برای فرزانه عزیز

فرزانه عزیزم، تبریک می گم.

ادامه نوشته

می گه......

می گه، حاضر نیست قدمی برداره. تو یه قدم بردار.

می گه، هیچ وقت عاشق نشده و خیلی بی احساسه. درست مثل تو!

می گه، خیلی خشک و سرد و سر سخته، بازم مثل تو!

می گه نسبت به زن ها خیلی بدبینه.

می گم، درست مثل من. البته برعکسش!

می گه، فکر می کنه، زن ها فقط دنبال اینن که غارتش کنند. فقط فکر پول و طلا و لباس و تفریح و این جور چیزا هستند.

 می گه، فکر می کنه هر دختری فقط می خواد........ .

می گم، فهمیدم. منم همین فکر و می کنم. فقط چیزی که قراره غارت بشه فرق می کنه. یه چیزی شبیه بودنم!

می گه، همیشه فقط فکر در س بوده، درست مثل تو!

می گه، من که درست نمی شناسمت. یادم رفته چطوری بودی. باید باهم حرف بزنیم.

می گه، یکی هست، عین خودت!

می گه، ...........................

می گه، فقط یه کم لطیف باش. باشه؟

می گه، تو رو خدا خوشگل کنی ها، یادت نره!؟

می خندم!

می گم، لنگه کفش و ... .

می گه، حاضری یه قدم بر داری؟

می گم، قدم؟ نه!

همه زن های درونم زل زدن تو چشمام و با انگشت منو به همدیگه نشون می دهند و می خندند! با فکرها، رفتارها، نگاهها و احساساتی متفاوت. چشمم رو می بندم تا نبینمشون. می خوام بزنم همه آینه ها رو بشکنم تا... ولی اونا همین جا هستند، جا خوش کرده اند در درون من و من بینوا نمی تونم از دستشون فرار کنم.

عکس بالا، عکس ماهی قرمز دخترخاله است که دوستش همون روز اول مرد. هیچ دوست نداشتم مردن یه ماهی قرمز دیگه رو هم ببینم، برای همین دوست جدیدی براش نخریدم. حالا این ماهی کوچولو وتصویرش دوتایی با هم زندگی می کنند. :)

صدای زنگ دوستی

    صدای زنگ دوستی باعث خوشحالی است، ولی وقتی صبح اول وقت بشنوی و تا جوابش دهی قطع شود، می تواند باعث تعجب شود یا نگرانی!

   از این عادتها ندارد که فقط برای اینکه بفهمم به یادم بوده زنگ بزند. با خودم فکر کردم که شاید اشتباه کرده  و می خواسته به دیگری زنگ بزنه! این دوست یزدی الاصلم از این فکرم تعجب نمی کنه!

   تا گوشی رو برمی داره، شروع می کنه به سرزنش و دعوا! کجایی؟ چرا نیستی؟ هزار بار پیام و sms و ... فرستادم. چرا جواب نمی دی؟ نگران شدم! نکنه عروس شدی و تحویل نمی گیری؟ اصلا مهلت نمی ده جواب بدم! تعجبی نمی کنم. این روزها هر کی بهم زنگ می زنه منتظرم که کلی بد و بیراه بهم بگه! وقتی خیالش راحت شد که هر چی خواست رو گفت، اجازه داد منم دو کلمه حرف بزنم! ولی نه بیشتر از دو کلمه، که زود بغض کرد و شروع کرد به گریه کردن... . حالا دیگه جواب هم نمی ده . دوری بد چیزیه! وقتی دستت به جایی بند نیست. کاش فقط دلتنگی بود. نگرانی.............. .

این سولی نازنینم هم بعد از اینکه کلی دعوام کرد، دخترش نذاشت دو کلمه حرف بزنیم.  بعد یه روز یه ایمیل زد که زود بهم زنگ بزن! از همون لحظه، هرچی زنگ می زنم کسی جواب نمی ده!

دیگه نمی گم از بقیه دوستان که... !

دوستای خوبم، نکنید این کارها رو بامن!

