هیچ!

سرما خورده ام.
بدن درد که با تب همراه می شه، احساس می کنم در یه فضای لایتنهایی سفید به بی نهایت سقوط می کنم. هر چی که هست حس خوبیه. ترجیح می دم در همان حالت سقوط و مستی در رختخواب بمانم تا این حالی که نشستم پای کامپیوتر.
"در این زمانه، درخت ها از مردمان خرم ترند. کوه ها از آرزوها بلندترند. نی ها از اندیشه ها راست ترند. برف ها از دلها سپیدترند."
قسمتی از نامه سهراب سپهری به نازی- کتاب هنوز در سفرم
بزرگترین افسوس آدمی این است
که می خواهد اما نمی تواند و
به یاد می آورد
زمانی را که می توانست اما نخواست!
وبلاگ مریم
زنده یاد حسین پناهی می گه:
"مي دانم كه هيچ كس نمي تواند عشق را بنويسد
اما به جاي آن
مي توانم قصه هاي خوبي تعريف كنم
گوش كن
يكي بود يكي نبود
....."
این یکی را من می گم انگار:
"
حق با تو بود
روحش شاد، ایشالا منو ببخشه شعرش رو اینطور تیکه پاره می کنم!
بی ربط به بالا:
آقای پناهی عزیز، شعری نگفته ای که توش نصیحت کرده باشی، چشم و گوشتون رو بازکنید موقع تصمیم گیری و چشم و گوشتان را ببندید به وقت اجبار و تهدید و تحریک اطرافیانتان، و بعد هم مسئولیت تصمیمی که گرفته اید را دربست قبول کنید و نق نزنید!
این ها را اگر نگفته ای، حداقل من رو یه نصیحتی می کردی و می گفتی: " اصلن به تو چه؟، تو برو به بدبختیهای خودت برس! "
خدابیامرزدت.
سومی به خودم:
شب شد، پاشو برو خونه، بسه هرچی اضافه کاری کردی!
امروز برای امتحان زبان می رفتم موسسه زبان. در راه تو این فکر بودم که بعد امتحان کلاس هم داریم یا نه و بهتر نبود به جای برگه ماموریت، برگه مرخصی پرمی کردم؟ که باصدای مردی که دست شکسته اش را از گردنش آویزان کرده بود به خودم آمدم که می گفت: "خوشگله ، اینقدر سربه زیر نباش! "
به راهم ادامه دادم، از خیابان که رد می شدم، راننده ماشینی که پشت چراغ قرمز بود چشمکی زد ... وارد کوچه آموزشگاه شدم، جوانک موتورسوار دیوانه ای، درحالی که صداهای عجیب غریب در می آورد از جلوی پام به سرعت رد شد! هه، تنها کسانی که از جلوشون به سلامت رد شدم، برادران و خواهران مُرشدمان بودند که مشغول انجام خدمت بودند و هیچ چیز جالب توجهی در لباس اداری و چهره رنگ پریده من پیدا نکردند!
به خواب، نه
به رویاهایم می روم!
رویاهایی قشنگ و تازه.
با دوست داشتن
و دوست داشته شدن
عزیز نسین
وقتی دور و برت ماجراهای عشقولانه در جریان باشه اونوقت دیگه خواهی، نخواهی می فهمی که دیروز روزِ ولنتاین بوده و بعید هم نیست که حتی بری تو این مغازه هایی که عروسکهای گنده و قلبهای قرمز و شکلاتتو بسته های خوشگل به قیمتهای گزاف می فروشند.
بعد هم دعوت بشی به یه خیابان و جاده گردی و صرف شام در یه شب ولنتاینی، و تمام مدت جاده ها را تماشا کنی و سعی کنی لبخند بزنی!
عشاق گرامی و عزیز، آخه آدم در یک چنین روزی -یا شبی- دم (با ضمه د) با خودش می بره؟! :$
این قلبه عکس شکلاتیه که چون یه ساعتی تو دستم بود و باهاش بازی می کردم رنگ و روش رفت و بزرگتر از این نمی شد اینجا گذاشت!
عده ای از دوستان هم اس ام اس زده بودند که این ولنتاین چیه و بیایید روز سپندارمذگان را دریابیم.
برای گفتن دوستت دارم نباید نیازی به روز خاص و مشخصی باشه. اگر این اظهار دوستی و عشق ها واقعی باشن حالا چه فرقی می کنه چه روزی باشه.
