حالا تو قفسه کتابام، یه کتابی هم دارم که داستان عشقه! داستان عشق عاشقی که به مراد دلش نرسیده. نویسنده اش قشنگ می نویسه و باعث می شه حس حسادتم نسبت به کسایی که نوشتن بلدند گل کنه. 

      پیشنهاد داده بودم کتابه سوزونده بشه! دلِ نویسنده اش رضا نداد و این شد که رفت پیش کتابای من که براش نگهش دارم. 

      برای نویسنده کتاب زندگی با عشق آرزو دارم.

 

    *  به نظر شما وقتی کسی دفتر خاطراتش رو بهتون می ده یعنی اجازه خوندنش رو هم بهتون داده  یا نه؟

آرزوهایی که حرام شدند

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند

به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم

لستر هم با زرنگی آرزو کرد

دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

بعد با هر کدام از این سه آرزو

سه آرزوی دیگر آرزو کرد

آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی

بعد با هر کدام از این دوازده آرزو

سه آرزوی دیگر خواست

که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد

برای خواستن یه آرزوی دیگر

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...

۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن

جست و خیز کردن و آواز خواندن

و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر

بیشتر و بیشتر

در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند

عشق می ورزیدند و محبت میکردند

لستر وسط آرزوهایش نشست

آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا

و نشست به شمردنشان تا ..

پیر شد

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند

آرزوهایش را شمردند

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود

همشان نو بودند و برق میزدند

بفرمائید چند تا بردارید

به یاد لستر هم باشید

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد

شل سیلور استاین

     یکی از رازهای نظم و تمیزی آشپزخانه اینه که تعداد ظرفهای دم دستتون کم باشه.  اینجانب همین الان تو آخرین فنجان تمیز هم شیر خوردم و در حال حاضر 11 عدد فنجان و لیوان نشُسته منتظرم هستند که برم بشورمشون. 

     یه مدتیه از هر کتابی فقط مقدمه و حداکثر دو صفحه از اولش رو می تونم بخونم و بعدش دیگه حوصله ام سر می ره. نمی دونم ایراد از کتابهاست یا ایراد از منه؟   دلم کتابی می خواد –احتیاج به کتابی دارم- که نه تنها باعث بشه شب دلم نیاد بخوابم بلکه فردا صبحش هم نخوام که برم سرکار یا اینکه کتاب به دست راهی بشم. کسی پیشنهادی نداره؟

     امروز بالاخره تو یه کتابخونه خیلی خوب و معتبر عضو شدم.  قبلن فکر می کردم تو این کتابخانه فقط کتابها و مجلات خفن علمی پیدا می شه که خب اشتباه فکر می کردم. امیدوارم اونقدری که قسمت کتابهای علمیش خوبه، کتابهای غیر علمی خوبی هم بشه اونجا پیدا کرد.

چو عاشق می شدم گفتم ربودم گوهر مقصود

ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد

      اگه خدا عادل بود و از ظلم و ستم دلش می گرفت، تا حالا می بایست عذاب خودش رو بر سر این مردم –مورد خاص شرکت ما- نازل می کرد از بس که ما بی عدالتی دیدیم و می بینیم به جرم زن بودنمان!

چندین خیال خام که می‌بافی از امید
در یک نفس چو پنبه شود هر چه رشته‌ای[+]

دلم دریا شد و دادم به دستت.....

       تنهایی که به خودی خود چیز بدی نیست،  عذاب آور هم نیست.  نیازی به دلسوزی هم ندارد کسی که تنهاست. ترسناک هم نیست.

      ولی وقتی دیگران هم هستند، تنهایی خیلی بد، عذاب آور و ترسناکه! چون دیگران همش می خوان به زور برات دل بسوزونن از نوع الکیش. وظیفه خودشون می دونن دلداریت بدن و قیافه ناراحت به خودت بگیرن که شک کنی نکنه مردی و الان این روحته که اینجاست! و ترسناک هم هست با حضور دیگران! آدما! آدمایی که امنیت و آرامش زندگی منو به هم می زنن....  آدمایی که من هیچ اعتمادی بهشون ندارم و به جای خوشحالی از اینکه صاحبخانه با انصاف بود و من راحت می تونم قراردادم رو تمدید کنم اما باید اول فکر کنم به اینکه چه خطراتی از جانب این ادما می تونه تهدیدم کنه؟ از اینکه خانومه و دخترش که همسایه مون شدن یعنی باید خوشحال باشم؟ (وای که با همه داستانهای عجیب و غریبی که می شه ساخت بازم حضور یه زن و بچه چقدر می تونه آرامش بخش باشه!) ترسناکه چون وقتی باصدای بلند فکر می کنم برم خونه خودم برادرم می خواد یه جوری بترسوندم از ادمای اونجا! و............

