امشب افطار خونه د.خ. جان دعوتم!
هم خانه خوبی
براش نبودم، نمی دانم، شرایط روحی بدی که هردوتامون –روزای اول- قرار داشتیم شاید
باعث شد هیچ وقت نتونیم، اونقدری که دوتا د.خ. می تونستن تو سه سال به هم نزدیک
بشن، باهم دوست باشیم یا ویژگیهای اخلاقی کاملن متفاوتی که داشتیم یا انس گرفتن
بیش از حد من به تنهایی در سالهای گذشته اش و انزوا طلبی زیادم که بهش اجازه ندادم
از سدی که دور خودم کشیده بودم رد بشه یا .... . به هر حال می دونم درجه من از
بالا بالا ها و از درجه د.خ. بزرگه ای که سالها –به گفته خودش- تحسینم کرده بوده و
خیلی زیاد و بیشتر از بقیه د.خ. هاش دوستم داشته- تو این سه سال به حد پایینی که الان هستم
رسیده... .
همه اینا توجیه
هستن و واقعیت اینه که من مهربان نیستم. اونقدر نامهربانم که د.خ. هواربار تاکید
کنه که من دارم می رم اینجا هنوز خونمه! و باید باهام رفت و آمد کنی و فراموشم
نکنی و یادم کنی یه وقتایی. که تو جای خواهر بزرگمی تو این شهر شلوغ و.... . و من
بخندم و بگم که هستم، که اونقدری بیام که بیرونم کنی از خونه ات. و ته دلم بدونم
که اونقدر سرش شلوغ خواهد شد و اونقدر غرق در زندگی می شه که فرصتی برای من یا
دلتنگی برای من باقی نخواهد بود. و بدونم که که اون هیچ وقت هیچ احتیاجی به من
نداره، که کسی که براش لازمه که کسی رو تو این شهر شلوغ داشته باشه منم نه اون...
من همیشه نامهربان بودم و اون مهربان.
فکرشو می کردم یه روزی آدرس بگیرم دستم و برم خونه
د.خ. که اون ته دلش نگران خونه اش باشه که
مرتبه یا نه؟ و غذایی که پخته خوشمزه و آبرومندانه است یانه . خب لابد چند ماه دیگه اگه اونم بخواد بیاد خونه
من که یه زمانی خونه خودش بوده (امیدوارم تو این خونه بمونم!!!) از صبح باید اقدام
به خانه تکانی کنم :) آگاهان دانند که
خانه تکانی و پذیرایی بی نقص لازم است :)