بیچاره دلم در غم بسیار افتاد

دوستت دارم
و نقطه ای در پايان سطر نمی گذارم [+]

Happy Birthday,

Why not seize the day to check out how your life is going? Rethink your errors and remember your successes, forgive yourself for your failures and take pride in your achievements. And remember that these errors, successes, failures and achievements are your story, the story of your life.
And for this reason they should all be equally valued. Without them, you would not be who you are today.

We would like to wish you lots of peace, health, happiness and, of course, lots of love.

Birthday cake Happy Birthday!

Best regards,
Octopop Team

این رو یکی از سایتهایی که خدا می دونه کی عضو شدم که خودم خبر ندارم، برام فرستاده.  من که همیشه فکر کردم اگر قرارباشه یه روزی داستان زندگیم رو بنویسم، جزو اون داستانهایی می شه که همه فکر می کنن منطقی و واقعی نیست اتفاقاتی که می افتن و اینکه یه خمیازه بکشن و بگن چه کسل کننده . هیچ مدالا و جایزه ای هم نمی بره! دلم می خواد یه فصل جذاب و خواندنی تو داستان زندگیم داشته باشم :)

تولدم مبارک   (;

            تولدم مبارک

 

       بچه که بودم تصورات عجیب غریبی درمورد آدمی که سی سالش باشه داشتم. خلاصه اش می شه، آدمی که به اندازه کافی زندگی کرده و دیگه باید به همه آرزوهایی که یه آدم می تونه داشته باشه، رسیده باشه و حالا می تونه با خیال راحت عمرش رو بده به دیگران و بره اون دنیا!  

      من که تو سن بیست سالگی تعداد آرزوهایی که بهشون رسیده بودم خیلی بیشتر از امروز بود،  گرچه دیگه فهمیدم فکرای بچگی اشتباه بوده ولی حالا فکر می کنم کسی که بلد نیست از زندگیش لذت بببره هرچند سالش هم که باشه خوبه که عمرش رو بده به اونایی که بلدن و زحمت رو کم کنه!

      امسال هم طبق روال سالهای پیش ، دیروز، د.خ.ن. ام برام کیک خریده بود! برای اینکه آتش سوزی نشه فکر کردیم صفر  که ارزشی نداره، 3 تا شمع کافیه :) 

      اون شرکتی که قبلن درموردش برای تغییر کارم نوشته بودم ظاهرن فکر کردن من قهر!!! کردم و دوباره پیگیری کردن. امروز تنها چیزی که دوست نداشتم درموردش فکر کنم همین بود. اول صبحی فکرم رو مشغول کرد دوباره!

    و بالاخره کامی خریدم. هنوز که فرصت نشده درست و حسابی باهاش کار کنم. آگاهان به امورات کامپیوتری گویند کولاک است D:

    همکارم داره  درمورد من صحبت می کنه، خانوم فلانی خیلی آروم و ساکت و کم و حرف و خونسرده!  نه استرسی نه .... .

:) خیلی وقته با دیدن ظاهر آدما سعی نمی کنم درمورد باطنشون قضاوت کنم.

 

      امروز، اول صبحی، یاردیرینم، گوشی عزیزم که همیشه در ایام بی پولی هوای منو داشت و هروقت خراب می شد با زبان خوش خودش، خودش رو تعمیر می کرد، از دستم افتاد و شکست. ولی ، بعد از باندپیچی، هنوزم بهم وفاداره و کار می کنه! فکر می کنید من اونقدر نامهربان باشم که قدر مهربونیهاش رو ندونم و برم یه گوشی جدید بخرم؟

 آهای بلاگفای بدجنس پست های منو بهم برگردون!  >:Z

     د.خ. جانم هر روز در مورد عمل جراحی زیبایی یکی از همکاراش خبر می داد و می گفت بیشتر همکارا همین که پس اندازشون اونقدری بشه که بتونن هزینه عمل رو بدن این کارو می کنن. و خب هر دفعه که صحبت در این مورد بود نفری یه آیینه می گرفتیم دستمون و کلی هم می خندیدیم ... و اوایل، همیشه، آخر صحبت د.خ. خطاب به من این بود که، خوبه من هم یه فکری به حال لبِ نداشته ام بکنم!

