-   یه وقتهایی هست، مثل الان، که با زمین و زمان دعوا دارم. دعوا که نه ! مممممممم قهرم! نمی دونم حالم خوش نیست دیگه! بی خود و بی دلیل! این وقتها بهتره که با کسی حرف نزنم که ممکنه عواقب نا خوشایندی داشته باشه!  هر کاری هم انجام می دم بیشتر باعث ابروریزی می شه! اگه این همکارا مجبورم کنند که کاری را بهشون توضیح بدم و.... . وقتی حالم خوب شد تازه می فهمم چه گندی کاشتم!  الان گوشی رو گوشم گذاشتم و برخلاف خیلی وقتها که هیچی گوش نمی دم!!! دارم  گل گلدون من گوش می دم!  به من می گن یه کارمند نمونه!

-   شرکتمون این روزها حسابی به فکر سلامتی کارمنداشه! بعد از اینکه چند وقت پیش یه عذاب وجدان (ترازو) تو غذاخوری گذاشت، حالا یه بسته سلامت(!) بهمون داده! چند تا وسیله ورزشی + یه عذاب وجدان دیگه برای خونه! بیچاره همسایه طبقه پایین! تا حالا که هر صبح دوبار با صدای پای من و دخترخاله از خواب می پرید، از این به بعد هر شب یه زلزله رو هم باید تحمل کنه! باید از این وسایل ورزشی استفاده کنم دیگه! (روزی 200 تا طناب بزنم!) حالا شاید جناب همسایه رو هم دعوت کردیم و سه نفری شمع، گل، پروانه بازی کردیم! یه تی شرت ورزشی هم تو بسته هست. یه آقای آرنولد نشان برای اینکه این تی شرت رو تنش کنه نیازمندیم!

-  عکس، ارتباطی به متن نداره!

-  حالا دیگه نه گل گلدونم می تونم گوش بدم نه بقیه چیزایی که می خواستم بگم رو بنویسم! همکارم زنگ زد! چرا بعضیا وقتی چیزی رو ۵-۶ بار بهشون توضیح می دی باز هم نمی فهمن؟ ولی بعضیا بدون توضیح از رو دیاگرام ها تا آخر ماجرا رو می خونن؟ چرا من همیشه گیر این بعضیای اولی می افتم؟ :(

قصه رنگی روز، می رود رو به تمام

ادامه نوشته

:(

گفت: "شرکت .... چند نفر خانوم با مدرک دیپلم برای کارهای دفتری احتیاج داره. ساعت کارش 8تا 5 هست. بیمه می کنه و حقوقش هم خوبه! ماهی 120000 تومن.  اگه از دوست ها و آشناهات کسی بود معرفیش کن." 

  فکر کردم کسی که می خواد کارهای دفتری انجام بده، لابد باید وردی، اکسلی، تایپی بلد باشه! پرسیدم: " حالا چه شرایطی باید داشته باشه ؟ چیا بلد باشه؟"  

  گفت: "خب، چون می خواد تو دفتر کارکنه و با ارباب رجوع سر وکار داره، فقط باید خوش بر و رو باشه و به خودش هم برسه! می دونی که؟!! "

لنگه کفش پرنده!

برای شرکت در مراسم سالگرد پدربزرگم رفته بودم خونه. موقع برگشت، قطار پر از مسافرانی بود که بلیط نداشتند و در سالن در حال گشت و گذار بودند من هم بدون توجه به سر و صداها سرم را رو دسته صندلی گذاشته بودم و خوابیده بودم و با خودم هم فکر می کردم با این وضعی که خوابیدم اگر قطار تکان شدیدی بخوره حتما گردنم می شکنه! برادرم حوصله اش سر رفته بود و رفته بود دوستی آشنایی پیدا کنه و سرگرم بشه! اون که اومد بیدار شدم و دیدم همه دارن نگاهم می کنند و می خندند! هر چی دقت کردم هیچ چیز عجیبی ندیدم! تا اینکه یکی از آقایان گفت که خیلی خوش شانس بوده ام و باید یه صدقه حسابی بدم! چون وقتی خواب بودم یه لنگه کفش پرواز کنان از پنجره قطار وارد شده و بعد از برخورد به صندلی من و صندلی مقابل افتاده زمین و....! حالا اینکه چطور نفهمیده بودم بماند!