      دارم فکر می کنم چقدر خوشبخت بود رابینسون کروزوئه! هرچی فکر می کنم داستانش درست یادم نمی یاد ولی فکر کنم آرامش زندگی اونم آخرش آدما اومدن به هم زدن. دلم یه جزیره می خواد بدون حضور آدما!

 

      این روزها با اینکه مدام دیگران(دیگران یعنی فامیل) سعی دارن بهم بقبولانند که بدبخت ترین آدم روزگارم و باید برایم دل سوزاند و دلداریم داد، حالم هیچ بد نیست و  خوبم. گیرم که دو شب پشت سرهم شبی ۵ ساعت زار زار گریه کرده باشم و الان از شدت این گریه های مدام چشمام هنوز بسوزن. ولی گریه هام از روی بدبختی نبودن، برای این بودن که مامانی عزیزم  رو ناراحت کردم و بلد نیستم از دلش در بیارم.برای این بود که مامانی سرما خورده ام چشماش خیلی مریض بودن و غصه دار و نگران و من هیچ غلطی نمی تونستم بکنم. برای این بود که بلد نیستم بهش نشون بدم که چقدر عاشقشم. برای این بوده که مدتهابود گریه نکرده بودم و لازمه که یه وقتایی غم ها رو باگریه شست و بیرون ریخت.

 

ما نزديک آينه نشستيم و شب شکست و
خبر از مسافرِ خوش‌قولِ بوسه رسيد،
رسيد همين نزديکی‌ها
که صبحِ يک جمعه‌ی شريف
از خواب روشن دريا باز خواهيم گشت.
همه چيز دُرست خواهد شد
و شب تاريک نيز از چراغِ تَرک‌خورده عذر خواهد خواست.
همين برای سرآغاز روزِ به او رسيدن کافی است،
همين برای نشستن و يک دلِ سير گريستنِ ما کافی‌ست،
همين برای از خود دور شدن و به او رسيدن کافی است.

سید علی صالحی

خیالباف

نتیجه تست روانشناسی D:

فعلن مارو سرکار گذاشته اینجاداریم تست می گیریم!

(تاثیر پذیر، درون گرا، آرمان گرا، احساسی)

تو یک تیپ "خیالباف" هستی. کم حرف و با قوه تخیل زیاد. تو اصولاً شخصیت خجالتی و ساکتی داری. تو علاقه زیادی به حقایق، وقایع و کلا چیزهایی که در اطرافت می گذرد نداری ولی در عوض جهانی درونی برای خودت ساخته ای که کاملا پیچیده و باشکوه است.

قدرت خلاقیت و حس نیرومندت، باعث شده که شخصیتی قوی داشته باشی که اگر کسی تلاش کند تو را بشناسد، حتماً این شخصیت قوی را می بیند. البتّه کمتر کسی چنین تلاشی می کند، چون مردم معمولاً فکر می کنند که در زندگی آدم نا موفقی هستی.برای همین هم، جوان! سعی کن با خودت کمتر حرف بزنی و با مردم بیشتر.

      زمان دانشجویی و زندگی در خوابگاه، نه اینکه هرشب عینهو گله ای که ازچراگاه برمی گردن شمارش می شدیم و عینهو مرغ هم قبل اینکه هواتاریک بشه در لونه رو می بستن و باید خونه بودیم، برای اینکه دوساعت بریم تئاتر ببینیم قبلش باید چهارساعت به سرپرست و نگهبان و خدمه و دربان و باغبون خوابگاه التماس و خواهش می کردیم که یه مجوزی بدن، دیر که رسیدیم، ما رو تو خوابگاه راه  بدن و اگر همشون کیفشون کوک بود و رضایت می دادن باید امضا و اثر انگشت و پا هم می دادیم بهشون و خوشحال و خندان راهی می شدیم!

    بعدها خوابگاه بود و همان ماجرا بود و دوستی که تئاتر بره نبود خودمونم دوستی که تئاتر بره نبودیم اصلن!

    بعدتر  که دیگرخوابگاه نبودیم، د.خ. همیشه می گفت یه روز بریم تئاتر ولی چه کنیم که یه سینما هم که می رفتیم مامان جان د.خ. مان تا آخر فیلم 5 باری زنگ می زد و د.خ. هم وسط فیلم شرح می داد که کجاییم الان و من یکی که مسئولیت با د.خ. تئاتر رفتن رو قبول نکردم و دو سه باری هم که کنسرتی جایی رفتم با دوستان بود.

