۱- حالم به هم می خوره از این – فرهنگی-  که برای داشتن چیزهایی که برای دیگران خیلی عادی و پیش و پا افتاده است باید کلی انرزی صرف کنم، جنگ کنم و هزینه بپردازم.  لطفن کسی (حتی خودم) نگوید که وضعم از خیلی های دیگه بهتره و فلان و بهمان .... که اعصابشو ندارم!

 

2- این روزها که چه عرض کنم، این هفته ها و ماهها اونقدر تلخ و بداخلاق و کم طاقتم که دلم براش می سوزه!  هر روز تصمیم می گیرم مهربان تر باشم و فایده ای نداره. حوصله شنیدن درد و دل های همراه با آه و ناله رو ندارم. گیردادن هاش و چسب! شدنهاش و دلم تنگ شده و می شه گفتنهاش و تنهایی جایی نرفتنهاش عصبیم می کنه! چند وقت پیش اونقدر گیر داد که وقتی نیستی خونه حوصله ام سر می ره و اِل و بِل که با بی رحمی تمام بهش گفتم که: مشکل خودته! .... حرف زدن هم برام سخت شده!  گناه داره که مجبور به زندگی با آدم غیرقابل تحملی مثل من شده! :(

 

۳- ....

دختر رویاهای تو نبودم.

از خیلی خوب به خیلی بد

 

خیلی خوب... خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد

خیلی زود.

هیچ کس چیزی به من نگفت و به همین دلیل هیچ وقت سردرنیاوردم

که خیلی خوب چقدر زود تبدیل می شود به خیلی بد.

 

آفتاب... تبدیل شد به سایه، به باران

شور و شوق... تبدیل شد به لذت، به درد

ترنم ترانه های دل انگیز عاشقانه جایش را داد به سردادنِ سرودهای غم انگیز

خیلی زود.

 

با "تا ابد" شروع شد

و ابد تبدیل شد به گاهی، به هیچ وقت

و "مرا دوست داشته باش" تبدیل شد به "جایی هم –در قلبت- برای من در نظر بگیر"

خیلی زود.

 

خیلی خوب... زودتر از آن که فکر می کردیم تبدیل شد به خیلی بد

خیلی زود.

اگر هیچ کس به تو نگفته باشد، حالا دیگر باید بدانی

که خیلی خوب، خیلی زود تبدیل می شود به خیلی بد.

 

خیلی زود.

 

شل سیلور استاین

دیشب ماکارونی دوشب مونده خوردم. حالا مسموم شدم. دل و روده ام چه لوس شدن. فبلنا غذای 4 شب مونده هم می خوردم چیزیم نمی شد!

  صبح با دیدن یه کابوس در اثر دل پیچه و حال بد از خواب بیدار شدم.  دیشب هم تا دیر وقت بیدار بودم و بدجور خوابم می اومد.  دیرم هم شده بود! نمی دونستم مشغول کمکهای اولیه بشم یا سریعتر بیام سرکار که کلاسه دیر نشه!  نمی دونم چطور آماده شدم. موبایل هم تو خونه جا موند! هنوز خیابون رو رد نکرده بودم که یه تاکسی خالی!!! نگه داشت .  (این برای منی که هر روز کلی در آرزوی تاکسی یا اتوبوس  علف زیر پام سبز می شه مثل یه رویا بود) از ذوق زدگی زیاد موبایل رو فراموش کردم و سوار شدم! خیابونا هم حسابی خلوت بودن.   وقتی خ کریم خان رو اونقدر خلوت دیدم دیگه مطمئن شدم مردم یه چیزیشون شده! همه آسانسورهای شرکت هم تو طبقه همکف منتظر من بودن انگار! وقتی اتاق تاریک و قفل شده رو دیدم، تازه بعد کلی فسفر سوزوندن ، فهمیدم که ساعت هفت صبحه! (البته 7 و سیزده دقیقه) فکر کنم تلافی همه این یک سال و چندماهی که به خاطر خدا یه روز هم به موقع سر کار نیومدم در اومد!

چند وقتیه صبحها کلاس داریم. ( متاسفانه دوره آموزش رقص نیست!)  دوره این هفته رو ثبت نام نکرده بودم که به صورت توفیق اجباری به جای همکارم می رم.  مثل این می مونه که از کلاس اول ابتدایی بپری کلاس پنجم. گیج می زنم و تا بفهمم  چی به چیه، از اون قسمت رد می شه. فکر کنم باید از جناب رییس بخوام پیش نیازهاش رو خصوصی بهم درس بده.  از بس خمیازه کشیدم فکم درد گرفته!  یه لیوان آب هم می ذارم کنارم که هر وقت خوابم گرفت بخورم تا خواب از سرم بپره. این طور پیش بره آخر دوره تبدیل به یه بشکه پر از آب می شم.

چه جونی داشتم من؟! اون وقتها که 8-12 تو کلاسهای دانشگاه بودم. یک تا 5 کلاسهای شرکت و 5 تا 9 هم عین چی کار می کردم. شب هم پروژه ها و تمرینهای دانشگاه!  هرچند به جای همه اون خمیازه هایی که نکشیده بودم آخرش زد به سرم و خل و دیوونه شدم!  هه! چه بهانه تراشی ها!

سه ساعته کلاسه تموم شده من هنوز دارم چرت می زنم و خمیازه می کشم و آب می خورم! فکر می کنم دیگه باید مثل آقای همکار پیری را بهانه کنم و اصلن زیر بار شرکت در دوره های آموزشی نرم!  :D

این روزهاست که بروم و به مسئول آموزشمان پیشهاد برگزاری یک دوره کامل آموزش رقص بدم.

بلکه اونطوری بفهمیم با هر سازی که آقایان می زنند، چطور برقصیم!

