یک نفر بدون توجه به نارضایتی تو و تذکرات واضح و مکررت اصرار به چیزی داره و انجامش میده و توی خر هم تحمل می کنی، بعد اون وقت و بی وقت بهت تذکر می ده که اون کار رو فقط و فقط به خاطر تو انجام داده و انتظار داره جبرانش کنی!!

اینجاست که آمپرت می ره بالا و چون نمی تونی فریاد بزنی مجبوری سکته کنی یا سرتو بکوبی به دیوار!

چون نمی‌توانیم آن‌چه را دوست داریم به‌دست بیاوریم، پس بیایید آن‌چه را می‌توانیم به‌دست بیاوریم دوست داشته باشیم.

ادامه نوشته

من یه نوزده دارم و  درحسرت بیست موندم و می سوزم.  کاش اونقدری دوستم داشتی که ارفاق کنی و یه بیست بهم بدی!

دیروز روز جهانی غذا بود.

     به این بهانه، امروز یه سمینار درمورد تغذیه سالم تو شرکت برگزار شد.  نتایج آزمایشات دوره ای کارکنان شرکت، بچه هاش و خواهر و برادراش خیلی بد بود. درصد بالایی اضافه وزن داشتن و BMI بالاتر از حد طبیعی و کلسترول و تری گلیسیرید بالا بود. درصد سیگاریها هم زیاد بود. خیلی هم جای تعجب نداره البته.  یه نمونه اماری از کارکنان شرکت که من باشم رو اگه در نظر بگیریم. تو این 6 سال و چندماه نزدیک به 10 کیلو چاق شدم. و اگه قرار باشه همینطور ادامه بدم تو سن 50 سالگی (میانگین سنی همکاران) حتمن  عرضم بیشتر از طولم خواهد شد! :D

    براساس فرمول وزن ایده آلی که در سمینار گفته شده درحال حاضرهم 1,5 کیلو چاق هستم. حالا هی بگین توهم چاقی دارم.   فرمول محاسبه وزن ایده آل:

100- قد= وزن طبیعی

وزن طبیعی %6- وزن طبیعی =  وزن ایده آل آقایان

وزن طبیعی %10- وزن طبیعی =  وزن ایده آل خانمها

غذای کم چرب و سالم بخورید.

ورزش کنید.

 

آدرس سایتهای خوبی در مورد تغذیه داشتم ولی الان پیداشون نمی کنم. شاید بعدن لینکهاش رو گذاشتم. سلامت باشید. :)

از هر دری سخنی...

    من نمی دونم این آقایون که به خانوما تهمت پرحرفی می زنند، چرا خودشون این همه زیاد حرف می زنند!

    تو اتاق ما تعداد خانومها و اقایون مساویه ولی مدت زمانی که اقایان در حال صحبت هستند چندین برابر خانومه هاست.  الان هم یه همکار از یه اتاق دیگه اومده و یک ساعت و نیمه دارن از هر دری، بلند بلند، حرف می زندد.

    دیروز یه کلمه از همکارم پرسیدم با مترو که برم بهشت زهرا تا قطعه ای که می خوام برم چطوری باید برم؟ اوه! تا یک ساعت به همراه یه آقای مهمان داشتن درمورد مرگ و قبرهای چندطبقه و مراسم روضه صحبت می کردند. بعدهم گیر داده بودن به خانوم ها که وقتی می یان تو مراسم روضه یا عزاداری چند کیلو طلا از خودشون آویزون می کنند و در حالی که طلاهاشون رو به رخ هم می کشن غیبت می کنند..... .

    در بهشت زهرا تازه با د.خ. نشسته بودیم که چشمم خورد به دوتا خانومه و یه دختربچه که سه تایی باهم دیگه به اندازه یکی از طلافروشی های کریم خان طلا داشتن. هیچی دیگه یاد حرفهای همکارام افتاده بودم و خنده ام گرفته بود... د.خ. هم النگوهای خانومه رو می شمرد و اوضاع رو بدتر می کرد!!! 

  

   تو شرکت دوتا اتاق داریم که  هر دو جزو مناطق بد آب و هوا به حساب می رن.  همیشه یکیشون یکم گرمتر از بخاریه و دیگری یکم سردتر از یخچال. دیروز اونقدر بین این دوتا اتاق رفت و امد کردم و منبسط منقبض شدم که  ترک خوردم .

حالا دیشب براثر این ترک خوردن ها و خستگی (رفتن به بهشت زهرا) سردرد و  بدن درد مدل آنفلوانزایی گرفته بودم. فکر کنم تب هم داشتم. خوابم هم می اومد.  پتو پیچیده بودم دورم و با یک چشم باز مشغول تماشای سریال های عشقولانه تلویزیونی (گل بارون زده- میوه ممنوعه و مدارصفردرجه) بودم و همزمان کتاب هم می خوندم و با د.خ. هم درمورد عشقولانه بحث می کردیم.... 

