با د.خ. ها سوار آزانس یم...
د.خ.ن: اِ، می تونستیم با ماشین خودمون بریما.
من: آره دوتایی با هم بالاخره می تونستیم جای یه راننده باشیم.
د.خ.ن: آره، یا می مردیم، یا می رسیدیم مقصد، البته اگه تو خیابونا گم نمی شدیم.
د.خ.: گم می شدیم هم اونقدر می گشتیم تو خیابونا تا راهو پیدا کنیم.
....
من: اینطوری نمی شه، من باید یه ماشین بخرم.
د.خ.ن: آره، تو که مجردی، راحت تر می تونی رانندگی کنی. ترست هم کمتره!
من: :)) آره، نمی ترسم از این که، بکوبم کوه و کشته بشم، شوهرم بی زن بمونه!
د.خ.ن: :)) هرچقدرم تو خیابونا گم بشی یا بد رانندگی کنی ، کسی ننشسته پیشت که آبروت بره! تازه اگه گم شدی، هرچی هم دیر برسی خونه هیشکی نیست بفهمه گم شده بودی!
من: :)) ولی اگه شوهر داشتم هم، بعید نبود شیرم کنه تنهایی بفرستدم برا تمرین رانندگی که خودمو بکشم از دستم خلاص شه....
و این بحث ادامه داشت تا حساب کتاب اینکه من اگه انواع و اقسام وامها رو بگیرم و فقط هم هوا +غذای شرکت بخورم و همه حقوقم رو قسط بدم که ماشین بخرم، پارکینگ ندارم ماشینمو بذارم. اگه برم یه خونه پارکینگ دار اجاره کنم هم که دیگه پول ندارم ماشین بخرم!
امان از فقر و نداری و حقوق زیر خط فقری که شرکت هم می گه چون تو فقیری بهت وام برا ماشین نمی تونیم بدیم، برو پیاده روی کن که خوشتیپ بمونی! :(
من ماشین می خوام، خونه پارکینگ دار تو محله خوب با همسایه های خوب می خوام. ماشین نشد، لاقل یه ماشین لباس شویی می خوام.
آرزو که برجوانان عیب نیست ولی حالا که جوان نیستم آرزوهای بالا رو بکنم، لاقل سه، چهار میلیون پول می خوام که صاحب خانه پرتم نکنه بیرون و چندماه دیگه مجبور نشم برم یه چادر بخرم و تو پارک سرخیابونِ شرکت چادر بزنم.
تعجب نداره اگر یه روزی، از دست این مادر خانومی ام سر به بیابان بذارم! ( اون شکلکه که داره موهاشو می کَنه)