به اضافه اینکه قدرت تبلیغات را نباید نادیده گرفت، تبلیغات وسیعی که روز ولنتاین می شه و حتی لوازم التحریر فروشی سرکوچه هم تغییر کاربری می ده و خرس و گل و قلب می فروشه!
دلم گرفته، ای دوست هوای گریه با من
گر از قفس گریزم کجا روم، کجا، من؟
کجا روم؟ که راهی به گلشنی ندانم
که دیده برگشودم به کنج تنگنا، من
نه بسته ام به کس دل نه بسته دل به من کس
چو تخته پاره بر موج رها، رها، رها ، من
ز من هر آن که او دور چو دل به سینه نزدیک
به من هر آن که نزدیک ازو جدا، جدا، من !
نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا، من
ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟
ستاره ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته ، ای دوست! هوای گریه با من ...
سیمین بهبهانی
* همیشه فکر می کردم این شعر رو ایرج بسطامی خونده ولی هرچی می گردم می بینم انگار همایون شجریان خونده! دانلود هم نمی تونم بکنم ببینم بالاخره اونی که من قبلن گوش می کردم همایون شجریان بوده یانه؟!
دلم می خواست یکی بود،
که گوش به زنگ باشه تاصدام رو بشنوه.
یکی که منتظر باشه چیزی از من بخونه
که دلش برام تنگ بشه
که منو همین طوری که هستم
و به خاطر خودم دوست داشته باشه
...
آدمیزاده دیگه، هوسها می کنه

ای دوست، تولدت مبارک
جانا، تولدت مبارک
خانوم، تولدت مبارک
آقا، تولدت مبارک
تولد کیه؟ هیشکی!
امروز آهنگهای تولد بالاخره دستم رسیدند، حالا دوساعته دارم آهنگ تولد گوش می دم و تنهایی به اندازه یه جشن تولد سروصدا تولید می کنم! عادت بدیه موسیقی را باصدای بلند گوش کردن. بیچاره جناب همسایه، ایشاله که خونه نیست!
کیک و شمع و هدیه هم نداریم ولی به سبک این شعره تولد گرفتم برا دلم!
داشتم یه اهنگ آپلود می کردم، اینترنت وسط راه قطع شد. اینه که نصفه نیمه است. فردا دوباره با اینترنت چشمک زن شرکت امتحان می کنم.
حالا می تونید فرض کنید تولد منه! کادوی تولد می پذیریم ;)
این موبایل مگه می ذاره؟
خاله ای دارم که خیلی مهربان و نازنینه و چون تقریبن هم سن و سال خواهرزاده هاشه، همه کلی باهاش دوست و صمیمی بودیم و هستیم و خلاصه سنگ صبور و محرم راز خواهرزاده هاشه و هر کدوم هم مشکلی برامون پیش می یاد و درد دلی داریم زودی زنگ می زنیم بهش و زنگ زدن همانا و حداقل یک ساعت حرف زدن همان.
حالا من بدبخت از اول مشکل روابط عمومی داشتم و خودم هم نمی دونم چرا ولی خیلی کمتر از بقیه دخترخاله ها با این خاله ام دوست شدم. اوایل خوب بودما! وقتی خاله دانشجو بود همه از جمله من، همیشه براش نامه می نوشتیم و یادمه یه بار یه نامه طولانی درد دلانه گلایه ای براش نوشته بودم و خاله هم درجواب یه نامه چندصفحه ای خیلی طولانی برام نوشته بود ولی بعدها که کمتر می دیدمش دیگه هیچ وقت نشد که بیشتر از حتی 10 دقیقه باهاش حرف برا گفتن داشته باشم. همیشه اونقدر من و من کردم تا اینکه بالاخره خداحافظی کردیم .
حالا دیروز این خاله ام زنگ زد خونمون. د.خ. هم خونه نبود... وقتی گوشی رو گذاشتم دیدم بیشتر از یک ساعت و نیم باهم حرف می زدیم. با تعجب داشتم فکر می کردم که آخرش از تنهایی پکیدم که اینطور شد؟! .... نه خیر من همانم که بودم، تمام مدت داشتیم درمورد مشکلات د.خ. صحبت می کردیم!
.....