       مدتیه د.خ.  جان ما شده انجمن حمایت از عشاق  و اینروزها هم طرفدار پروپاقرص حاج یونس فتوحی!  دیشب هم درمورد فضائل عشق و دوست داشتن  و بخصوص درمورد حاج یونس برام صحبت می کرد. منم تو اون وضعیت که وسط حرف زدن خوابم می برد ویرم گرفته بود اذیتش کنم. قیافه جدی و خشک به خودم گرفته بودم و.... .      

    آخر سر که گفتم: "این حاج یونس اگر عاشق بود که راضی نمی شد دختر به اون جوانی و خوشگلی با یه پیرمرد ازدواج کنه که! اون چیزی که تو بهش می گی عشق  اسمش خودخواهیه"،  عصبانی شد و گفت تو حالت خوش نیست و بهتره بگیری بخوابی!

   

     تو شرکت رییس جانمان طرفدار حاج یونس بود. یه بار به شوخی ازش پرسیدم حالا اگه قدسی عاشق شده بود باز این حق رو بهش می دادی؟ خیلی جدی برگشت گفت: زن که نمی تونه عاشق بشه! 

 

انصافا میوه ممنوعه سریال خوبی بود.

کار دل رو که به این راحتی ها نمی شه کاریش کرد!

 بنده خدا د.خ. چقدر حرص می خوره از دستم :) .

    از صبح که از خواب بیدار شدم دلشوره دارم. حالا اینکه دلم شور چی رو می زنه خودم هم نمی دونم. گر می گیرم. یخ می زنم.... ! سعی کردم سرم رو با کار، حل تمرینای آی سی دی ال، صحبت با همکارا و گشت و گذار در اینترنت مشغول کنم. برای کار نمی تونم تمرکز کنم با اینکه کلی کار دارم. تمرینا رو بی دقت و اشتباه انجام دادم! مطلب جالب توجهی هم پیدا نکردم برا خوندن. فکر می کردم باید 4-5 ساعتی گذشته باشه ولی وقتی ساعت رو نگاه کردم دیدم تازه 10 شده!  :(  درمانی برای دلشوره بی دلیل وجود نداره؟

عید فطر مبارک

        عیدتان مبارک...

-    ماه عزیز، اول ماه که هرچی، باواسطه و بی واسطه، خواهش و تمنا کردم رویت نشی، گوش نکردی و لنگ ظهری خودت رو نشون دادی. حالا بیا و مردانگی کن، این تعطیلی روز شنبه ما رو خراب نکن. پیشاپیش ازت ممنونم.

-   دارم تشریف می برم دیدن پدر و مادرم.

بعضی از مردم ناخن هاشونو مانیکور می کنن

بعضی های دیگه هم سوهان می زنن

اکثرا ناخوناشونو ازته می گیرن

ولی من همشونو کامل می خورم

بله می دونم عادت زشتیه

ولی قبل از این که شروع به سرزنش کنید

یادتون باشه که من هیچ وقت هرگز

دل کسی رو نخراشیدم.

                                 شل سیلوراستاین

    امروز صبح، چندین بار کابوس دیدم و از خواب پریدم. آخرین خوابی که دیدم این بود:  همراه برادرهام از یه در (نمی دونم درکجا بود) اومدیم بیرون.  یه دفعه ای برادرهام فرار کردن و یه گرگ خیلی بزرگ بهم حمله کرد و شونه ام رو به دندون گرفت  همینطور که داشت می خوردم، برادرام که درحال فرار بودن ،و درحین فرار برمی گشتن و نگام می کردن، ( برادرای نامردم منو تنها گذاشتن :(  ) و گرگهایی که از دور به طرفم می اومدن رو نگاه می کردم و می گفتم: هه!  تموم شد، تا چند لحظه دیگه می میرم...  گرگه چه خوب گرم بود، هیچ دردی هم احساس نمی کردم.  :)

«شادمانی و خوشبختی در یک نت تنها نهفته نیست، شادمانی آن چیزی است که در دو نتی که با هم تلاقی می شوند وجود دارد. بدبختی وقتی است که نت عوضی نواخته می شود، چون نت شما با نت همسفرتان درهم نمی آمیزد. خطرناک ترین جدایی ها میان مردم در همین نکته نهفته است نه درجایی دیگر: در ضرب آهنگ ها.»

دیوانه بازی- کریستین بوبن

یا نور النور، یا منور النور، یا خالق النور، یا مدبر النور، یا مقدر النور، یا نور کل نور، یا نورا قبل کل نور، یا نور بعد کل نور، یا نورا فوق کل نور، یا نورا لیس کمثله نور.