سلام
خداحافظ!

چيز تازه اي اگر يافتيد،

بر اين دو اضافه كنيد

تا بل باز
شود اين در گم شده بر ديوار

حسین پناهی

بعید نیست که پسری عاشق چشمان آبی و زیبای دختری بشه.  ولی اینکه بعد مدتها عاشقی بفهمه اون رنگ زیبای چشمها از لنز بوده .....!

 یاد اون ماره افتادم که بعد مدتها عاشق بودن ميفهمه عاشق شلنگ شده.

روز مادر مبارک!

  همکارم می پرسه: اگر الان بهت بگن: بیماری لاعلاج داری (مثلن سرطان) و بفهمی که تا چند وقت دیگه زنده نیستی، چی کار می کنی؟

نمی دونستم (نمی دونم) ...... .  به جای جواب  پرسیدم، شما چی کار کردین؟

گفت: مثل بچه ها نشستم گریه کردم*... . و تلخ خندید.

 

* چقدر بد! یعنی آدم بزرگا نمی تونن و نباید گریه کنن؟ باز خوبه از خصوصیات خانومها گریه کردن هم هست. من با خیال راحت می تونم  یه دل سیر گریه کنم، بدون اینکه کسی بهم بگه(یا خودم دچار وجدان درد بشم که): مگه بچه ای (یا مگه دختری) که داری گریه می کنی!

 

"من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می رود"

در این سقوط بی انتها

مدارم خواهی شد آیا

تا عمری به دور تو بچرخم؟

جاذبه از تو،

دافعه از من!

حسین پناهی

قلب من چون سنگی است

بر توده عظیم سنگهای دنیا

قلب من سنگ بی رنگیست

برتوده عظیم سنگها

و من برتوده ای عظیم از تنهایی

نشسته ام

                   بیژن جلالی

زندگی مزخرف کوفتی لعنتی.

چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم....+

این خانوم صبحها وقتی می ره سرکار، تو راه پله می دوه و پر سرو صدا راه می ره! اون آقا از خواب می پره و دیگه نمی تونه بخوابه. ( اون موقع من دارم خواب پادشاه هفتم رو می بینم و نمی تونم این حرف رو تایید یا تکذیب کنم.)

اون آقا برای تلافی ساعت دو نصفه شب که می یاد خونه، در رو محکم می کوبه! این خانوم از خواب می پره و تا صبح دیگه خوابش نمی بره. ( اون موقع من دارم خواب پادشاه دوم رو می بینم واین حرف رو هم  نمی تونم  تایید یا تکذیب کنم. )

حالا، این خانوم برای تلافی عصر تو خونه طناب می زنه، و می گه چهاردیواری اختیاری!

اون آقا چطور می خواد تلافی کنه رو هنوز نمی دونم. خدا رحم کنه!

اینکه این وسط من بیچاره چه گناهی دارم رو خودم هم هنوز نفهمیدم.

 

پ.ن. اون آقا همسایه طبقه پایینی این خانوم هستند.

  کوبیدن در توسط اون آقا در ساعات دیگر را تایید می کنم.

به این خانوم مذاکره با اون آقا برای حل مشکل را پیشنهاد کردم. این خانوم جواب دادند: "اون آقا باید خودش شعور داشته باشه بفهمه!"

یه وقتایی که د.خ. بعد از ظهرا می ره سرکار، ساعت ده وربع می رسه خونه. دیشب اما، ساعت ده و نیم رو گذشت و خبری ازش نشد. با خودم گفتم شاید ترافیک!! شده یا مثلن ماشین پنچر شده و از این دلداری ها! زنگ زدم موبایلش که خاموش بود! از شانس بد برق هم رفت!  و حالا تو تاریکی نشسته بودم و زل زده بودم به ساعت که از یازده هم گذشت و هنوز خبری از د.خ. نبود. زنگ زدم محل کارش، همکارش گوشی رو برداشت . تا اسم د.خ. رو گفتم زود گفت، رفته و تق گوشی رو گذاشت! دوباره زنگ زدم، این دفعه گفت ساعت 10 رفته و فردا می یاد و باز گوشی رو گذاشت!(جواب مشتری های بد بخت رو هم لابد همینجوری می دن!)  ساعت یازده و نیم شد و تو این مدت چه سناریوهایی که به ذهنم نرسید!!!( چقدر ممنون دوست جون مهربونم هستم که اس ام اس های دم به دقیقه منو جواب داد و باعث شد زیاد سناریو سازی نکنم) نمی خواستم زیادی شلوغش کنم ولی نمی دونستم هم چی کار کنم. خواستم دوباره زنگ بزنم محل کارش که از پنجره دیدم داره می یاد. عصبانی و ناراحت.  شرکت محترمشون برای3 نفر که از 3 نقطه بی ربط تهران بودن یه ماشین گرفته و د.خ.  یک ساعت و نیم را در حال تهران گردی بوده! 

  یکی نبود بهم بگه: آخه دختر جان! به جای اینکه تک و تنها بشینی تو خونه پاشو برو استخر. فوقش یکم آب بازی می کنی برمی گردی! هیشکی نبود بهم بگه. حرف خودمم گوش نکردم و نرفتم! در عوض مجسمه کوچیکی که دوست د.خ. بهش داده بود و یه حرف  "زِد"  بود با یه نی نی کنارش رو شکستم! :(   از تو وسایل د.خ. یه چسب رازی پیدا کردم و چسبوندمش! فعلن که راضی نیستم از این چسب رازی :( .

پ.ن:  ماجرا مربوط به صبحه! ساعت تقریبن ده و نیم. الان کاملن از چسب رازی راضیم! مجسمه شده عین اولش :)