خب! به خیر گذشته بود (گرچه مغزم یه تکان درست و حسابی هم لازم داره)! ولی حداقل بهانه ای شد تا من و برادرم مدتی رو سرگرم محاسبه سرعت لنگه کفش و اینکه اگر سرم بالا بود با چه سرعتی به کله اینجانب برخورد می کرد بشویم! البته چون هیچکدام شاهد ماجرا نبودیم مقادیر اولیه درست را نمی دانستیم! نتایجی که بدست آوردیم نشون می داد که با اون سرعت می بایست مغزم متلاشی می شد. فقط تعجبم از اینه که صندلی قطار  سالم  بود!

نتیجه اخلاقی ماجرا: وقتی سوار قطار می شید مواظب لنگه کفش های پرنده باشید!

و      بلاگ مینا:

" آرزوهایم را به گور می برم

دفنشان می کنم

بی غسل، بی کفن

باز می گردم

تنها

بی آرزو "

 

حسین پناهی:

 

 

" پس اين ها همه

 اسمش زندگي است
 دلتنگي ها، دل خموشي ها،

 ثانيه ها، دقيقه ها
حتي اگر

تعدادشان به دو برابر آن رقمي كه

 برايت نوشته ام برسد
ما زنده ايم چون بيداريم
ما زنده ايم چون مي خوابيم
 و رستگار و سعادتمنديم
زيرا هنوز بر گستره ويرانه هاي وجودمان

 پانشيني براي گنجشك عشق

 باقي گذاشته ايم..."

 

 

 

 

 

 

 

 

 

...

نتایج کنکور اعلام شده و مینا خانوم ما هم خانوم مهندس شد! خانوم مهندس کامپیوتر! مبارکه :)
ادامه نوشته

زندگی...

   آخرین مهمان هایمان هم رفتند و دوباره خانه مان ساکت و خالی شد!
ادامه نوشته

"...نگاه كن
تو هيچ
گاه پيش نرفتي
تو فرو رفتي"       فروغ     

:)

این چند روزه افراد مقیم پایتخت خانواده میزبان فک وفامیلهای مقیم خارج از مرکز خواهند بود. جشن، جشن عروسی هست و شادی در پیش است ...!

مهمانان در راهند. خواهرکم هر از چند گاهی زنگ می زند و گزارش می دهد که الان کجایند و چه می کنند. البته موبایل عزیز همکاری نمی کند و من از کل گزارش فقط صدای خش خش می شنوم!

 

دوست

بزرگ بود
و از اهالي امروز بود
 و باتمام افق هاي باز

 نسبت داشت
 و لحن آب و زمين را

 چه خوب مي فهميد
صداش

به شكل حزن پريشان واقعيت بود
 و پلك هاش

مسير نبض عناصر را

 به ما نشان داد
 و دست هاش
هواي صاف سخاوت را
ورق زد
و مهرباني را
به سمت ما كوچاند

به شكل خلوت خود بود
و عاشقانه ترين انحناي وقت خودش را
 براي آينه تفسير كرد
 و او به شيوه باران

 پر از طراوت تكرار بود
و او به سبك درخت
ميان عافيت نور منتشر مي شد
 هميشه كودكي باد را صدا مي كرد
هميشه رشته صحبت را
به چفت آب گره مي زد
براي ما يك شب
سجود سبز محبت را
چنان صريح ادا كرد
كه ما به عاطفه سطح خاك دست كشيديم
و مثل يك لهجه يك سطل آب تازه شديم
و بارها ديديم
كه با چه قدر سبد
 براي چيدن يك خوشه ي بشارت رفت
ولي نشد
 كه روبروي وضوح كبوتران بنشيند
 و رفت تا لب هيچ
 و پشت حوصله نورها دراز كشيد
و هيچ فكر نكرد
 كه ما ميان پريشاني تلفظ درها
براي خوردن يك سيب
چه قدر تنها مانديم

                               سهراب سپهری

خاطرات خوابگاه

ادامه نوشته

خاطرات یک گیج...