خاله جانم خیلی ماهه :)
یکی بود یکی نبود
شاید هم بود
شاید چه بسیار بودند و فقط یکی بود که نبود
با یکی بود و چه بسیار که نبودند
مادربزرگ آغاز خاطرات ما با گیس بلند و سفید
ایمان داشت که یکی بود یکی نبود
همچنان که
رفت مادربزرگ
با آن همه یکی بود های دور
ویکی نبودهای روزگار یخ
شاید آنکه بود هنوز هست و ما نمی بینیم
یا آن دیگری که نبود روزگاری بود و حالا نیست
راستی آنکه بود عاشق بود یا آنکه نبود؟
چطور شد که نبود
شاید زاده نشد هرگز
یا مرده است و جایی در خاطرات ما دفن شده است
شاید هم کشته شد آنکه نبود
روزی با دست های آنکه بود
چرا هرگز از مادربزرگ نپرسیدیم
وحالا چه کار کنیم
با قصه های بی آغاز
چرا آنکه نبود از کنارمان نمی گذرد
و آنکه بود را هرگز نمی یابیم
بیژن نجدی

با د.خ. رفتیم سینما فیلم عاشق رو دیدیم. در توصیف فیلم همین رو می تونم بگم که اگر فیلم اشکها و لبخندها را دیدین که دیگه با دیدن عاشق، مزه اش رو خراب نکنید. (یعنی کپیِ بدتر از اصل بود) اگر هم ندیدید با پول بلیط سینماتون سی دی شو بخرید و تماشا کنید. اگه این فیلمه رو نمی تونید ببینید اونوقت دیدن عاشق توصیه می شود، بامزه است! فقط آواز خوندن هانیه توسلی ش کمه!

همانا یکی از بزرگترین معایب متولد 57 بودن این است که سالی ده روز، روزی هزاربار ، در رادیو و تلویزیون و کوچه و خیابان و بورد شرکت و دم آسانسور و....، سنتان را بهتان یادآوری می کنند!
اگه همچین چیزی تو ایران بود، من کارم رو ول می کردم می رفتم شاگرد تنبل می شدم!
اگه کارمند این شرکته بودید، تاحالا چند روز مرخصی دل شکستگی رفته بودید؟
اینجا که من کار می کنم مرخصی دل شکستگی که نداریم ولی از حالا دارم به خودم وعده می دم، 30 سالم که بشه مرخصی استحقاقیم چند روزی زیادتر می شه، اینم از مزایای پیر شدن در شرکت ما! وگرنه دیگران که همینطوری بیشتر از مرخصی ورژن پیری ما مرخصی دارند
خیلی وقتها لازمه احساسات و افکارمان را با کلمات بیان کنیم.
به نظرم یه وقتایی دایره المعارف تفسیر رفتار و اعمال مبدا و مقصد یکی نیست.
باید یه عروسک سخنگو بدوزم. هرچندسالهاست عروسکی ندوخته ام.
پشت به من نشسته و هق هق گریه می کنه.
می گم انگار کار دنیا همیشه همینطوری بوده.
علی مریم رو دوست داره، مریم محمود را، محمود پروانه را، پروانه حامد را، حامد شیرین را. یه زنجیر.
و شاید شیرین هم علی را. یه حلقه.
اولش فکر می کردم این حلقه، حلقه بن بست می شه. و ممکنه راه حلی براش باشه! ولی نه! حتی اگه یکی حلقه رو بشکنه و ازش بیاد بیرون اونوقت یه زنجیر داریم.
....
می دونی چی مهمه؟ اینکه یادت باشه اگه حلقه (یا زنجیر) رو پاره کردی و اومدی بیرون دلت رو اون تو جا نذاری!
چپ چپ نگام می کنه شاید منظورش اینه که دارم مزخرف می گم
...
به خودم که می یام می بینم دارم فقط با خودم حرف می زنم. اون در رو می بنده و من پتو رو می کشم سرم و خودم را به خواب می زنم.
تو اون زنجیره، علی خوشبخت تره که لذت دوست داشتن رو می چشه یا شیرین که لذت دوست داشته شدن رو یا بقیه که لذت هر دو را باهم؟ یا هیچکدوم؟
دبي فورد :
ما انتخاب كرده ايم كه به بخش هايي از وجود خود اجازه بودن ندهيم و درنتيجه مجبور هستيم انرژي رواني بسياري را صرف پنهان نگه داشتن آنها بكنيم.