این سو نه، آن سویم

و در آن سوی نگاه، چیزی را می بینم. چیزی را می جویم... .

                                                                سهراب

......

.......

می روم، از دل من دست بدار

ای امیـــد عبـث بی حـاصـــل.

                                 فروغ

هر جا سکوت هست...

کویر تشنه باران است...

ابر رحمت اگر در کویر می بارید

به جای خار بیابان

بنفشه می رویید

و بوی پونه وحشی

به دشت بر می خاست...

                         حمید مصدق

پیچ و مهره اضافی از کجا اومده؟

دیدین وقتی می خواهیم چیزی را تعمیر کنیم، در نهایت چند تا پیچ و مهره زیاد می یاریم! حالا، من دارم یکی از این سیستمهایی که داریم را تعمیر که نه، نوسازی می کنم، تو فایلی که باید بسازم، حدود 7 تا کاراکتر زیادیه! هر چند بار می شمارم حتی یه کاراکتر هم کم نمی شه! :(

این کار لعنتی باید یک هفته پیش تمام می شد(به عبارتی پارسال) ... . به این رییس کوچکمان هم  تا یه کلمه حرف می زنی، زود می گه: اول برو دو کیلو بستنی بخر بیار!!!  فکر کنم یواشکی چند تا کاراکتر این وسطا جاسازی کرده، بستنیه رو بخوره!

!

با آمدنش بیچاره ام می کنه، وقتی دیر می کنه و نمی یاد، نگران و عصبی می شم. ولی امان از وقتی که بی خبر تشریف می یاره، دیگه بدبختِ بدبختم!

آن روزها

آن روزها

آن روزها رفتند
آن روزهاي خوب
آن روزهاي سالم  سرشار
آن آسمان هاي پر از پولك
آن شاخساران پر از گيلاس
آن خانه هاي تكيه داده در حفاظ سبز پيچكها به يكديگر
آن بام هاي بادبادكهاي بازيگوش
آن كوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها
آن روزها رفتند
آن روزهايي كز شكاف پلكهاي من
آوازهايم چون حبابي از هوا لبريز مي جوشيد
چشمم به روي هر چه مي لغزيد
آنرا چو شير تازه مي نوشيد
گويي ميان مردمكهايم
خرگوش نا آرام شادي بود
هر صبحدم با آفتاب پير
به دشتهاي نا شناس جستجو مي رفت
شبها به جنگل هاي تاريكي فرو مي رفت
آن روزها رفتند
آن روزها ي برفي خاموش
كز پشت شيشه در اتاق گرم
هر دم به بيرون خيره مي گشتم
پاكيزه برف من چو كركي نرم
آرام مي باريد
بر نردبام كهنه چوبي
بر رشته سست طناب رخت
بر گيسوان كاجهاي پير
و فكر مي كردم به فردا آه
فردا
حجم سفيد ليز
با خش خش چادر مادربزرگ آغاز ميشد
و با ظهور سايه مغشوش او در چارچوب در
كه ناگهان خود را رها مي كرد در احساس سرد نور
و طرح سرگردان پرواز كبوترها
در جامهاي رنگي شيشه
فردا ...
گرماي كرسي خواب آور بود
من تند و بي پروا
دور از نگاه مادرم خطهاي باطل را
از مشق هاي كهنه خود پاك مي كردم
چون برف مي خوابيد
در باغچه مي گشتم افسرده
در پاي گلدانهاي خشك ياس
گنجشك هاي مرده ام را خاك مي كردم
آن روزها رفتند
آن روزهاي جذبه و حيرت
آن روزهاي خواب و بيداري
آن روزها هر سايه رازي داشت
هر جعبه سربسته گنجي را نهان مي كرد
هر گوشه صندوقخانه در سكوت ظهر
گويي جهاني بود
هر كسي ز تاريكي نمي ترسيد
در چشمهايم قهرماني بود
آن روزها رفتند
آن روزهاي عيد
آن انتظار آفتاب و گل
آن رعشه هاي عطر
در اجتماع ساكت و محبوب نرگسهاي صحرايي
كه شهر را در آخرين صبح زمستاني
ديدار مي كردند
آوازهاي دوره گردان در خيابان دراز لكه هاي سبز
بازار در بوهاي سرگردان شناور بود
در بوي تند قهوه و ماهي
بازار در زير قدمها پهن مي شد كش مي آمد با تمام لحظه هاي راه مي آميخت
و چرخ مي زد در ته چشم عروسكها
بازار مادر بود كه مي رفت با سرعت به سوي حجم هاي رنگي سيال
و باز مي آمد
با بسته هاي هديه با زنبيل هاي پر
بازار بود كه مي ريخت
كه مي ريخت
كه مي ريخت
آن روزها رفتند
آن روزهاي خيرگي در رازهاي جسم
آن روزهاي آشنايي هاي محتاطانه با زيبايي رگهاي آبي رنگ
دستي كه با يك گل
از پشت ديواري صدا مي زد
يك دست ديگر را
و لكه هاي كوچك جوهر بر اين دست مشوش مضطرب ترسان
و عشق
كه در سلامي شرم آگين خويشتن را بازگو مي كرد
در ظهر هاي گرم دود آلود
ما عشقمان را در غبار كوچه مي خوانديم
ما با زبان ساده گلهاي قاصد آشنا بوديم
ما قلبهامان را به باغ مهرباني هاي معصومانه مي برديم
 و به درختان قرض مي داديم
و توپ با پيغام هاي بوسه در دستان ما مي گشت
و عشق بود
آن حس مغشوشي كه در تاريكي هشتي
ناگاه
محصورمان مي كرد
و جذبمان مي كرد در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها و تبسم هاي دزدانه
آن روزها رفتند
آن روزها مثل نباتاتي كه در خورشيد مي پوسند
 از تابش خورشيد پوسيدند
و گم شدند آن كوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها
در ازدحام پر هياهوي خيابانهاي بي برگشت
و دختري كه گونه هايش را
 با برگهاي شمعداني رنگ مي زد آه
اكنون زني تنهاست
اكنون زني تنهاست

