روز پزشک مبارک :)

    تعداد افرادی که این وبلاگ رو می خونن فکر نمی کنم به تعداد انگشتان هم برسه ولی امروز متوجه شدم این چند روزه تعداد بازدیدکنندگان وبلاگ کلی بالا رفته. همه شون هم با جستجوی کلمه: " تبریک روز پزشک" و از طریق این نوشته ، از اینجا سردر آوردن!  چقدر خوش به حال پزشکهاست. فکر نکنم یه نفر هم بدونه روز مهندس هم وجود داره، چه برسه به اینکه تبریک بگه. روز کارمند هم نمی دونم گذشت یا هنوز نرسیده ولی فقط یه نفر با جستجوی کلمه روز کارمند اینجا رسیده بود.

یادم باشه فردا روز پزشک رو به فک و فامیلای پزشکمون تبریک بگم!

جکی، کلمه قصاری، اس ام اسی، شعری بلد نیستین بفرستین برام، اینجا بنویسم تا سال دیگه مردم دست خالی برنگردن و ما شرمنده نشیم؟! :)

......   

      hey not all of them are bad   

just hang on   
......   
....   

میلادِ مبارک...

29 سال پیش در چنین روزی جهانیان خوش به حالشون شد و من به دنیا اومدم. لازم دونستم این تولد خجسته رو بهتون تبریک بگم.

 د.خ. هام کلی زحمت کشیده بودند و روز جمعه به استقبال رفته و مجلس جشنی به همین مناسبت برپا کرده بودند.  ولی از روش سورپرایزی استفاده کرده بودند و و وقتی اینجانب از آب بازی به منزل رسیدم جشن شروع شده بود و فرصتی نشد شما رو هم دعوت کنم.

-   اگر مثل من عمرتان به عمر حضرت نوح نزدیک می شه و د.خ.ن. ای دارید که رسوم را مو به مو اجرا می کند و دقیقن به اندازه سنتان شمع رو کیک می گذارد حتمن در ابتدای کار چند قوطی کبریت اضافی و چند یار کمکی برای روشن کردن شمعها داشته باشید تا وقتی شمع اخر را روشن می کنید شمع اولی آب نشده باشد!

-   ماشینها هدیه د.خ.ن. عزیزم هستند که از تو تخم مرغ شانسی دراومدن. خیلی خوش شانسم مگه نه؟ کی پایه است با ماشینام بریم سفر؟

-   جشن سه نفره که فایده نداشت این شد که چندتا مهمون هم دعوت کردیم.

عکس ببینید.

    واحدی که کار می کنم و احتمالن خوش اخلاقی جناب رییس کوچیکه باعث شده  هرکی از (بخصوص واحد کامپیوتر) گوشه و کنار این کشور پهناور و یا از ساختمان های مختلف این شهر بزرگ می یان شرکت، کاری هم نداشته باشند، برای احوالپرسی و صرف چایی هم که شده سری به اتاق ما می زنند. :)  اینها علاوه بر همه کسانی هستند که وقتی با رییس بزرگ کاری دارند و به دلیل اینکه دسترسی به اتاق ما خیلی ساده است، اول وارد اتاق ما می شوند و درحالی که با تعجب این همه جمعیتی که تو یه اتاق جاگرفته اند رو نگاه می کنن و باخودشون فکر می کنند چرا جناب رییس بزرگ همچین اتاقی دارند، باز به دلیل اینکه من جلو چشم تر از همه هستم صاف می یان طرف من و بی مقدمه شروع  به گفتن عرضشون می کنند. 

    مهمانان دسته اول اگر از دیار مقدس تبریز باشند برای مدتی کار را کنار می گذارم و مشغول صحبت و احوالپرسی می شوم و گرنه مشغول کار همراه با گوش دادن به موسیقی می شوم.

حالا این جریانات گفته شده و یکی دوتا سفر و کلاسی که با همکاران عزیز همراه بودم و صدالبته بی استعدادی من در به خاطر سپاری شکل و قیافه این دوستان (اگر مدل ریش و سبیلشان را عوض کنند که عمرن بتونم تشخیصشون بدم) باعث شده یه وقتایی تو خیابونای اطراف شرکت با افرادی مواجه می شم که سلام و احوالپرسی گرمی باهام می کنند  و من نمی شناسمشون!

حالا اگه فقط همین بود که مشکلی نبود ولی چندباری شده آقای محترمی خیلی جدی شروع به سلام و احوالپرسی کرده و من درحالیکه در دیتابیس درب و داغون ذهنم به دنبال این شخص بوده ام جواب سلامش را داده ام و ایشان در ادامه شروع به چرت وپرت گفتن نموده اند و من فهمیده ام که با نوع جدیدی از متلک پرانی های اقایان غیرمحترم مواجه بوده ام.