یکی از اقوام که پسری 7 ساله داره، هیچ وقت حاضر نمی شه وقتی شوهرش خونه نیست تو خونه تنها بمونه و طی مسافتهای طولانی و ساعتها در ماشین و قطار نشستن و خستگی راه رو و عقب موندن از کار و زندگی رو حاضره تحمل کنه ولی حتی برای چند روز هم تنهایی (با بچه هاش) تو خونه نمونه! همین خانوم چند وقت قبل مهمانم بود و باهم صحبت که می کردیم در ادامه صحبتهاش خطاب به پسرش گفت: "پسرم دیگه بزرگ شده! الان برای خودش مردیه و می تونه مواظب مامانش باشه. از این به بعد می خواهیم وقتی باباش نیست بمونیم خونه خودمون! " تصور می کنید اگه این پسر، دختر بود مامانه به دختر 7 سالش چی می گفت؟!
این که به بچه هامون اعتماد به نفس بدیم خیلی خوبه ولی اینکه یه زن سی و چند ساله چنین حرفی رو به پسرش بزنه، اونوقت چطور از اون پسر می تونیم انتظار داشته باشیم که بعدها به زن ها و توانایی هاشون ایمان داشته باشه و احترام بذاره ؟!
چه سعادتي است
وقتي كه برف ميبارد
دانستن اينكه
تن پرندهها گرم است
بیژن جلالی
با د.خ. ها سوار آزانس یم...
د.خ.ن: اِ، می تونستیم با ماشین خودمون بریما.
من: آره دوتایی با هم بالاخره می تونستیم جای یه راننده باشیم.
د.خ.ن: آره، یا می مردیم، یا می رسیدیم مقصد، البته اگه تو خیابونا گم نمی شدیم.
د.خ.: گم می شدیم هم اونقدر می گشتیم تو خیابونا تا راهو پیدا کنیم.
....
من: اینطوری نمی شه، من باید یه ماشین بخرم.
د.خ.ن: آره، تو که مجردی، راحت تر می تونی رانندگی کنی. ترست هم کمتره!
من: :)) آره، نمی ترسم از این که، بکوبم کوه و کشته بشم، شوهرم بی زن بمونه!
د.خ.ن: :)) هرچقدرم تو خیابونا گم بشی یا بد رانندگی کنی ، کسی ننشسته پیشت که آبروت بره! تازه اگه گم شدی، هرچی هم دیر برسی خونه هیشکی نیست بفهمه گم شده بودی!
من: :)) ولی اگه شوهر داشتم هم، بعید نبود شیرم کنه تنهایی بفرستدم برا تمرین رانندگی که خودمو بکشم از دستم خلاص شه....
و این بحث ادامه داشت تا حساب کتاب اینکه من اگه انواع و اقسام وامها رو بگیرم و فقط هم هوا +غذای شرکت بخورم و همه حقوقم رو قسط بدم که ماشین بخرم، پارکینگ ندارم ماشینمو بذارم. اگه برم یه خونه پارکینگ دار اجاره کنم هم که دیگه پول ندارم ماشین بخرم!
امان از فقر و نداری و حقوق زیر خط فقری که شرکت هم می گه چون تو فقیری بهت وام برا ماشین نمی تونیم بدیم، برو پیاده روی کن که خوشتیپ بمونی! :(
من ماشین می خوام، خونه پارکینگ دار تو محله خوب با همسایه های خوب می خوام. ماشین نشد، لاقل یه ماشین لباس شویی می خوام.
آرزو که برجوانان عیب نیست ولی حالا که جوان نیستم آرزوهای بالا رو بکنم، لاقل سه، چهار میلیون پول می خوام که صاحب خانه پرتم نکنه بیرون و چندماه دیگه مجبور نشم برم یه چادر بخرم و تو پارک سرخیابونِ شرکت چادر بزنم.
تعجب نداره اگر یه روزی، از دست این مادر خانومی ام سر به بیابان بذارم! ( اون شکلکه که داره موهاشو می کَنه)
سهراب سپهری:
"روز و شب ها رفت.
من بجا ماندم در این سو، شسته دیگر دست از کارم.
نه مرا حسرت به رگ ها می دوانید آرزویی خوش
نه خیال رفته ها می داد آزارم."