     حالا هر روز همکاراش که ازدواج می کنند و بچه دار می شن من به بچه هاشون فکر می کنم که غصه می خورن چرا شبیه ماماناشون (یا بابا جونشون) نیستند؟!  

بی همگان به سر شود

بی همگان به سر شود

نه شادم! نه غمگین! روزهام خاکستری...

      همه همکارام رفتند و من تنهایی نشستم تو اتاق و موسیقی گوش می دم و خب از خدا که پنهان نیست از دیگران هم پنهان نباشه، کار هم نمی کنم. عذاب وجدان هم ندارم چون حقوق اضافه کاریی که بمانم را که بهم نمی دن.  کامپیوتر و برقی که مصرف می کنم نقدو بی واسطه  به جای پول نفت که قراربوده بیاد سر سفره ام.   از دوستم خواستم که بریم برام کامپیوتر بخریم فرصت نداشت. از برادرم خواستم بریم برام کمد بخریم گفت فردا می یاد باهام. نشستم و دارم خودم رو ملامت می کنم بابت اینکه چرا منتظر دیگرانم که برم خرید و چرا تنهایی نمی رم و تا حالا به اندازه چند منبر خودم رو موعظه کردم.  چند وقت اخیر از بس نسبت به دیگران بی تفاوت بوده ام که هیچ انتظاری از کسی ندارم و نمی توانم داشته باشم.  همین دوست جانم که از بس سنگ صبورم شده و من هیچ وقت کاری براش نکردم حق داره تو محدوده شعاع 100 کیلومتری من وارد نشه. برادرم از وقتی اسباب کشی کرده خانه جدیدش 10 بار ازم خواسته که برم خونش یا باهاش برم خرید و یا برم کمکش کنم پرده نصب کنه و.... و نرفتم.  از وقتی از خانه پدری برگشتم یه زنگ به مادرم نزدم. عموم و خانواده اش تصادف کردن و ماشینشون له شده و با وجود چندبار یادآوری مامان یه زنگ بهشون نزدم. سولی بهم زنگ زده بود و صحبت نکردم و گفتم چند ساعت بعد بهت زنگ می زنم و دوهفته است چندساعت نگذشته. هیچ حرفی ندارم با د.خ. بزنم و وقتی می یاد خونه انگار نمی بینمش و کلی چیزای دیگه ... .  یه جورای غریبی بی تفاوت شده ام نسبت به همه چیز....  اینا رو می نویسم که تلنگری به خودم زده باشم و آخرش با بی قیدی شانه بالا می ندازم که هه! که چی؟  

:)

   Don't worry if it doesn't work right. If everything did, you'd be out of a job.

خانواده!

    بدین وسیله تشکر می شود از شرکت برق، که با پراندن نوشته هایمان مانع انتشار غرنامه ها و نوشته های انتقادی مان در این وبلاگ می شود. از خودمان هم متشکریم که عادت به ذخیره کردن نوشته هایمان نداریم.

خلاصه کلاممان این بود که مهر و محبت و عشق و عاشقی سیری چند.  همه زندگی یه جور معامله است. بهره کشی قوی از ضعیف. عدالت هم یه جک بی مزه است :)

معرفی یک سایت (دندان پزشکی به زبان ساده :)  )

      امروز یه دونه کار کردم، دو دونه فکر پیشنهادهای دندانپزکان عزیز بودم و دندونایی که درد می کنن (حالا اصلن در واقه هیچ دندونی درد نمی کنه ها!) بودم. این شد که سه دونه هم مشکلات دیگران رو اینجا (دندان پزشکی به زبان ساده) خوندم که درد خودم یادم بره! D: 

 

 این وبلاگ شبیه دفترخاطرات های جوونیام شده! :)

      عکس خانوادگی دندونام رو گرفته بودم دستم و از پیش یه دندانپزشک می رفتم پیش یه دندانپزشک دیگه و دلم رضا نمی داد که نظر یکیشون رو فبول کنم و دندونام رو بسپرم دستشون بخصوص وقتی که یکیشون عکسه رو سر وته گرفته بود و با اعتماد به نفس به جای فک پایین در مورد دندونای بالا نظریه صادر می کرد...!!!  یعنی من سه روز دیگه هم باید با درد بسازم تا برم پیش یه دکتر دیگه؟!