آخه گیجی تا چه حد؟! دوست جون اس-ام-اس می زنه:  دارم می یام شرکتتون. آدرس و شماره تلفن داخلیم رو براش می فرستم که دم در معطل نشه...!!! همان لحظه کاملا فراموشش می کنم برگه بهداری می گیرم، راه می افتم می رم بیمارستان!!! ساعتی بعد فری زنگ می زنه: " کجایی؟ من و دوست جون الان شرکتیم. تو اتاقت!!!"

لجم گرفته از این سرماخوردگی بی موقع که همه برنامه هام رو به هم ریخته!!!!!!! از یک ماه پیش برنامه ریزی کرده بودیم و دیشب قرار بود بریم خونه دخترخاله ام که نشد! بدتر از اون قرار بود برم به دامنه های زیبای زاگرس برای دیدن سنجاب عزیزم! به دخترخاله جان هم قول داده بودم بریم سینما! این وسط برادرم زنگ زده می گه: "گفتم شاید حالت بهتر شده باشه دو روزی باهم بریم خونه برادر بزرگه!" دوست جون هم زنگ زده می گه دارم می یام اون جا! (وااای، تو خونه شتر با بارش گم می شه!)

 صدام خیلی قشنگ شده! حیف برادر زاده ام حساب میکروفن رو رسیده! وگرنه با صدای قشنگی که دارم یه آواز می خوندم و به جای این موسیقی بتهوون می ذاشتم... .

تلویزیون هم که خدا رو شکر کلی برنامه جالب داره. از صبح روش درست کردن جعبه هدیه و آیینه شمعدان، درست کردن سالاد  رو یاد گرفتم.  پلنگ صورتی دیدم الان هم در مورد گردش گری و ... صحبت می کنند و دلم رو می سوزنند.

از بس موسیقی تکراری گوش کردم نت هاشونم حفظ شدم! ولی همزمان دارم دو تا کتاب می خونم، "هنوز در سفرم" نوشته ها و نامه های سهراب سپهری و هشت کتاب سهراب. فقط فونتش خیلی ریزه و خسته ام می کنه! پیر شدم نه نه! دیگه چشمم نمی بینه! ....

اینم از سهراب:

"سفر مرا به زمینهای استوایی برد.

و زیر سایه آن بانیان سبز تنومند چه خوب

یادم هست عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:

وسیع باش، و تنها، و سر به زیر، و سخت."

سلامت باشید :)

پیام

یه جوجه تیغی تو گلوم گیر کرده، دو تا وزنه از چشمام آویزونه، با چکش همینطور می کوبن رو سرم، دو تا مورچه هم تو گوشام جا خوش کردن.... .

لب که نداشتم، حالا صدا هم ندارم... .

تا حالا که سراغ تلفن نمی رفتید بهم زنگ بزنید، تا اطلاع بعدی هم این کارو نکنید. آخه نمی تونم جواب بدم و اون وقت دلم هم می سوزه... .

؟

تنهایی، اون چیزیه که ازش وحشت داره و اونقدر بهش فکر می کنه که روزها وشب ها یعنی همه لحظات زندگیش رو حروم می کنه!

من چه کمکی می تونم بهش بکنم؟؟؟

...

ادامه نوشته

آهای امروز روز توئه، اجازه هست بگیم مبارک؟

ادامه نوشته

دریا

بسیار خوب، آمدیم و اکنون می رویم

شاد بمان برادرم، دریا

اندکی از صدفهایت گرفتیم

اندکی از نمک آبیِ آبی ات

از تنهائیت اندکی

از روشناییت اندکی

از اندوهت اندکی

یک بار دیگر برایمان

از سرنوشت دریا بودن گفتی

امیدوارتر شدیم

انسان تر شدیم

بسیار خوب، آمدیم و اکنون می رویم

شاد بمان برادرم دریا.

 

ناظم حکمت