متاثر از آنچه که این روزها دور و برم اتفاق می افتند، تمام دیشب را کابوس دیدم. از خواب که پریدم، فکر کردم اگر تمام آنچه که تو خواب دیدم هم سرم بیاد من که با چشم گریون خودمو مجبور نمی کنم لبخند بزنم و بزک دوزک کنم و... . بعد به خودم امیدواری دادم که آدمای تو خوابم هیچ وقت اون بلاها رو سرم نمی یارن، بعد خنده ام گرفت که تو خواب هم آدم نشدم و آروم گرفتم خوابیدم!
زیادی هر چیزی را جدی می گیرم!
با اینکه د.خ. مجوز خوردن کیک تولدش رو صادر کرد و رفت، ولی من هنوز منتظرم د.خ. بیاد که بتونم از اون کیکه که حتی از تو یخچال هم داره بهم چشمک می زنه بخورم! یادم رفت بگم که: فردا تولد د.خ. جانمان است. تولدش مبارک! آخرش هم نتونستم اون آهنگای تولد رو براش دانلود کنم، یا از دوست جان که برام دانلودشون کرد، بگیرم. حیف شد!
امروز صبح ساعت 8 و نیم از خونه رفتم بیرون که به کارهای عقب افتاده و عقب نیفتاده برسم. وقتی رسیدم خونه ساعت 2 و نیم بود و من از بس راه رفته بودم و از شدت ضعف و گرسنگی، رو به موت بودم و حتی پاهام هم می لرزید. وقتی د.خ. رسید خونه و منو تو اون حال دید قشنگ فحشم داد و گفت لابد صبحانه یه تا دونه ساقه طلایی خوردی و رفتی. گفتم آره ولی دروغ گفته بودم چون صبحانه یک دهم ساقه طلایی رو خورده بودم! د.خ. گفت امیدی نیست تو …. . در مورد صبحانه باهاش موافقم و متاسفم از این بابت.
اینم بخونید از کتاب زوربای یونانی- نیکوس کازانتزاکیس
"ما عجب زندگی اسرار آمیز و حیرت انگیزی داریم. افراد بشر با یکدیگر برخورد می کنند و بعد، چون برگهای درختی که دستخوش باد پائیزی شده باشد، از هم جدا می شوند. انسان بیهوده می کوشدتا مگر، تصویری از سیما، اندام یا حرکات کسی که او را دوست دارد، برای همیشه در ذهن و وجود خویش محفوظ بدارد، ولی چند سالی که گذشت حتی به خاطر نمی آورد که چشم محبوبش آبی بوده است یا سیاه؟ "
الان دقیقن شکل این شکلکای یاهو شدم. (چرا این شکلکه که موهاشو می کنه نیست اینجا؟!)
آخه 13 ساعت هم شد زمان اجرا؟ :(
سیستم انتخاب غذا رو باز کردم و دارم غذای هفته اینده رو انتخاب می کنم. یه نگاهی هم به تاخیرهام و ساعت ورود هر روزم می ندازم، می شم این شکلی.
از اول ماه تاحالا 2:07 تاخیر و فقط 1:47 اضافه کاری! نمی دونم من چطوری یه زمانی عصر ناهار فردام رو می پختم. صبح حتی خروس نخوان بیدار می شدم و درحالی که از ترس لرزه بر اندام بودم مبادا سگها بخورندم می رفتم تا دم در خروجی دانشگاه و سوار تاکسی می شدم و می رفتم جایی که سرویس رد می شد تا برم سرکار پروژه ایم! اونم از کرج. بعدم یاد فرخنده عزیز و دوست داشتنی می افتم که موقع کارآموزی عین مامان ها صبح به اون زودی با کلی ناز و نوازش و لوس کردن از خواب بیدارم می کرد و من هیچ وقت از سرویس جا نمی موندم. چه تنبل شده ام!
کاش یکی بود، ناهار سه شنبه هفته بعد مهمونم می کرد.
كوئيلو :
دو اشتباه بسيار بزرگ، يكي اين است كه قبل از موعد اقدام به عمل كنيم و ديگري اين است كه فرصت مناسب را از دست بدهيم.