    حالا هم نه اینکه من کلن دوست یابیم نمره اش بیسته، چهارتا دوستی که داشتم رو هم از دست دادم و دوتا فرصت پیداکردن دوست جدید که پیش اومد رو هم ،باز نه اینکه نمره دوستیابی و جذب افراد به خودم بیسته، تو یه سوت از دست دادم و

حالا دلم تئاتر می خواد! کنسرت می خواد! و نمی دونم چرا ترسو شدم و می ترسم از اینکه نصف شبی خودم تنهایی پاشم برم!

من خونه پارکیگ دار می خوام. ماشین می خوام :(

 

همین.

فالِت بگیرُم؟

      مشتریهای یه فالگیری زنگ می زنن خونمون که وقت بگیرن برای فال گرفتن! مشتریِ آماده که هست، چطوره آدرس بدم بیان؟! خدا رو چی دیدی شایدم شانسم گفت کلی مشتری دیگه هم پیدا کردم و پولدار شدم! از کار و کامپیوتر که خیری نصیبمان نمی شود :)

می گفت، توفقط یه ایراد داری و اونم اینه که می گی: تغییر ناپذیری و نمی خوای قبول کنی آدما می تونن عوض بشن. 

تو اگه بخوای می توی خودت رو تغییر بدی ومیتونی بشی .... (و تمام صفاتی رو که دختر ایده آل توی ذهنش داشت، برام شمرد)

گفت: من قول می دم که عوض می شی تو فقط قبول کن... .

 

من بارها عوض شده ام. حتمن باز هم عوض می شم ولی ازکجا معلوم منِ جدید همونی ازآب دربیاد که اون می خواد ؟

چرا نمی تونن بفهمن اون دختری که خودش رو به شکل ظرفی که اونا می خوان دربیاره دیگه من نیستم. یه غریبه ای ه که هیشکی دیگه نمی شناسدش... .

اصلن مگه شخصیت و فکر آدما مایعه که تو هر ظرفی که دلمون بخواد بریزیمش؟

       ترسناک تر از جهنم هم هست:

      زندگیِ خالی.

     دختر همسایه جدید، از اون دخترای بلاو فضوله که چند ساعتی هم که زمان تو خونه بودنمون تداخل داره باهم، تمام مدت داره از پله ها بالا پایین می دوه! یه باری که چند دقیقه ای اومدن خونم، همه جا سرک کشید و تمام زندگیم رو زیرورو کرد.

    امروز اتفاقی تو اتوبوس دیدمشون:

دختره: سلام

من: سلام خانوم خوشگله، خوبی؟

- مرسی. شما همون همسایه طبقه سومین؟

- بله :)

- من هر روز صبح می بینمتون که منتظر تاکسی هستین. با لباسای رنگ وارنگ

-   :o  :))  مثلن چه رنگی؟!

-  آبی که الان پوشیدین، صورتی، بنفش، قهوه ای، سبز

رسیدیم به ایستگاه و کلی آدم می خواستن سوارشن و مجبور شد بره پیش مادرش وگرنه فکر کنم کل مدادرنگی رو می خواست بشمره!  :))

                                                                                                                                           

    از دیروز جای آقای همکار رو یه پارچه سیاه و یه سبد گل با روبان مشکی گرفته. از در شرکت که وارد می شم تا تو اتاق،  جا به جا، آقای همکار داره از تو یه تیکه کاغذ بهمون لبخند می زنه و من هنوز نمی تونم باور کنم که دیگه همچین همکاری ندارم. فقط خاطره هاش موندن... . ([+],[+],[+],…)

     من که هیچ وقت به فال و طالع و اینا که اعتقاد نداشتم و الان هم ندارم. حتی، سه چهار سالی می شه، مثل قدیما  دیگه برای دلخوشی هم فال حافظ نمی گیرم.

     چند وقت پیش، یه  زن کولی فال گیری اومده بوده دم خونه مامان د.خ. و خاله هم ازش خواسته بود فال منو بگیره! اونم حالا من که نمی دونم از کجا ولی یه جورایی کلی درمورد من و خصوصیاتم گفته بود و خب راست هم گفته بود و آخرشم اضافه کرده بود این دختر دستش نمک نداره! انگشتش رو عسل می کنه می ذاره دهن دیگرون، انگشتش رو گاز می گیرن. به همه خوبی می کنه و عوضش بدی می بینه و....! خاله اینارو که بهم گفته بود خندیده بودم

    ولی یه وقتایی هم می شه که می بینم فالگیره بدجور راست گفته از بس که دستم نمک نداره و.... .

