برگی از تقویم ;))

 

ادامه نوشته

اهلی کردن یعنی چه؟

 نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بينی؟ برای من که نان بخور نيستم گندم چيز بی‌فايده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به ياد چيزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهليم کردی محشر می‌شود! گندم که طلايی رنگ است مرا به ياد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پيچد دوست خواهم داشت...
ادامه نوشته

عشق زیبایی می آفریند.

...

1- کل اگر طبیب بودی، سر خود دوا نمودی!

2- بدم می یاد از این که نقش یه بزرگتر را بازی کنم! مثلا نقش خواهر عروس یا شایدم مادر عروس! :) (;

ارزش انسان

دشتها آلوده ست
در لجنزار گل لاله نخواهد روييد
در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد ؟
فكر نان بايد كرد
و هوايي كه در آن
 نفسي تازه كنيم
گل گندم خوب است
گل خوبي زيباست
اي دريغا كه همه مزرعه دلها را
علف هرزه كين پوشانده ست
هيچكس فكر نكرد
كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست
و همه مردم شهر
 بانگ برداشته اند
كه چرا سيمان نيست
 و كسي فكر نكرد
كه چرا ايمان نيست
و زماني شده است
كه به غير از انسان
 هيچ چيز ارزان نيست

                        حمید مصدق

برای سنجاب خانوم عزیز

 

ترا من چشم در راهم...

گل سرخ

اما سرانجام، بعد از مدت‌ها راه رفتن از ميان ريگ‌ها و صخره‌ها و برف‌ها به جاده‌ای برخورد. و هر جاده‌ای يک‌راست می‌رود سراغ آدم‌ها.
گفت: سلام.
و مخاطبش گلستان پرگلی بود.

گل‌ها گفتند: سلام.
شهريار کوچولو رفت تو بحرشان. همه‌شان عين گل خودش بودند. حيرت‌زده ازشان پرسيد: -شماها کی هستيد؟
گفتند: ما گل سرخيم.

آهی کشيد و سخت احساس شوربختی کرد. گلش به او گفته بود که از نوع او تو تمام عالم فقط همان يکی هست و حالا پنج‌هزارتا گل، همه مثل هم، فقط تو يک گلستان! فکر کرد: «اگر گل من اين را می‌ديد بدجور از رو می‌رفت. پشت سر هم بنا می‌کرد سرفه‌کردن و، برای اين‌که از هُوشدن نجات پيدا کند خودش را به مردن می‌زد و من هم مجبور می‌شدم وانمود کنم به پرستاريش، وگرنه برای سرشکسته کردنِ من هم شده بود راستی راستی می‌مرد...»

 و باز تو دلش گفت: «مرا باش که فقط بايک دانه گل خودم را دولت‌مندِ عالم خيال می‌کردم در صورتی‌که آن‌چه دارم فقط يک گل معمولی است. با آن گل و آن سه تا آتش‌فشان که تا سرِ زانومَند و شايد هم يکی‌شان تا ابد خاموش بماند شهريارِ چندان پُرشوکتی به حساب نمی‌آيم.»

رو سبزه‌ها دراز شد و حالا گريه نکن کی گريه‌کن.

شازده کوچولو

حمید مصدق:

تلخي سرد كدورت در تو
پاي پوينده ي راهم بسته

من سردم است!

سفرنامه2

سه شنبه عصر از تهران حرکت کردیم و  صبح نه چندان زود(7) رسیدیم بستان اباد. آنجا چند نفر دیگر هم به ما ملحق شدند .

 برای رسیدن به سهند دوراه وجود دارد: از طریق مراغه و راه دوم از بستان اباد که راهنمای ما راه دوم را انتخاب کرده بود. یکی از دلایل انتخابشون زیباتر بودن این مسیر نسبت به مسیر مراغه بود. من که زیبایی خاصی ندیدم. شاید یک ماه پیش اون منطقه پوشیده از گلهای زیبا و رنگارنگ بوده باشد که بعضا بقایاشون رو می دیدیم ... .  در مورد مسیر مراغه اطلاع خاصی ندارم!

ادامه نوشته

درد...

      مچ دست راستم بدجور درد می کنه و کم کم انجام دادن کارها داره سخت می شه! یادمه 4 سال پیش که برای کنکور دانشگاه آزاد می اومدم ، تمام راه تو اتوبوس، رو دستم خوابیده بودم و دستم مثل حالا فلج شده بود!......... چه کنکوری هم بود. دایی معتقد بود که با اون اوضاع دستم بی خیالش بشم . من ولی پر رو بازی در آوردم و رفتم. سوالات رو ذهنی حل می کردم و همش در حال ورجه وورجه بودم. آخر سر هم مراقبه بهم گیر داد که سرت به برگه خودت باشه و... . :) ولی حالا بی دلیل اینطوری شده. فکر می کنم باید کم کم تمرین کنم کارهام رو بادست چپ انجام بدم.... . :(

سفرنامه 1

    مدتی هر چند کوتاه رفته بودم تو حال و هوای دانشجویی! یعنی سفر دانشجویی نه درس و امتحان و خوابگاه و عذای سلف و این چیزها :)

   هیچ برنامه ریزی قبلی نکرده بودم و همه کارهام را با عجله انجام دادم. فری جونم پیشنهادش رو داد و یکی از دوستان خوبم دنبال کاراش بود.  تا آخرین لحظات هم مطمئن نبودم که می روم یا نه.

  خوشبختانه جناب رییس کوچیک بی هیچ بهانه ای برگه مرخصی رو امضا کرد  ... .  دختر خاله هم تهدید کرد که این کارم را تلافی خواهد کرد. :) 

    برنامه، صعود به سهند، قلعه بابک، روستای کندوان و بازدید اثار تاریخی تبریز و ۵/۳ روزه  بود.... . 

ادامه دارد...

احمد شاملو:

نخست

       دیر زمانی در او نگریستم

چندان که چون نظر از وی باز گرفتم

در پیرامونِ من

                  همه چیزی

                              به هیات او در آمده بود

آن گاه دانستم که مرا دیگر

                                 از او

                                     گریزی نیست.