۱- حالم به هم می خوره از این – فرهنگی- که برای داشتن چیزهایی که برای دیگران خیلی عادی و پیش و پا افتاده است باید کلی انرزی صرف کنم، جنگ کنم و هزینه بپردازم. لطفن کسی (حتی خودم) نگوید که وضعم از خیلی های دیگه بهتره و فلان و بهمان .... که اعصابشو ندارم!
2- این روزها که چه عرض کنم، این هفته ها و ماهها اونقدر تلخ و بداخلاق و کم طاقتم که دلم براش می سوزه! هر روز تصمیم می گیرم مهربان تر باشم و فایده ای نداره. حوصله شنیدن درد و دل های همراه با آه و ناله رو ندارم. گیردادن هاش و چسب! شدنهاش و دلم تنگ شده و می شه گفتنهاش و تنهایی جایی نرفتنهاش عصبیم می کنه! چند وقت پیش اونقدر گیر داد که وقتی نیستی خونه حوصله ام سر می ره و اِل و بِل که با بی رحمی تمام بهش گفتم که: مشکل خودته! .... حرف زدن هم برام سخت شده! گناه داره که مجبور به زندگی با آدم غیرقابل تحملی مثل من شده! :(
۳- ....
