الان داشتم یه نوشته ای می خوندم که خبر از نصب دوربین مداربسته در خوابگاه دختران می داد. کاری به این ندارم که این کار توهین هست به دختران و محدودیت جدیدی هست و تو منگنه گذاشتن بیشتر از قبل. اول با خودم گفتم، چشم دلمان روشن. بعد یاد خواب وحشتناکی افتادم که دیشب دیده بودم و آخر فکرم این بود که با وجود بیماران روانی فراوان درجامعه برقراری امنیت در یک خوابگاه دخترانه کارآسانی هم نیست و یاد اتفاقات خوابگاه افتادم.
برای تجربه بعضی چیزا باید تو خوابگاه دختران زندگی کرده باشی. باید یه دختر خوابگاهی باشی تا وقتی تو ترافیک گیر کردی، دلشوره امانت رو ببره که نکند در خوابگاه راببندند و فردا جواب حراستی ها را چه باید بدهی؟ یا وقتی می ری تلویزیون ببینی، مجبور باشی اول بری به سرپرستی خوابگاه اطلاع بدی که مجبور نباشی فردا شاهد و مدرک بیاوری و ثابت کنی که شب گذشته را تو خوابگاه بودی. یا برای رفتن به خانه فک و فامیلت یا شهرستان و خانه پدری مجبورباشی فرم پر کنی. باید دختر خوابگاهی بوده باشی تا بدونی وقتی برای مهمانی منزل یکی از اقوامت رفتی و از طرف خوابگاهت تلفن کردن اونجا که چک کنند که واقعن اونجایی یا نه، باعث می شه چه حالی به آدم دست بده؟ اگر دختر باشی و تو خوابگاه زندگی کرده باشی ممکنه که نیم ساعتی تو دستشویی یا حمام یا آشپزخانه گیر کرده باشی برای اینکه یه آقا (معروف به یا اللهی) سرش را انداخته پایین و به بهانه تعمیر چیزی وارد خوابگاه شده یا اینکه مردی سرت داد کشیده باشه که چرا لباست مناسب نیست و جلو من ظاهری شدی و من دیدمت و ایمانم بر باد رفت. اگر در خوابگاه دختران زندگی کرده باشی امکان داره که یه شب از یک بلوک به بلوک دیگر خوابگاه رفته باشی و به خاطر قفل شدن درها تو اون بلوک زندانی شده باشی. یا حتی موقع برگشت به بلوک خودتون تو محوطه جامونده باشی و همه درها قفل شده باشن. یعنی کی ممکنه، وقتی بعد از ساعت قفل شدن بلوکها کار مهمی با دوستش یا همکلاسیش در بلوک دیگر داشت، دستش به جایی بند نباشه و مجبور باشه تا فردا صبر کنه؟
خب اینا خیلی هم مهم نیستن ولی دیگه باید حتمن دختر باشی تا سورپرایز شده باشی با غیب شدن لباس زیرت از بند رخت یا اینکه وحشت کرده باشی از دیدن شبحی از جنس مرد که شبانه تو خوابگاهها درحال گشت و گذاره.... .
باهمه اینها زندگی در خوابگاه تجربه خیلی خوب و مفیدی برای من بوده و یه عالمه خاطره ریز و درشت تلخ و شیرین ازش دارم. زندگی در خوابگاه و تجربیاتش برای من، ارزش تحمل این سختیا رو داشته. :)
پ.ن: خیلی خاطرات رو یادم رفته بنویسم، ولی این یکی رو که دوست جون تعریف کرده و من به چشم خودم ندیدمش، اضافه می کنم. باید دختر باشیدکه وقتی خوابگاهتون آتیش گرفته و شکل حاجی فیروز شدین و وسط دود گیر افتادین و آتش نشانها اومدن نجاتتون بدن، مسئولان محترم قبل از اینکه به فکر نجات جان شما باشن، فکر مناسب بودن یا نبودن لباسی که تنتون هست، باشند.
پ.ن. دوم: از نوشتن این مطلب قصد نداشتم محیط خوابگاه یا وضعیت دختران خوابگاهی را سیاه جلوه بدم. من ۹ سال در ۴ خوابگاه مختلف زندگی کردم و اینا که نوشتم خاطرات این سالها بوده و با همه اینها اتفاقن تو خوابگاه به من اونقدرا هم سخت نگذشته. :)