   ناامید شدم دیگه بدفرم!

 امشب افطار خونه د.خ. جان دعوتم!

 هم خانه خوبی براش نبودم، نمی دانم، شرایط روحی بدی که هردوتامون –روزای اول- قرار داشتیم شاید باعث شد هیچ وقت نتونیم، اونقدری که دوتا د.خ. می تونستن تو سه سال به هم نزدیک بشن، باهم دوست باشیم یا ویژگیهای اخلاقی کاملن متفاوتی که داشتیم یا انس گرفتن بیش از حد من به تنهایی در سالهای گذشته اش و انزوا طلبی زیادم که بهش اجازه ندادم از سدی که دور خودم کشیده بودم رد بشه یا .... . به هر حال می دونم درجه من از بالا بالا ها و از درجه د.خ. بزرگه ای که سالها –به گفته خودش- تحسینم کرده بوده و خیلی زیاد و بیشتر از بقیه د.خ. هاش دوستم داشته-  تو این سه سال به حد پایینی که الان هستم رسیده... .

 همه اینا توجیه هستن و واقعیت اینه که من مهربان نیستم. اونقدر نامهربانم که د.خ. هواربار تاکید کنه که من دارم می رم اینجا هنوز خونمه! و باید باهام رفت و آمد کنی و فراموشم نکنی و یادم کنی یه وقتایی. که تو جای خواهر بزرگمی تو این شهر شلوغ و.... . و من بخندم و بگم که هستم، که اونقدری بیام که بیرونم کنی از خونه ات. و ته دلم بدونم که اونقدر سرش شلوغ خواهد شد و اونقدر غرق در زندگی می شه که فرصتی برای من یا دلتنگی برای من باقی نخواهد بود. و بدونم که که اون هیچ وقت هیچ احتیاجی به من نداره، که کسی که براش لازمه که کسی رو تو این شهر شلوغ داشته باشه منم نه اون...

من همیشه نامهربان بودم و اون مهربان.

فکرشو می کردم یه روزی آدرس بگیرم دستم و برم خونه د.خ. که اون ته دلش نگران خونه اش باشه که مرتبه یا نه؟ و غذایی که پخته خوشمزه و آبرومندانه است یانه . خب لابد چند ماه دیگه اگه اونم بخواد بیاد خونه من که یه زمانی خونه خودش بوده (امیدوارم تو این خونه بمونم!!!) از صبح باید اقدام به خانه تکانی کنم :) آگاهان دانند که خانه تکانی و پذیرایی بی نقص لازم است :)

 هیچی بدتر از این نمی تونه باشه که هر روز مجبور باشی به کسی که هیچ دوستش نداری، بگویی "دوستت دارم".

    بعد از چندین بار رفتن به علاالدین و پاساژ موبایل ولیعصر و گشت و گذار تو سایهای مختلف و بررسی انواع مختلف گوشیها کم کم داشتم به این نتیجه می رسیدم که برم یه باتری و قاب برای گوشی نازنین خودم بخرم و از خیر خرید گوشی جدید بگذرم! آخرشم همه تحقیقات رو ریختم دور و دل باختم به دکمه های کوچولوی این گوشی که الان موقع پیامک نوشتن عین میخ تو انگشتم فرو می رن،( البته امکاناتش و قیمتش هم باب میلم بود) و خریدمش! فعلا هم که فرهنگ استفاده ازش رو ندارم و برادرم و د.خ. جانم خودشون با بلوتوث براش عکس و موسیقی می فرستن و عشق می کنن منم تماشا می کنم. جای دکمه هاشم با مرحوم گوشی نازنینم فرق می کنه و خلاصه که هنوز بلد نیستم درست ازش استفاده کنم. جای خط فاصله گوشی مرحومم، این گوشیه + داره و من کلمه های اس ام اسام با + از هم جدا می شن... البته بالاخره کشف کردم جای خط فاصله کجاست. نمی دونم من با اینهمه علاقه به تکنولوژی چطور کامپیوتر خوندم.... . به قول دوست جانمان، من فقط قبل از خرید(هرچی) ذوق دارم.