نه در انتظار یاری

نه در انتظار یاری!

مکان: تره بار صف هندوانه فروشی!

     آقای محترمی با یه لبخند گنده برلب شروع می کنه به سلام و احوالپرسی. قبل از اینکه پردازش مغز من برای جستجوی اینکه این صورت خوشرو و نگاه مهربان رو کجا دیده، نتیجه بده اون آقا شروع می کنه به صحبت از دانشگاه و اینکه یه وقتایی هم برم یه سری بهشون بزنم و.... .  استاد مهربان معماریم بودن و من شرمنده از آن همه تلاشی که برای پاک کردن تمام متعلقات مربوط به دانشگاه از ذهنم داشتم و اینکه آقای دکتر این همه دقیق من رو به خاطر می آوردن و اینکه چرا من اون وقتا نمی تونستم تشخیص بدم که اخلاق و رفتار و نگاه یه استاد خیلی مهمتر از خیلی چیزای دیگه می تونه باشه و اشتباه کردم حتی و....!

     از بس ذوق کردم از دیدن آقای دکتر که هندوانه فروشیه یک هندوانه ضرب دیده له شده را بهم قالب کرد و من تازه موقع شستنش متوجه شدم!

 

     در ادامه آچار به دست بودن من و اینکه بعد از چندین بار تعمیر کولر و نظرهای کارشناسی خودم و د.خ. و  آقای همسایه و جناب تعمیرکار و جناب شوهر د.خ. و تعویض و تعمیر قسمتهای مختلفش باز خراب شده بود و هر چند ساعت یک بار خودمون باید می رفتیم و با شیلنگ آب می ریختیم توش! تا اینکه بالاخره امروز که برادرجانمان یه سر اومدن دیدن خواهر جانشان به سمت پشت بام راهنمایی شدن برای تعمیر! و البته من به کار تعمیر ایشان بیشتر از هر متخصص دیگری اطمینان دارم.

     الان زیر باد خنک کولر نشستم و تو دلم بد و بیاه می گم به جناب همسایه که از پاییز سال پیش قرار بود پشت بام را موزاییک کند و دقیقن همین امروز که کولر ما بالاخره تعمیر شد کارگراش موزاییکهاشون رو آوردن ریختن تو پشت بام و قراره کولر مارو از جا بِکَنن! :( 

در من این احساس

مهر می ورزم پس هستم

 

فریدون مشیری

ورق بزن مرا
و به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع میکند
با سلام
و عطر آویشن..

حسین پناهی

اول اینکه یه بار نوشتم برق رفت همه اش پرید.

بعد هم اونقدر این دندان عقلم، نمی دونم تاحالا کجا مونده بوده؟، درد می کنه که حسابی بداخلاقم، این قطع و وصل دم به ساعت برق هم مزید برعلت شده. اگر نخوام عاقل بشم کی رو باید ببینم؟ کسی می دونه اصلا این دندان عقل چه کاربردی داره و هدف از خلقتش چی بوده؟!

سوم هم باز آی دندونم! :((  دارم فکر می کنم یعنی می تونم این همه شجاع باشم که با پای خودم برم دندانپزشک و....؟

انتخاب نتیجه حذف است....

  The first human who hurled an insult instead of a stone was the founder of civilization.

تنها راه شناختن یک نفر دوست داشتن او بدون هیچ امیدی است. (ولتر بنیامین)

 

من عاشق عکس دسکتاب خواهریم شدم. اگه یه روز دیگه بمونم اینجا تعداد نوشته های هر روزم سربه فلک می زنه، فردا صبح برمی گردم :)  بیشتر از دو روزه فقط در محدوده دوتا اتاق خونه تردد می کنم، موقع اومدن حیاط خونه رو دیدم و یکبار هم احتمالا فردا صبح خواهم دید. حتما خانوم هاویشام یکی از اجداد من بوده! .....

آرزوها هم تاریخ انقضا دارند

    وقتی همه اون چیزایی که یه زمانِ دور، رویای روزها و شبهات بود را وقتی که از تاریخ انقضاش مدتهاست گذشته بهت می دن، مسمومت می کنه...

حس کسی رو دارم که شیر ترشیده خورده!

