زندگی بی حضور تلویزیون
ساعتهای زیادی از عمرم پای تلویزیون هدر رفته. همه سالهایی که باید برای کنکور درس می خواندم ویر دیدن سریالهای تلویزیون نمی ذاشتن. یادم هست چقدر زن برادرم بهم توصیه می کرد به جای دیدن خوش رکاب بروم سر درسم ولی نمی شد. باور کنید نمی شد. ولی سالهای زیادتری هم بود که ماهها حتی برای چند دقیقه هم پای تلویزیون نمی نشستم. حالا نه اینکه درس خوان شده باشم. فقط چون تلویزیون نداشتم.
چند روزی هست که تلویزیون ندارم. حتی یکی از برنامه هاش هم نیست که الان حسرت بخورم که چرا نمی توانم ببینم و تازه متوجه شده ام که من هیچ برنامه ای رو نمی دیدم اصلا. ولی راستش دلم برای کنترل تلویزیون و عوض کردن کانالهاش تنگ شده، همش احساس می کنم یه چیزی گم کردم و ناخودآگاه دنبال کنترل می گردم و بعد چشمم به جای خالیش می افته.... . برای اینکه جاش خالی نباشه و رفع خماری، تو سه شبی که خونه بودم، 5 تا فیلم دیدم، ایرانی، دوبله شده،ا تکراری! J سنتوری- باغ فردوس 5 بعد از ظهر- لیلا- music of heart و بادبادک باز.
دست و دلم به کار نمی ره. خانه را سپرده بودم به دوست جون و رفته بودم و وقتی برگشتم، کلی مرتبش کرده بود. ولی همچنان قفسه ها و کشوهایی که د.خ. خالی کرده خالین و وسایل و کتابام نامرتب اینجا و اونجا پخشند. د.خ. هم الانه زنگ زده: فردا می یام اونجا! حالا به نظر شما د.خ. مهمانه و باید پاشم خونه رو مرتب کنم و آبروداری کنم، یا اینکه، خونه خودشه و من الان برم بگیرم بخوابم؟
من که می گم خونه خودشه! :)