 

این شعر فروغ یادآور بسیاری از خاطرات کودکیم است، و آن قدر نزدیک که نیازی نمی بینم دوباره بنویسمشان.

امروز با خواندنش، بی اختیار یاد پدربزرگم افتادم، خاطره ای نه چندان خوش! آن روزی که عصبانی بود از این که گنجشکها باغچه اش را خراب کرده اند و گنجشکی را سربرید! آخ، که چقدر گریه کردم! و مدتها با پدربزرگ قهر بودم. روحش شاد، چقدر سنگدل و بی رحم خواندمش!

 

زندگی...

زندگی است. بعضی اوقات تو حس می کنی که دوچشم دارند تو را نگاه می کنند، ولی در واقع آنها تو را نمی بینند. بعضی اوقات حس می کنی کسی را پیدا کرده ای که همیشه در جستجویش بوده ای ولی درواقع کسی را پیدا نکرده ای. این جور اتفاقات فراوان است. و اگر این اتفاقات نیفتد معجزه است، ولی معجزات زیاد طول نمی کشند.

زندگی و ...

به خانه که می رسم پنجره را باز می کنم تا هوای تازه بیاد تو خونه! سراغ ماهی کوچولو می رم و با ترس نگاهش می کنم، نکنه مرده باشه؟ خوشحالم! ماهی کوچولو داره تو دریای کوچکش بازی می کنه! در واقع این ماهی دختر خاله است و ماهی بیچاره من همون روز اول مرد! دیفن نازنینم هم این روزها به جای هر دو برگی که می ریزد فقط یک برگ در می یاره! پنجره اتاق را هم باز می کنم تا هوایی بخورد و می رم سراغ پیازهای مریمی که کاشته ام. ظاهرا که حالشان خوب است و برای اطمینان زنگ می زنم به مریم گلی تا دستورات لازم برای نگهداریشان را ازش بگیرم!

......