بیژن جلالی:
"اندوه ديگر نديدن درختها
که پشت ديواري پنهانشان کردند
اندوه از دست دادن دوستاني سبز
با شکوه و مهربان
اندوه ديگر نديدن گوشه اي از آسمان
که همراهشان بود
اندوه از دست دادن دوستي آبي
صاف يا ابري
و فقط با کلمات است که گريه خواهم کرد"
شيل سيلور استاين :
"زنبوري جرج را نيش زد، جرج گفت: «اگر در رختخواب مانده بودم زنبور نيشم نمي زد» زنبوري فرد را نيش زد، صداي نعره اش بلند شد كه: «چه كرده ام كه بايد به اين روز بيفتم» زنبوري ليو را نيش زد، شنيدم كه مي گفت: «امروز يه چيزي درباره زنبورها ياد گرفتم» . "
این روزها دستی به یال و کوپال شیرمان می کشیم و می ذاریم اجرا (2 ساعت الی وقتی که نتیجه بگیریم رفته تو اغما) ببینیم حالش چطوریاست. بعد می نشینیم چشم می دوزیم به صفحه مانیتورمان و وقت تلف می کنیم. واضح است که تو این مدت می توان یه عالمه علم آموزی کرد ولی... . این ضمیر جمعی که بکار می بریم منظورمان فقط خودمان است (خودم)، خبرنداریم دیگر دست اندرکاران به چه کاری مشغولند.
بار الها، سرماخوردگی همکارم را هرچه زودتر خوب کن. آمین!
مردم از بس موسیقی تکراری گوش کردم. گوشم درد گرفت :(
جمله اول و دوم به هم ربط دارند!
سال، سال، این چند سال، هر سال می گم دریغ از پارسال...
آخر سریالِ ما کیه، که همه چی به خوبی و خوشی تموم بشه؟
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت
.........................................
عبور باید کرد
عبور باید کرد
عبور باید کرد
...
منِ امروز:
سر کلاس استاده مطلبی را اشتباه می گوید. ظاهرن هیچ کس متوجه نشده یا این که خواب بوده اند یا حال نداشتن بگن. خمیازه می کشم و فکر می کنم اشاره به مطلبه همان و دوساعت بحث بی سر و ته در موردش همان! خودم را به نشنیدن می زنم.... .
سر امتحان یکی از کلاس ها، حل تمرین را برای روز آخر نگه داشته ام. روز آخری متوجه می شوم نرم افزار را ناقص نصب کرده ام. کشو میزم را نگاه می کنم، سی دیش نیست. سرانگشتی حساب می کنم می بینم قبولم! بی خیال حل کامل تمرین می شوم!
من دیروز :
ازبس به آقای معلممان که تمرین ها را سر کلاس اشتباه حل می کند و نکات درسی را اشتباه می گوید، تذکر داده ام و باهاش بحث کرده ام که از کلاس انداختتم بیرون و به خانم مدیر هم تاکید کرده که این آدم دیگه حق اومدن به کلاس من را ندارد، چون سر کلاس آدم را خیط می کند!!
سر نمرهء یرگه امتحان و درستی راه حلی که نوشته ام آنقدر با آقای معلم بحث کرده ام، آخر سر عصبانی شده و با خودکارش محکم نمره ام را خط می زند و یه صفر گنده به جاش می ذاره و دورش هم یه مربع می کشه!
چند وقتی است، خدا را شکر، عوامل فیزیکی و غیرفیزیکی افسردگی از خانه مان بیرون رفته اند، من هم یه سری هاشون که بیرون برو نیستند رو عجالتا گذاشتم گوشه صندوق و درش رو قفل کردم و با خودم قرار گذاشتم کم کم سر فرصت از تو صندوق درشون بیارم و راستش هنوز مطمئن نیستم قراره چی کارشون کنم. فعلن روزهامان قشنگ تر شده اند و خنده ها بیشتر. هرچند میزان گریه ها تغییر چندانی نداشته است. :) ساعات طولانی شب رو مشغول بافتن کلاه و شال گردن هستم که از وقتی کلاف جدید را گره زده ام طرحش به هم خورده و هیچ رقمه درست نمی شه، بدون اینکه اوقاتم رو تلخ کنم تاحالا بیست باری شکافتم و دوباره سرانداختم و هنوز هم مشغول شکافتنم. اون ساعاتی که تنها تو خونه نشستم ،و از ترس سرما خیلی جرات بیرون رفتن از خانه را ندارم، را هم سرگرم بازی با اسباب بازی جدیدم هستم که به تشویق دوست خوبم سها، خریدمش. اسباب بازی جدید یه سه پایه است و بازی جدید هم عکس گرفتن از خودم! هرچند اینکه همش مشغول ژست گرفتن برا خودت و نگاه کردن به تصویر خودت و حرف زدن باهاش و شاید نصیحتش هم باشی اونقدرا هم جالب نیست، سعی می کنم باهاش کنار بیام... .