     دیروز خونه برادرم بودم. ماه رمضانی فکر کنم هر روز مرغ خورده! منم مثلن خواستم مهربونی کنم براش خورشت با مرغ گذاشتم بپزه! یعنی اصلن گوشت قرمز هم نداشت. این بچه تا جایی که من یادمه هیچ وقت گوشت قرمز نمی خورد. ولی دیروز دیگه صداش دراومد و گفت می خوام فردا قورمه سبزی بپزم! باید برم سبزی و لوبیا و.... بخرم. منم خواهر مهربون شدم قول دادم براش قورمه سبزی بپزم. الانم منتظر نشستم این قورمه سبزیه بپزه تا بتونم برم بخوابم.... .


   یه وقتایی اسپم ها روهم یه نشانه می دونستم، حالا هم دوست دارم خودم رو گول بزنم. اما... .

دیروز

ما زندگی را

             به بازی گرفتیم

 امروز، او

         ما را...

فردا؟

قیصر امین پور

با تو ستاره می شوم، با تو ستاره می شوم، باتو ستاره می شوم....

     خیلی قبل تر از اینکه بدانم اینترنت چیست؟ دنیای مجازی چطور دنیایی است و ایمیل به چه دردی می خورد؟ قربانی دنیای مجازی شدم. اون زمان که برای پروژه ام دنبال مقاله در اینترنت بودم و 7 تا مقاله بیشتر در مورد موضوعی که می خواستم نبود و نمی دانستم برای نوشتن یه ایمیل کافیه رو دکمه کامپوز کلیک کنم!

    یک سال هیچ خبری ازش نداشتم و نمی دانستم که اون هر روز با منِ دروغین ایمیل رد و بدل می کند. حرف می زند و حرفام رو می شنوه! یکی به اسم من ایمیل ساخته بود و به نام من باهاش نامه نگاری می کرده. هیچ وقت نفهمیدم –منِ دروغین- چی ها گفته بودم و چی ها شنفته بودم ولی بدگفته بودم.... .

    مارگزیده هستم که این همه ناراحت وعصبانی شدم وقتی دیدم یکی به اسم من و وبلاگم رفته تو یه وبلاگ دیگه ای که هرگز نخوانده بودمش حتی، کامنت گذاشته! هرچند فقط یه کامنت بی اهمیت و مسخره. من که نه اهل کامنت گذاشتنم و نه اهل روابط و دوستیهای وبلاگی و مجازیِ اینترنتی!

.....


    در فاصله (حداکثر) 4 متری از آپارتمانمان دارن یه آپارتمان 4 طبقه می سازند. هر روز صبح که از خواب بیدار می شدم و از در بالکن تو کوچه رو نگاه می کردم دعا می کردم این ساختمانه ساخته نشه هیچ وقت. ظاهرن هم کارشون به خاطر بزرگراه به مشکل برخورده بود و مدتها خبری نبود تا اینکه یه روز سر و صداشون و اومد و خیلی زود یه دیوار زشت منو از دیدن طلوع خورشید و ماه و ستاره هایی که تو آسمون این شهر دیده نمی شوند محروم کرد. حالا هر دفعه می رم جلوی پنجره چشم تو چشم کارگرایی می شم که مشغول کارند و اگه لیوان آبی تعارفشون کنم راحت می تونن از دستم بگیرنش!

     پرده ها رو که نمی شه کنار زد، ظهرها سایه کارگرا می افتن رو پرده و تو خونه. چند روز پیش که خوابیده بودم از بس سایه ها رو صورتم حرکت کردن، از خواب پریدم. حتی خوابهام هم بالاخره تحت تاثیر مستقیم یه ماجرای روزمره زندگیم شدن و این شبها خواب می بینم که کارگرها برای کار کردن مجبور شدن بیان تو خونه من و بیرون نمی رن! :)  سر و صداها و زمین لرزه های گاه و بیگاهی که باعث می شن هر لحظه فکر کنم دیوار ریخت! هم، که مسائل پیش و پا افتاده اش هستن. تمام شیشه ها رو که دو هفته پیش تمیزشون کرده بودم لکه های بزرگ سیمان بهشون چسبیده و لباسهای شسته شده را مجبور شدم دوباره بشورم و تو خونه بند رخت درست کنم. بگذریم بدون چاق سلامتی با کارگرا اصلن نمی شه رخت پهن کرد. خلاصه اوضاعیه! ولی با این همه روز و شب دعا می کنم آقای صاحبخانه مثل سالهای گذشته از شنیدن اینکه قصد رفتن نداریم خوشحال بشه و بگه خدا رو شکر و درخواست مبالغ نجومی همچون جناب همسایه نکنه.

دعا کنید برام....