راهیست راه عشق که هیچکس کناره نیست

آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست

هرگه که دل به عشق دهی خوش دمی بود

درکار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

ما را زمنع عقل مترسان و می بیار

کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست

از چشم خود بپرس که مارا که می کشد

جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست

اورا به چشم پاک توان دید چون هلال

هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست

فرصت شمر طریقه رندی که این نشان

چون راه گنج برهمه کس آشکاره نیست

نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو

حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست

حافظ

داوود تنها بدین دلیل پیروز نشد که خوب جنگید
پیروزیش به دلیل اعتقادش بود...

 -------------------------------------------------------------

درحالیکه ما به سوی جهانی سرشار از تردید در حرکتیم

می توانیم از اسرار پنهانی آن دوباره شاد شویم

 

One Night with the King

نه، آسمان عاطفه ندارد، ولی احتمالا چیزی بالاتر از آسمان وجود دارد که عشق و شفقت است، چیزی که من مدتهاست که آن را ازیاد برده ام.

تنهایی پرهیاهو- بهومیل هرابال

   در خانه پدری ام. نسیم خنکی می وزه، صدای همسایه ها از کوچه می یاد و من از درد به خودم می پیچم. یه قرص مسکن برمی دارم و تمام ضررهایی که داره رو مرور می کنم. اگه اینم بخورمش امروز می شه سه تا. تو دلم دعا می کنم قبل از اینکه در زندگیم محتاج دیگران بشم، خدا این لطف رو در حقم بکنه که بمیرم و می خورمش.... . خواهرکم رفته سرکار. خونه پدری بی خواهری فایده نداره.... .

   با اصرار آقای پدرم که صبح خیلی زود بهم زنگ زده بود اومدم. بلیط نبود و آقای پدر راه حلش رو هم داشت. با دایی گرانقدر اومدم. تو راه با دایی صحبت کردیم، صمیمی مثل سالها پیش که هنوز دخترک دانشجوی پر شر و شوری بودم...

 مامان دم به دقیقه می یاد و قربون صدقه ام می ره، آقای پدر می یاد دست رو شونه هام می ذاره و ناراحت که چرا ازم خواسته که بیام، خواهرکم لوسم می کنه و من بی حال کتاب می خونم.... .

    در مورد بعضی چیزها با مادرم یا خواهرم هم نمی تونم درد دل کنم. چرا من یاد گرفته ام که بار غم خیلی چیزا رو خودم به تنهایی به دوش بکشم.  خیلی وقتها شونه ای می خوام برای گریه کردن،  لبخندی که باعث بشن بتونم به پوچ بودن دلنگرانی هام و غصه هام بخندم... .  یکی می خوام که وقتی براش درد و دل می کنم برام غصه نخوره، مسخره ام هم نکنه بهم نخنده.... .

    هیشکی به اندازه مادرم دوستم نداره ولی این مامانی که الان اینجا کنارم نشسته، حرف نزده ، با دیدن این دختر رنگ پریده تو آینه از چشماش غم می باره....

    چرا این مسکن های لعنتی اثر نمی کنن؟

ارزش...

يه سخنران معروف سمينار خود را با بالا گرفتن يک 20 دلاری آغاز نمود. او از 200 نفر شرکت کننده در سمينار پرسيد :  " کی اين اسکناس 20 دلاری رو دوست داره ؟ " دست ها شروع به بالا رفتن کرد. او گفت :  " من می خوام اين 20 دلاری رو به يکی از شما بدم. اما اول بذارين يه کاری بکنم. "  سپس شروع به مچاله نمودن اسکناس کرد. پس دوباره پرسيد :  " کسی هست که هنوز اين اسکناس رو بخواد ؟ " باز دست ها بالا رفت.

او اينگونه ادامه داد :  " خب ، اگر من اينکار رو با اسکناس بکنم چی ؟ "  و بعد اسکناس رو به زمين انداخت و با کفش خود شروع به ماليدن آن به کف اتاق کرد.

سپس آنرا که کثيف و مچاله شده بود برداشت و باز گفت :  " هنوز کسی هست که اين 20 دلاری رو بخواد ؟ "  اما هنوز دست ها در هوا بود.

