من چقدر حق دارم که خودخواهانه، وقت و انرژی یکی دیگه رو به خودم اختصاص بدم؟ خب، فکر کنم همچین حقی ندارم ولی بارها و به روشهای مختلف این کارو کردم. لازمه که دقت کنم به موقع به خودم تذکر بدم نه وقتی دیر شد.
همیشه به خودم می گویم که: دیگران به اندازه کافی مشکلات خودشان را دارند و نباید از کسی انتظار کمک و همدلی داشته باشی. ولی باز تذکراتم را فراموش می کنم.
چندین بار تحمل فشار شدید برای تصمیم گیری در مورد روند زندگیم دلزده و نسبت به همه و هرچیزی بی تفاوتم کرده. تو اون روزهای سخت با هرکی که اعتمادی بهش داشتم مشورت یا صحبت کردم فقط و فقط ترساندنم از تنهایی، تنهایی، بی کسی نا امنی و وعده روزهای بد و سرما بهم دادند. پر مدعایم خواندند و باورهام رو مسخره کردند و پوچ خواندند و بهشون خندیدند. در عین اینکه به فکر من بودند تنها کسی هم که بهش فکر نکردند من بودم. بارها و بارها سست شدم، دهها بار گفتم به درک خواسته هات بذار دیگری که دوستش داری-هزاران بار-خوش باشد و بارها و بارها برای خواسته ام جنگیدم و خندیدم، گریه کردم، دل به دریا زدم، بحث کردم و درنهایت نفهمیدم این من بودم که پیروز شدم یا دیگران. معتقدم نه من تصمیم گرفتم نه دیگران و این خدا بود که برام تصمیم گرفت و ماجرای جدیدی رو شروع کرد و روز من از نو شد و روزیم از نو!
این روزهای اخیر که اینهمه بی تفاوت شده ام به آدمهایم و بهشان فکر نمی کنم و باور دارم که دلم جایی پنهان کرده خودش را، تعجب می کنم از اینکه کسی به فکرم باشد. یه علامت تعجب و سوال گنده رو سرم سبز می شه وقتی می بینم یکی از همین عزیزانی که دلم هوایشان را نمی کند برای جبران اشتباهات گذشته ام دنبال راه حل هستند و نگرانم می شوند و باز من بی تفاوت فراموششان می کنم. یکی درمن هست که نمی خواهد مهربانی ها را بفهمد.... .
یادداشتی را دستم گرفتم و فکر می کنم چرا کسی باید تنها یادداشتی را که می توانسته برام بفرسته، اینهمه به تاخیر بندازه که دقیقن روز تولدم برام بفرسته که بتونه تولدم رو بهم تبریک بگه؟ یکی درمن هست که به جای دیدن یه مهربانی ساده تو این رفتار یه غول سیاهی رو می بینه که داره به روم قهقهه می زنه....
هزارتا من دارن باهم می جنگن و من اون ورهای سیاهم رو نمی تونم از خودم دور کنم و پناه می برم پشت اون منی که دلش رو قایم کرده. انداخته دور....
خدا بهترین تصمیم ها رو برام گرفته. اینو می دونم. خیلی وقت بود ندیده بودم این جمله ای که رو در ورودی زده بودم که یادم نره، اگه تنهاترین تنهایان شوم بازهم خدا هست. او جانشین همه نداشته های من است.
همسایه جدیدمون اسباب کشی کردن. یه خانوم و دخترش. یه دختر کوچولوی خوشگل و بامزه که من فقط یه بار دیدمش. تا اینجا که فقط همش قراموش کردن کلیدشون رو بردارن و پشت در می موندن و زنگ ما رو زدند. یه بار هم برقا رفته بود و با سنگ و سکه اونقدر کوبیدن به در و پنجره تا متوجهشون شدم.
این روزها که وارد آپارتمان می شوم، بوی های خیلی خوبی می شنوم. بوی قورمه سبزی. بوی برنج. بوی مهربونی یه مادر... .