حالا چند روز پیش یه آقایی تو  ویلا با لبخند سلام گرمی دادند و .... ومن همین طورمات نگاش می کردم تا تشخیص بدم جزو کدام دسته هستند که خودشان شروع به صحبت درباره کلاس زبان کردند و.... .

الانم مهمون داریم!

....

هروقت حرفی می زنم که به مذاقش خوش نمی یاد تهدید می کنه به کاری که درگذشته می تونسته انجام بده و انجامش نداده ... چهره اش عصبی می شه و برق چشماش و خنده اش منو می ترسونه از اتفاقی که ممکن بود بیفته و نیفتاده و دیگر هرگز امکانش نیست که اتفاق بیفته مگر اینکه برگردیم به گذشته خیلی دور.به... .  این می شه که تامدتها کابوسهایم برمی گردند و رهایم نمی کنند... .  

......

ای بسا آرزو كه خاک شده است

سهراب سپهری:

"روز و شب ها رفت.

من بجا ماندم در این سو، شسته دیگر دست از کارم.

نه مرا حسرت به رگ ها می دوانید آرزویی خوش

نه خیال رفته ها می داد آزارم."

 

پ. ن.   داشتم فکر می کردم به این که چقدر از اینکه یکی مدام پیشم بشینه و آه و ناله کنه و با انرژی منفیش حالم رو خراب کنه لجم می گیره و حتی ممکنه عصبانی بشم با اینحال خودم خیلی وقتها همین کارو می کنم و اون موقع فکر نمی کنم به حس بدی که در طرف مقابلم ایجاد می کنم.  از همین جا به خاطر این کار زشتم از دوستانی که گهگاه غرغرها و بداخلاقی هایم را تحمل کرده اند، اونایی که ممکن است اینجا رو بخونند و اونایی که اینجا رو نمی خونند و ترجیح می دم هیچ وقت هم نخونند، معذرت می خوام.  به خوش اخلاقی خودتون ببخشید. سعی می کنم تکرار نشه :)

    چند وقت قبل (یعنی حدود یک سال) همکارم کتاب "استادان بسیار، زندگی های بسیار" نوشته دکتر برایان ال. وایس را بهم قرض داد و توصیه کرد که حتمنِ حتمن بخونمش. یه مدتی د.خ. برده بودش شرکت تا بخونه و... خلاصه خوندنش تا امروز به تاخیر افتاد. در مورد تناسخ  نظری ندارم. اعتقادی هم بهش ندارم.  راستش این کتاب به نظرم بیشتر شبیه یه داستان سرگرم کننده شبیه داستانهای تخیلی که بچگی ها خیلی به خوندنوشون علاقه داشتم بود. مثل داستانهای ژول ورن، آرتور سی کلارک یا ایزاک آسیموف!  کاترین (زنی که با هیپنوتیزم از زندگی های گذشته اش سخن می گوید) برای دلخوشی من هم که شده یک بار زندگی درست و حسابی نداشته. همش بدبخت و فقیر بوده. البته فقط در مورد 10،12  تا از 86 زندگیی که داشته گفته شده. می شه امیدوار بود در بقیه زندگی هاش یا در زندگی جاریش (کاترین) درست و حسابی از زندگی مادی لذت برده باشه. در ضمن تو بیشتر زندگی هاش افرادی بودند که می شناختشان. مثلن پدرش در سال هزار و هفتصدو... دوست پسر الانش بود... .  شاید اگر دوباره و بیشتر فکر و مطالعه کنم نظرم تغییر هم بکنه ولی فعلن به اینکه وقتی مردیم همه چی تموم بشه و ما دود بشیم بریم هوا بیشتر معتقدم تا تناسخ. اثر دود هم می تونه چند تا خاطره ای که اطرافیانمون از ما به یاد دارند باشه. که مسلمن چون هر اثر هر دودی زود از بین می ره، ما هم کم کم فراموش می شیم! مگه اینکه ازجنس دود اگزوز ماشین ها باشیم و بعدها اثرات سرطان زایی داشته باشیم D:

حالا اگر گفته های این کتاب رو واقعی فرض کنم، نمی شه از این زندگی کنونی استعفا بدم و برم سراغ یه زندگی دیگه؟ خودم که معتقدم دیگه کاری تو این دنیا ندارم و طبق گفته های کتاب صلاحیتش رو دارم!

اگر با درخواستم موافقت شد ، لطفن، دوباره از این کشور اونم با جنسیت دختر، سر در نیارم! (این بدان معنی نیست که دوست داشتم پسر بودم)

راستی، شماها به تناسخ اعتقاد دارید؟

نکند باورت شده است که مرده ای؟! کاش که بیایی.