سخنران گفت : " دوستان من ، همگی شما يک درس با ارزش فرا گرفتيد. شما بی توجه به اينکه من چه بلايی سر اين اسکناس آوردم باز هم خواستار آن بوديد زيرا هيچ چيز از ارزش آن کم نشده بود و هنوز 20 دلار می ارزيد. "

" خيلی از اوقات در زندگيمون ، ما بوسيله تصميم هايی که می گيريم و وقايعی که واسه مون پيش مياد ، پرتاب ، مچاله و به زمين ماليده می شيم . در اين جور مواقع احساس می کنيم که ارزش خود را از دست داده ايم. اما مهم نيست که چه اتفاقی افتاده يا خواهد افتاد ، به هر حال شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهيد : تميز يا کثيف ، مچاله يا صاف ، باز هم شما از نظر اونايی که دوستتون دارن ارزش فوق العاده زيادی دارين. " ارزش زندگی ما با کارهايی که انجام می دهيم و افرادی که می شناسيم تعيين نمی گردد بلکه بر اساس اون چيزی که هستيم تعيين می شه.

       یه وقتهایی هم می شه که کاربرِ محترم از بس از اینکه سیستم جدید کاراشون رو ساده و شبیه چشم بندی کرده، ذوق زده می شه  که هوس می کنه برنامه نویسی یاد بگیره و بشه برنامه نویس :)

 یه آهنگی می خوام که  عشقولانه و غم وفصه ای و اندوهناک نباشه، چون همینجوریشم حال و احوالمون خوش نیست. جینگولکی و بزن برقصی هم نباشه که تنهایی با یه کولر با پمپ سوخته و عرقریزان حس و حال رقصیدن ندارم. خب همچین آهنگ خنثایی پیدا نمی کنم. ایضا شعر و کتابی که آدم رو در بحر تفکر فرو نبره که بازم یافت می نشود... . فیلم هم تا می یام گرم دیدن بشم کامپیوتره جیغش در می یاد و ریست می شه و نمی ذاره. تلویزیون هم واقعن ازش ممنونم که فقط بدرد مصرف برق می خوره. همینا دیگه.... . :) 

پاشم برم آب بازی... .

        این دفعه به جای اینکه ما بریم ماموریت، ماموریت اومده اینجا و حسابی سرشلوغ شدیم. بعضی وقتها مثل این روزها سرشلوغی خیلی خوبه. چشم باز می کنی و می بینی کلی ساعت گذشته و از بس که عین زبل خان اینجا و اونجا هستی، شب هم چشم روهم بذاری خوابیدی.

 

    از این به بعد تصمیم دارم اینجا عکس بذارم. اگر به سلامتی پولدار بشم و یه فکری به حال کامپیوتر سوخته خونه بکنم (یعنی یه کامی بخرم :(  )  و یا کامی ویروسی شرکت رو که فتوشاپ داره درمان کنم. این کامی هم که نصب فتوشاپ ممنوعه!

    یه شجاعت ریسک داشتم می رفتم سرکار دیگه هم بدنبود.

داستان یوسف

     من که با دیدن این سریال حضرت یوسف، همچین به برادران یوسف حق می دم!  اگر یوسف این همه خاص بود، برادران یوسف هم باید خاص خلق می شدند که حس حسادت در اونها وجود نداشته باشه، وگرنه خدایی که عادل است و می خواهد که بندگانش عادل باشند، کسی که مستوجب عقوبت خواهد دانست یعقوب باید باشد که!

     یعقوب به زنش پرخاش می کند که فرزندانم را باقی خواهم گذاشت و تو را به سرزمین خودت (؟ کلمه اش یادم نیست) خواهم فرستاد و زن به پای یعقوب می افتد و التماس.... .

   خدایی که عادل است چرا به پیامبرش اجازه همچین رفتاری رو می ده؟

   بعضی چیزا هستند که بهتره فیلم نشن. داستان رو (بخصوص اگر اشاره بدون طول و تفسیر باشه) می شه تو ذهن پرورشش داد. برداشت های غیرناامید کننده ازشون داشت. تعبیر و تفسیر کرد نه اینگونه مایوس کننده که سریال شده و به تصویر کشیده شده.

آن چه یافت می نشود آنم آرزوست

دلِ خوش

جا مانده است چیزی جایی

که هیچ گاه دیگر

هیچ چیز،

جایش را پر نخواهد کرد...