تمرین می کنم خودم را بیشتر دوست داشته باشم که به مددش بتونم دیگران را هم بیشتر از قبل دوست داشته باشم و عاشقشون باشم.
اگه عادت غر زیاد زدن رو هم ترک کنم خیلی بهتر می شه :) ، امیدوارم یکمی هم در کارهای علمی–کاری کوشاتر بشم و روند فسیل شدنم را متوقف کنم.
این روزها، اینجا، بیش ازحد پرحرف هم شده ام!
در ادامه صحبتهاش، ازم می پرسه: " به نظرت مهریه ام چند تا سکه باشه خوبه!؟ "
یکی! به نیت این که خدا یکی است.
5 تا به نیت 5 تن آل عبا
14 تا به نیت 14 معصوم
114 تا به نیت سوره های قرآن
313 به نیت یاران امام زمان
...13 به نیت سال تولد
....19 به نیت سال تولد میلادی
...13 به نیت سال ازدواج
..200 به نیت سال ازدواج میلادی
کلی گزینه های دیگه هم هست، مثلن 500 تا + یکی از اعداد بالا که به نیت.... بهش اضافه شده.
مهریه نوه خاله دخترعموت چندتا بوده؟ همونقدر
100 تا بیشتر از مهریه دوستت
.....
نیت اضافه کردن چند تا از شروط ضمن عقد.
گزینه آخر، حتی فکر کردن بهش هم حرام دانسته می شود............
حسین پناهی
بیچاره شیر بی یال و دم مان! یکی خواسته بکشدش! ...
«چرا پدر كه اين همه كوچك نيست/ و در خيابان ها هم گم نمي شود/ كاري نمي كند كه آن كسي كه به خواب من آمده ست/ روز آمدنش را جلو بياندازد...» فروغ فرخزاد
- نوشتن نامه درخواست
- دو سه روز بعد، با درخواست موافقت شده فرم مربوطه را پر می کنم و امضا شماره 0 یعنی خودم و امضاهای شماره 1 و 2 انجام می شود.
- برای امضا شماره 3 خدمت مسئول مربوطه شماره سه می روم.
- تشریف ندارند
- یک ساعت بعد... باز تشریف ندارند
- سه ساعت بعد، نامه امضا می شود
- برای امضا شماره 4، خدمت مسئول شماره 4 ، تشریف ندارند
- 2 ساعت بعد، تشریف ندارند
- فردا، تشریف ندارند
- چند ساعت بعد، امضا می شود.. باید مسئول شماره 5، آقای الف، امضا کنند
- تشریف ندارند
- دوساعت بعد، تشریف ندارند، اینجا متوجه می شوم منظور آقای الف دیگری بوده! تشریف ندارند!
- چند ساعت بعد، امضا می شود. حالا مسئول شماره 6
- خوشبختانه مسئول شماره 6 حضور دارند، امضا می شود
- مسئول شماره 7، تشریف ندارند. فعلن نامه همانجا ماند...
خوان های دیگری هم در ادامه هست...
گرچه این طور نبوده که همه حرفهام رو بهش بگم ولی همه می دونستن که بیشتر از هرکس دیگه ای باهاش صمیمی بودم... تلفن رو بر می دارم و همینطور که دارم شماره اش رو می گیرم فکر می کنم که هیچ حرفی غیر از سلام و احوالپرسی ندارم که بهش بگم... قبل از این که گوشی رو برداره تلفن رو قطع می کنم.
در زندگانی یه وقتهایی هست که دلت می خواد کسی باشه که بتونی باهاش حرف بزنی..... .
- امان از وقتی که آقای پدرت هم خوابت را ببیند...
- مثل این که جدی این جا داره اتفاقات خوبی می افته. :)
- امروز ویر نوشتن دارم. دیگه رفتم بخوابم! با این که یه عالمه حرف دیگه برا نوشتن دارم. هرچند، تجربه نشون می ده وقتی حرف رو می ذارم برا بعد دیگه زده نمی شه!
- اینم بگم: آهای فک و فامیل محترم، لطفن اینقدر دلتون رو برای من نسوزانید لطفن! چه فایده! نمی شنوید که... .
- فردا شد که :)