با استناد به قانونی که ساعت تردد ماشین های سنگین را در سطح شهر، نیمه شب تعیین کرده، فردا تو شرکت سرم رو روی میز می ذارم و می خوابم.

مدتهاست این صداها موسیقی نیمه شب هامون هستند. خدا بهمون رحم کنه! این دور و اطراف اون چه که زیاده خونه قدیمیه که جون می ده برای اینکه یه آپارتمان بی قواره سرجاشون سبز بشه. این جدیده که  ساخته بشه دیگه از هیچکدوم از پنجره های خونه نمی تونیم آسمون رو ببینیم! آقای همسایه درش رو کوبید و رفت! خوش به حالش هم آقاست هم ماشین داره. می تونه این وقت شب حداقل ساعتی رو از این صداهای وحشتناک فرار کنه! حالا سر و صداها به کنار می ترسم یه وقت سرمو برگردونم ببینم جناب بولدیزر از پنجره وارد خونه شده!!! یعنی تا کی باید این سروصداها رو تحمل کنیم؟ دیگه دارم دیوونه می شم!!!

این سفر بی حاصل را باید پایان داد.

فکرش را بکنید. برای مراسم عروسیتان چندین صد هزار تومن خرج آرایشگاه کنید. آرایشگره هم نامردی نکنه و با کلی گریم و صافکاری و .... قیافه شما رو کاملن عوض کنه. اونقدر که با دیدن چهره جدیدتون در آینه لبخند رضایت بر لبهاتون نقش ببنده و اطرافیانتون هم کلی به به و چه چه کنند.... .

تا اینجای کار که خیلی خوبه. ولی چه حالی می شید وقتی آقای داماد با افسوس بهتون بگه: کاش واقعن همینقدر زیبا و جذاب و دلربا بودین؟!

دوتا دوست که درباره یکی از آرایشگاههای معروف تهران صحبت می کردند می گفتند که اتفاق بالا برای یکی از مشتریان این آرایشگاه افتاده.  ایشاله که این حرف غلوی بیش نبوده و هیچ آقای دامادی همچین حماقتی مرتکب نشده و چنین حرفی به هیچ عروس بنده خدایی گفته نشده! :)

 

هرچند! تجربه من از شرکت در مراسمهای عقد و عروسی – که البته خیلی کم و محدود به اقوام و دوستان خیلی نزدیک بوده- نشون می ده، معمولن خانومها به دلیل آرایش های عجیب و غریب و مد روز که غالبن هم هیچ همخوانیی با قیافه شون نداره، در روز عروسی زشت تر از حالتهای عادیشون می شوند.(همچنین امیدوارم هیچ دامادی هم این حماقت را مرتکب نشه که در این مورد چیزی به عروس خانوم بگه. :) )  همیشه فکر می کردم هر بلایی سر آرایشگری که عروس بیچاره را به این شکل در آوردن بیاریم باز هم کم است!

خب!خوبی این آرایشگرها هم، به اینه که باعث می شن، آقای داماد با هربار دیدن عکسهای عروسی هوار بار خدا رو شکر کنه و به خودش و انتخابش افرین بگه... :) .

یک روز تعطیل 3

-  روز پدر مبارک 

 

- امروز رفتم توچال،  هوا عالی بود. با رون هم نم نم می بارید. چسبید حسابی :)

 

-  بابای د.خ. داره می یاد. الانه که برسند. برم به مرتب سازی برسم. 

یک روز تعطیل 2

-  اول تصمیم گرفته بودم برم، بام تهران پیاده روی کنم که تبدیل شد به پیاده روی در پارک خانه هنرمندان. اونم انجام نشد و در عوض رفتم به یه خرید درمانی که نتیجه اش شده عذاب وجدان به دلیل خرج مقداری از پولی که برای پرداخت قرض و قوله ها بود.  :(

یه کفش ورزشی خوشگل خریدم برای این که خودم رو تشویق کنم که از کلاسهای ورزش درنرم! یه شال! این یکی رو نمی دونم چرا خریدم چون هیچ وقت شال سرم نمی کنم. با یه شلوار!  D:

هنوز تموم نشده! یه گلدان خریدم و گلهایی که از خونه آورده بودم را بالاخره بعد از یک ماه و نیم کاشتم! به خاکهایی که گل فروشی ها می فروشن هیچ اعتمادی ندارم. خدا کنه گلم خشک نشه. نمی دونستم اسم گله چیه. هرچی به آقای گل فروش شرح دادم اونم نفهمید. مثلن می خواستم در مورد نگهداریش ازش بپرسم!  یه کاکتوس کوچولو هم خریدم  که کاکتوسم تنها نباشه! اگر عذاب وجدان بذاره خرید درمانی اثر می کنه :) .