    از صبح یه لباس گرم پوشیدم وکلاهشم گذاشتم سرم، یه لحاف گنده هم کشیدم روم، ظهری پرده رو هم کنار زده بودم نشسته بودم تو آفتاب. عطسه می کردم و می لرزیدم.  هیچی دیگه عوض این چند روزی که همون لباسی  رو می پوشیدم که تو گرمای تابستون و وقتی کولرمون هم خراب بود می پوشیدم، دراومد و سرما خوردم. حوصله سروصدارونداشتم. شانس اوردم امروز ساختمان سازی همسایه تعطیل بود. تلویزیون هم شکر خدا هیچی نشون نمی داد و خاموش. همش هم که نمی شد خوابید.  با خودم گفتم یکم کتاب بخونم. هرکتابی برداشتم برای خوندن از کتاب خدا بگیر تا داستان و شعر، از شانس بد همون چند صفحه اول به این جملات برخوردم. آن جا زنان زیبا و اب و هوای خوب...، زنان و اموالتان...، زنان و کودکان...،زنم، زنانتان، زنانتان... . بهانه گیر شده ام... حرصم گرفت.... :( احساس خوبی نداشتم با اون نوشته ها، حوصله خوندن نوشته هایی که مخاطبشون من نبودم رو نداشتم،باهاشون حال نمی کردم..... ، آخر سر هم بی خیالشون شدم و نشستم به خوندن شعرهای فروغ. حالا که فکر می کنم می بینم، می تونستم دیوانگی بوبن رو هم بخونم.  بماند برای فردا.

   توصیه می شود همیشه چند تا قرص سرما خوردگی برای روز مبادا تو خونه داشته باشید یا لاقل گل گاوزبانی، پونه ای کاکوتیی چیزی تا مجبور نشوید از سوپری محل، قرص سرماخوردگی بخواهید :) !

 

واین منم

زنی تنها

در استانه فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده زمین

ویاس ساده وغمناک آسمان

وناتوانی این دستهای سیمانی...

------------------------------------------

....

این چه عشقی است که دردل دارم

من ازاین عشق چه حاصل دارم

می گریزی زمن و درطلبت

بازهم کوشش باطل دارم...

نیازمند دوستیت بودم و آن را از خودم دریغ کردم.... .

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد

در دام مانده باشد صیاد رفته باشد

برادرم مهمانم بود.

-  قبلن کلی درمورد ورزش و هنرهای رزمی صحبت کرده بودیم، اون می گه، هنر رزمی یعنی خیلی وابسته به زور و قدرت نیستیم و با استفاده از تکنیک یه دخترهم می تونه کلی قوی باشه!

 فراموش نکرده بود و کلی سی دی هنرهای رزمی با خودش آورده بود.  سی دی ها رو (کمی) دیدیم. بعد هم کمی آموزش عملی!!  در همان یه ساعت متوجه شدم برادرجانم اگه یه کم محکم مچ دستم رو بپیچونه استخونام خورد خاک شیر می شه و نمی تونم مطمئن باشم هنرمند بودن هم بتونه کمکی بکنه! اصولا بهتره آدم سروکارش با یکی خیلی قویتر از خودش نیفته! :) ولی هنر جالبیه. شاید دوره بعدی کلاس هنرهای رزمی شرکت رو ثبت نام کنم.

 

-  فکر می کردم اوضاع آشپزیش بهتر باشه، خوبه که مادران عزیز به فکر آموزش آشپزی به پسرانشون هم باشند. تنها غذایی که تقریبن همه مردهایی که می شناسم بلدند بپزند ماکارونیه!  و البته نیمرو.

 

-  تنها کسی که رکورد مدت طولانی (تایک ساعت) تلفنی حرف زدن باهاش دارم، همین برادرم هست. کسی هم که بعد از ساعتی که باهم باشیم به سرو کله هم می زنیم اونه.

 

-  خوبه که آدم یه برادر مهربون داشته باشه :) .

 

*  خواهرکم خانوم مهندس کارمند شد. تبریک! امیدوارم درمورد کار خوش اقبالتر از خواهرش باشه.

...

دوستم داشته باش ، لبخند بزن
ياري ام كن تا خوب باشم
در درون من زخم بر خود مزن ، سودي ندارد
با زخمي كه بر من ميزني خود را زخمي نكن

پابلو نرودا

وقتی زندگی بوی یونجه می ده باید خــــــر  باشی  تا بتونی ازش لذت ببری.

     مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش کم شده است. به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولى نميدانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد. بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگیشان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت. دکتر گفت براى اين که بتوانى دقيقتر به من بگويى که ميزان ناشنوايى همسرت چقدر است آزمايش سادهاى وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله ٤ مترى او بايست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنيد همين کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ جوابى نشنيد. بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم پاسخى نيامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقريباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم جوابى نشنيد. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزيزم شام چى داريم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمين بار میگم: خوراک مرغ!

 

 نتيجه اخلاقى:

مشکل ممکن است آنطور که ما هميشه فکر میکنيم در ديگران نباشد و شاید در خود ما باشد.

منبع: یک ایمیل فوروارد شده

هر که دربیان عیب هایت با تو مدارا کند، دشمن است.

 

  این دوست از وبلاگ نویسی استعفا داده ام می گه، تو چرا همش غمنامه می نویسی و از خودت بد می گی. خب دوست جونم! وقتی شاد و شنگولم و به همراه مهمانم مشغول آشپزی (نظارت بر آشپزی مهمان D:) و خوردن و تماشای سریالهای ماه رمضانی و خوردن و فیلم دیدن و خوردن و صحبت کردن و خوردن و عکاسی نکردن و طبق قرار خونه رو به گند نکشیدن و خوردن و خوشگذرانی هستم، دیگه فرصتی برای وبلاگ نویسی نیست که!

* عکاس و آشپز عکس:  مهمان عزیزم :)