نه موهای سیاه

نه دندان های سفید!

             حسین پناهی  

 

    شدید احساس رابینسون کروزوئه بودن دارم. تو یه جزیره متروک گیر افتادم. برای اولین بار دلم خواست تو همچین ساختمان سوت و کوری زدگی نمی کردم. کاش یه پیرزن پرحرف، خانواده ای با دوتا بچه شیطون و زلزله، زن شوهری که هر روز دعواهای وحشتناک باهم بکنن  یا همسایه ای که همیشه در حال کوبوندن در و دیوار باشن و خلاصه هر نوع پر سروصدایی از همسایه که فکرش رو بکنید همسایه مون بودند. دارم دیوانه می شم از سکوت.  احساس خواستنی نبودن، یه چیزی عین قلوه سنگ که تو گلوت گیر کرده و هزار تا حس بد دیگه هم دارم که هر کدوم به تنهایی برام دیوانه کننده هستند.

    گرمی وحشتناک هوا را هم به همه اینا اضافه کنید و همسایه های بی فکرِ بی صدایی که بدون هیچ اطلاعی آب کولرمان را چند روزی بوده بسته بودند و من امروز وقتی از گرما تقریبا بی حال شده بودم تازه به ذهنم رسید که یه سری به کولر بزنم، به سلامتی شیرش خراب شده و تنها کاری که تونستم بکنم این بود که با شیلنگ پوشالها رو خوب خیس کنم، خسته شدم از هر روز آچار در دست گرفتن... . خسته ام...

 

قصدم این نیست که اینجا را تبدیل به غرلاگ کنم ولی گوش دیگری در دسترسم نیست! پووووف

تو تلویزیون می خونه:  "زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول"  منو می گه!

 

از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

 بی خبری خوش خبریه؟

قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید.

و من گاهی اوقات مجبورم
به آرامش عميق سنگ حسادت کنم...

با صدای بلند فکر می کنیم!

     هنوز 24 ساعت از زمانی که داشتم درمورد کارم غر می زدم که دوست دارم عوض کنم و سرزنش های دایی گرانقدرم را می شنیدم که، خودت نخواستی و اصرار   داشتی همان جا بمانی و.... نگذشته بود، که موبایلم زنگ خورد و آقای اون طرف خط ، گفت که از شرکت ... زنگ می زنم و شما مدتی (دوسال) پیش رزومه داده و درخواست کار کرده بودید و.... .  (من که دوسال پیش درخواست داده بودم و بعد خودم نرفته بودم! ظاهرن از این سابقه ام خبر نداشت :)  )

    من هم که به دلیل نوشته قبلی گیج و منگ بودم و با صدای زنگ موبایل از خواب پریده بودم نمی دونستم چی بگم! خود آقاهه برای پنج شنبه وقت گذاشت برام برای صحبت و آشنایی با کارهاشون و....!  حالا که از خواب بیدار شدم نمی دونم با توجه به اینکه یه بار نرفتم اونجا و هستند کسانی که از این سابقه ام خبر دارند، بازهم برم ببینم چه خبره و مزایا و معیبش رو بسنجم یا نه؟!

    یه چیزی بین خودم و خدا هست و اونم اینه که هر وقت درمورد چیزی شک دارم، خدا زودی یه راه دوم و سوم جلو روم می ذاره که خودم انتخاب کنم و چون انتخاب کردن کاربس مشکلی است و آرامش یکنواخت!!! زندگانیِ یکنواخت رو بهم می ریزه، یه جورایی بگی نگی به غلط کردن می افتم و دست آخر یه تصمیمی می گیرم و خدا اون بالا لبخند با شیطنتی می زنه بهم که دیگه نمی تونم غر بزنم!

      ولی وقتی یه چیزی رو از ته دل می خوام یا از تهِ دل می دونم که نمی خوامش، درست برعکس اون چیزی که می خوام(نمی خوام) رو بهم می ده و برام اتفاق می افته!

      به سلامتی 4 ماه از سال گذشت و ما هنوز طبق سال 86 حقوق می گیریم و خدا روشکر قیمت همه چی هم بیش از دوبرابر شده! این دلیل کافی هست برای اینکه برم جای دیگه؟ البته اگر جای دیگه بدتر از اینجا نباشه!