موقع برگشت خواستم بچه مثبت بشم و سوار اتوبوس بشم. پام گیر کرد به جدول و خوردم زمین. الان مصدوم آماده است. در ضمن حالم هم گرفته شد چون اتوبوس نبود. فکر کنم ساعت کارشون تموم شد بود. 

 

-  فکر کنم قیافم شبیه خاک برسراست!  تو میدون هفت تیر وایستاده بودم و مطمئن هم بودم درخت زیرپام سبز خواهد شد و سروکله هیچ تاکسیی پیدا نخواهد شد که یه تاکسی اومد. مسیر رو گفتم و نگه نداشت. کمی جلوتر که رفت برگشت! سوار که شدم گفت دیدم خیلی مظلومانه وایستادی دلم برات سوخت!

چند روز پیش هم مربی ورزشمون گیر داده بود، قیافت زیادی بچه مثبته، از اونایی که تو عمرشون فقط درس خوندن! شرمنده شدم خیلی، که این یه کار رو هم لاقل نکرده ام. که دلم نسوزه!  کلی مثال دیگه هم هست که بخوام بنویسم زیادی می شه!

 

-  هرچی من زحمت می کشم غذای سالم کم روغن(بی روغن!) کم کالری می پزم، د.خ. جان زحمتم را بر باد می ده. فکر کنم هرچی روغن تو خونه داشتیم رو ریخته بود تو این ماکارونی که خوردم. ولی خوشمزه بودا! فقط یه عذاب وجدان دیگه هم به عذاب وجدان قبلی اضافه شده!  اینطوری عمرن بتونم لاغر بشم.  :)

 

- غرغر زیاد و سخت شدن کنترل وزن از عوارض بالارفتنِ سنه . کاریش نمی شه کرد. ;)

 

-   اینا رو می نویسم اینجا که چی بشه؟

 

-  كلامي كه نتواني اش گفت راست          به غيظ فرو خورده تبديل كن

یک روز تعطیل

به دلیل در خانه ماندگی، امروز به دیدن فیلم Million Dollar Baby و فیلم ایرانی شیران جوان از تلویزیون که اول تا اخر فیلم مسابقه (تکواندو؟؟) بود، گذشت. بیشتر از اینکه به موضوع فیلمها دقت کنم همش تو فکر چرایی وجود این ورزشهای خشن بودم و اینکه این همه هم طرفدار دارن. فعلن که در نتیجه تماشای فیلم ها و بی تحرکی، احساس کسی رو دارم که زیر مشت و لگد بوده و همه بدنم درد می کنه!

چندتا فیلم دیگه (از تلویزیون) به اضافه برنامه آشپزی(کباب مرغ لقمه ای) را هم دیدم. چند صفحه ای هم کتاب خوندم.

 عجب روزی بود! انگار خودم رو زندانی کرده بودم که آشغالها و خرید شیر را برای خودم بهونه کردم و از خونه رفتم بیرون! و کل جرفی که امروز زدم، چند کلمه با آقای مغازه دار بود.

من: یه شیر کم چرب و یه ماست کم چرب کوچک بدین.

آقای مغازه دار: ماست کم چرب فقط دبه ای داریم.

من: پس فقط شیر بدین.

خانوم هاویشام شدم حسابی!

اینجا رو که می خوندم وقتی به قسمت ب، بند 2 رسیدم ناخودآگاه یاد شرکت قبلی که کار می کردم افتادم. در واقع یاد دستشویی - مشترک بین آقایان و خانمها- ش  افتادم که تو مدت یک سال و چند ماهی که اونجا بودم تلاشمان برای اینکه آقایان اجازه گذاشتن یه سطل آشغال تو دستشویی را به ما بدهند، به هیچ نتیجه ای نرسید! 

 

حالت تهوع دارم، فشارم افتاده + یه درد وحشتناک.  می رم نمازخونه تا چند دقیقه ای دراز بکشم! پرده ی بین قسمت آقایان و خانمها رو کنار کشیدن و چند آقای محترم نشستند اونجا و دارند گپ می زنند. می خوام پرده ها رو بکشم که آقای مسئول نمی ذاره. اجازه نداریم در ساعات غیر از نماز پرده ها رو بکشیم. چرا؟ چون خانومها می یان و اینجا می گیرن می خوابند! 

 

ماه رمضان! ...

 

همین مسائل ساده و پیش پا افتاده حل بشه. سندرم و این چیزا که سوسول بازیه :)