من نمی دونم این آقایون که به خانوما تهمت پرحرفی می زنند، چرا خودشون این همه زیاد حرف می زنند!
تو اتاق ما تعداد خانومها و اقایون مساویه ولی مدت زمانی که اقایان در حال صحبت هستند چندین برابر خانومه هاست. الان هم یه همکار از یه اتاق دیگه اومده و یک ساعت و نیمه دارن از هر دری، بلند بلند، حرف می زندد.
دیروز یه کلمه از همکارم پرسیدم با مترو که برم بهشت زهرا تا قطعه ای که می خوام برم چطوری باید برم؟ اوه! تا یک ساعت به همراه یه آقای مهمان داشتن درمورد مرگ و قبرهای چندطبقه و مراسم روضه صحبت می کردند. بعدهم گیر داده بودن به خانوم ها که وقتی می یان تو مراسم روضه یا عزاداری چند کیلو طلا از خودشون آویزون می کنند و در حالی که طلاهاشون رو به رخ هم می کشن غیبت می کنند..... .
در بهشت زهرا تازه با د.خ. نشسته بودیم که چشمم خورد به دوتا خانومه و یه دختربچه که سه تایی باهم دیگه به اندازه یکی از طلافروشی های کریم خان طلا داشتن. هیچی دیگه یاد حرفهای همکارام افتاده بودم و خنده ام گرفته بود... د.خ. هم النگوهای خانومه رو می شمرد و اوضاع رو بدتر می کرد!!!
تو شرکت دوتا اتاق داریم که هر دو جزو مناطق بد آب و هوا به حساب می رن. همیشه یکیشون یکم گرمتر از بخاریه و دیگری یکم سردتر از یخچال. دیروز اونقدر بین این دوتا اتاق رفت و امد کردم و منبسط منقبض شدم که ترک خوردم .
حالا دیشب براثر این ترک خوردن ها و خستگی (رفتن به بهشت زهرا) سردرد و بدن درد مدل آنفلوانزایی گرفته بودم. فکر کنم تب هم داشتم. خوابم هم می اومد. پتو پیچیده بودم دورم و با یک چشم باز مشغول تماشای سریال های عشقولانه تلویزیونی (گل بارون زده- میوه ممنوعه و مدارصفردرجه) بودم و همزمان کتاب هم می خوندم و با د.خ. هم درمورد عشقولانه بحث می کردیم....
مدتیه د.خ. جان ما شده انجمن حمایت از عشاق و اینروزها هم طرفدار پروپاقرص حاج یونس فتوحی! دیشب هم درمورد فضائل عشق و دوست داشتن و بخصوص درمورد حاج یونس برام صحبت می کرد. منم تو اون وضعیت که وسط حرف زدن خوابم می برد ویرم گرفته بود اذیتش کنم. قیافه جدی و خشک به خودم گرفته بودم و.... .
آخر سر که گفتم: "این حاج یونس اگر عاشق بود که راضی نمی شد دختر به اون جوانی و خوشگلی با یه پیرمرد ازدواج کنه که! اون چیزی که تو بهش می گی عشق اسمش خودخواهیه"، عصبانی شد و گفت تو حالت خوش نیست و بهتره بگیری بخوابی!
تو شرکت رییس جانمان طرفدار حاج یونس بود. یه بار به شوخی ازش پرسیدم حالا اگه قدسی عاشق شده بود باز این حق رو بهش می دادی؟ خیلی جدی برگشت گفت: زن که نمی تونه عاشق بشه!
انصافا میوه ممنوعه سریال خوبی بود.
کار دل رو که به این راحتی ها نمی شه کاریش کرد!
بنده خدا د.خ. چقدر حرص می خوره از دستم :) .