حالا می روم سراغ کتابم! و به این فکر می کنم که دوستت دارم؟ و به اینکه اگر روزی یک تیر شلیک شود از اینکه آن تیر به تو بخورد و من سالم بمانم و از مرگ تو ، خوشحال خواهم شد؟ و به بیهودگی یا درستی کارهایی که هر روز انجامشان می دهم و به شادیها و غمها و ...  .

زندگی، جنگ و دیگر هیچ – اوریانا فالاچی:

" انسانها به ماه می روند، سرطان را معالجه می کنند و به این که انسان هستند و درخت یا ماهی نیستند، افتخار می کنند. لحظاتی پیش می آید که من ترجیح می دهم درخت یا ماهی بودم."

خواب

نمی دونم چطور شد که بعد از این همه سال خوابشان را می دیدم. من به شکل الان بودم. بزرگ شده بودم وبه گمانم، دیگه کسی نمی تونست بهم بگه اپسیلون! ولی اونا همشون شکل 10 سال پیش بودند. پیراهنهای گل گلی، بنفش و مشکی، قرمز و .... و شلوارهای با کلی پیلی! و به سبک گوسفندی همان ده سال پیش! و تنها... .  توی دبستانی که درس خوانده ام، بودیم! و هنوز به نظرم خیلی بزرگ بود. خوابم زود تبدیل به یه کابوس شد! همان کابوس همیشگی! و مثل همیشه کیفم گم شده بود. نمی رسیدم. نمی شد!.... خانم جمشیدی را دیدم. معلم پرورشی کلاس اول راهنماییم. چشمانش ضعیف تر شده بود و با یه ذره بین خیلی بزرگ در دستش نشسته بود! دختر همسایه مان که تو خواب پسر بود و من که گم شده بودم!!! و هم کلاسیهایم بودند به شکل ده سال پیششان! و خانه قدیمیمان و ... . حیف همه این چیزهای خوب تو خواب هم خراب شدند با یه کابوس و من از خواب پریدم!

ولی دستم هنوز خواب بود! به گمانم باید به سبک پرویز شاپور یه ساعت برای بیدار کردن خودم بالای سرم و دو تا ساعت دیگه برای بیدار کردن دستهام و پاهایم بگذارم کنار دستها و پاهایم . از بس می خوابند. حتی خوش خوابتر از خودم شده اند! البته خانم دکتر معتقده برای اینکه خواب از سرشون بپره باید ورزش کنند!

دوستی

من

از میان واژه های زلال

دوستی را برگزیده ام

آن جا که

برف های تنهایی

آب می شوند

در صدای تابستانی یک دوست

بیژن جلالی:

"چه خوب بود

اگر بین من و تو

نه رودی بود و نه کوهی

و نه سایه هیچ ناامیدی

و نه هیچ آفتاب تند سوزانی

بین ما فقط راهی بود

هموار

وصاف

و روشن

که...... ."

نوشتن سخت شده...

خواهر کوچکم اومده. یعنی به بهانه اینکه تنها نباشم با خودم آوردمش. امروز دختر خاله می یاد با پسرخاله ام. فردا هم ما می رویم زنجان. دایی هم تنها بود و ... ، خواهر زاده بدتر از من دیدید؟..... سال نو شد و من فهمیدم که هنوز فرار می کنم. نشد که!! در سال نو قرار است خوش باشیم و بهانه ها...........

نو بهار است در آن کوش که خوشدل باشی. من و خواهرم یه تغییر کوچولو در اول سال به این شعر دادیم( نو بهار است در آن کوش که خوشگل باشی). دختر خاله می گه، خوشگلی خوشدلی می یاره! ایراد نگیرید... . تا رییسم به بهانه تعارف چیزی یا گفتن حرفی نیامده سر وقت کامپیوترم پاشم برم. کنجکاویش (بخوانید فضولی) سرریز شده!!!!!

فعلا یه کلاف سر در گمی هستم که می ترسم هیچ وقت باز نشه! نوشته ام مثل خودم شد!؟!

اگه مثل من تعطیلاتتون دو تیکه است، سری دوم تعطیلات خوش بگذره! :)