خب، فکر کنم همچین حقی ندارم ولی بارها و به روشهای مختلف این کارو کردم. لازمه که دقت کنم به موقع به خودم تذکر بدم نه وقتی دیر شد.

       همیشه به خودم می گویم که: دیگران به اندازه کافی مشکلات خودشان را دارند و نباید از کسی انتظار کمک و همدلی داشته باشی. ولی باز تذکراتم را فراموش می کنم.

   چندین بار تحمل فشار شدید برای تصمیم گیری در مورد روند زندگیم دلزده و نسبت به همه و هرچیزی بی تفاوتم کرده. تو اون روزهای سخت با هرکی که اعتمادی بهش داشتم مشورت یا صحبت کردم فقط و فقط ترساندنم از تنهایی، تنهایی، بی کسی نا امنی و وعده روزهای بد و سرما بهم دادند. پر مدعایم خواندند و باورهام رو مسخره کردند و پوچ خواندند و بهشون خندیدند. در عین اینکه به فکر من بودند تنها کسی هم که بهش فکر نکردند من بودم. بارها و بارها سست شدم، دهها بار گفتم به درک خواسته هات بذار دیگری که دوستش داری-هزاران بار-خوش باشد و بارها و بارها برای خواسته ام جنگیدم و خندیدم، گریه کردم، دل به دریا زدم، بحث کردم و درنهایت نفهمیدم این من بودم که پیروز شدم یا دیگران. معتقدم نه من تصمیم گرفتم نه دیگران و این خدا بود که  برام تصمیم گرفت و ماجرای جدیدی رو شروع کرد و روز من از نو شد و روزیم از نو!

    این روزهای اخیر که اینهمه بی تفاوت شده ام به آدمهایم و بهشان فکر نمی کنم و باور دارم که دلم جایی پنهان کرده خودش را، تعجب می کنم از اینکه کسی به فکرم باشد. یه علامت تعجب و سوال گنده رو سرم سبز می شه وقتی می بینم یکی از همین عزیزانی که دلم هوایشان را نمی کند برای جبران اشتباهات گذشته ام دنبال راه حل هستند و نگرانم می شوند و باز من بی تفاوت فراموششان می کنم. یکی درمن هست که نمی خواهد مهربانی ها را بفهمد.... .

    یادداشتی را دستم گرفتم و فکر می کنم چرا کسی باید تنها یادداشتی را که می توانسته برام بفرسته، اینهمه به تاخیر بندازه که دقیقن روز تولدم برام بفرسته که بتونه تولدم رو بهم تبریک بگه؟ یکی درمن هست که به جای دیدن یه مهربانی ساده تو این رفتار یه غول سیاهی رو می بینه که داره به روم قهقهه می زنه.... 

     هزارتا من دارن باهم می جنگن و من اون ورهای سیاهم رو نمی تونم از خودم دور کنم و پناه می برم پشت اون منی که دلش رو قایم کرده. انداخته دور....

     خدا بهترین تصمیم ها رو برام گرفته. اینو می دونم. خیلی وقت بود ندیده بودم این جمله ای که رو در ورودی زده بودم که یادم نره، اگه تنهاترین تنهایان شوم بازهم خدا هست. او جانشین همه نداشته های من است.

     همسایه جدیدمون اسباب کشی کردن. یه خانوم و دخترش. یه دختر کوچولوی خوشگل و بامزه که من فقط یه بار دیدمش. تا اینجا که فقط همش قراموش کردن کلیدشون رو بردارن و پشت در می موندن و زنگ ما رو زدند. یه بار هم برقا رفته بود و با سنگ و سکه اونقدر کوبیدن به در و پنجره تا متوجهشون شدم.

      این روزها که وارد آپارتمان می شوم، بوی های خیلی خوبی می شنوم. بوی قورمه سبزی. بوی برنج. بوی مهربونی یه مادر... .

یه بغضی هست که زیاد می ترکد ولی همیشه هست....

اساتید علیه تقلب (http://profs-against-plagiarism.blogspot.com/)

خواهریم تارموهای سفیدم رو یکی یکی قیچی می کنه.  فکر نمی کنه اگه بخواد این کارو ادامه بده یه خواهر کچل رو دستش می مونه؟

دیگر چه فرق می‌کند
باشی یا نباشی....

     The two most common elements in the universe are hydrogen and stupidity

      زنگ زدم د.خ.ن. و شرایط کاری فعلیم، اینکه حقوق بخور و نمیر می گیرم و درعوض تا حالا یه کار پویایی داشتم که از نظر علمی خیلی فسیل نشدم و حداقل تا یک سال دیگه از نظر اطلاعات روز پیشرفت خوبی می تونم داشتم باشم اگه خودم بخوام، اینکه هر روز مدل مدیرعاملی و بعد 8 و نیم می یام سرکار و اضافه کاریهامون خیلی اجباری نیست و می شه برنامه ریزی کرد و در نتیجه وقت آزاد بیشتری می تونم برای خودم داشته باشم که به ورزش و تفریحات دیگر برسم. و اینکه باید بمب بترکد که بیرونم کنن و البته آینده کاریم مثل وضعیت همین الانم هست یعنی همینی که هستم خواهم بود تا ۲۶ سال بعد و حداقل الان میز کارم قلمرو حکومتیم هست و مدل اتوبوسی نیست و ... خلاصه با صدای بلند فکر کردم و د.خ.ن. به این نتیجه رسید که خوشی زده زیر دلم که می خوام کارم رو عوض کنم.  و خب کار جدیدی که می تونم برم از نظر مادی هم خیلی بهتر از اینجا نیست و شرایط دیگری گفتم مثل اینجا نیست.  نتیجه اینکه شرایط کاری و آدمای جدید رو فعلن بی خیال شدیم و می خوام بشینم مثل یه کارمند خوب کار کنم و کارهای جدیدی که جناب رییس خواسته بررسی کنم و یاد بگیرم رو یاد بگیرم.

     چهارشنبه ای هم حسابی با رییس کوچیک بحثم شد و کلی انتقادات تند نسبت بهش داشتم که از استعدادهای نیروهاش استفاده نمی کنه و .... . خب حالا قرار شده از استعدادهام استفاده بشه! غلط کردم! حالا یه عالمه کار دارم  P:  .

      فقط یه کار سخت مونده باید زنگ بزنم به محل کار جدید پیشنهادی و بگم که نمی یام....

      سه روز گذشته فرصتی پیش آمد که گشت و گذاری در مناطق خوش آب و هوای تهران داشته باشم و خانه های زیبا و بزرگ اون مناطق رو تماشا کنم و برای خودم دل بسوزانم که در خانه ای هم اندازه قد و قواره خودم وسط دود و دم زندگی می کنم...

      هنوز تو حال و هوای دل سوزاندن برای خودم بودم که آقای همسایه خبر داد که جناب همسایه آپارتمانش (که دقیقن شبیه واحد ما هست و ما انباری هم داریم و آنها ندارند)  را با قیمت 2/2 برابر مبلغی که ما (من و د.خ.) اجاره کردیم، اجاره داده است!  و به جای دل سوزاندن برای خودم نشستم حساب کتاب کردم که من چطور می تونم این همه رو جور کنم به اضافه اینکه نصف اجاره فعلی را هم باید به د.خ. بدم که داره می ره!

  حالا هم با دیدن خونه های نقلی محله فعلی باز دلم برای خودم می سوزه که باید برم به یه محله دورتر و بد اب و هواتر. چرا من روزبروز فقیرتر می شوم ؟