چند وقتیه صبحها کلاس داریم. ( متاسفانه دوره آموزش رقص نیست!) دوره این هفته رو ثبت نام نکرده بودم که به صورت توفیق اجباری به جای همکارم می رم. مثل این می مونه که از کلاس اول ابتدایی بپری کلاس پنجم. گیج می زنم و تا بفهمم چی به چیه، از اون قسمت رد می شه. فکر کنم باید از جناب رییس بخوام پیش نیازهاش رو خصوصی بهم درس بده. از بس خمیازه کشیدم فکم درد گرفته! یه لیوان آب هم می ذارم کنارم که هر وقت خوابم گرفت بخورم تا خواب از سرم بپره. این طور پیش بره آخر دوره تبدیل به یه بشکه پر از آب می شم.
چه جونی داشتم من؟! اون وقتها که 8-12 تو کلاسهای دانشگاه بودم. یک تا 5 کلاسهای شرکت و 5 تا 9 هم عین چی کار می کردم. شب هم پروژه ها و تمرینهای دانشگاه! هرچند به جای همه اون خمیازه هایی که نکشیده بودم آخرش زد به سرم و خل و دیوونه شدم! هه! چه بهانه تراشی ها!
سه ساعته کلاسه تموم شده من هنوز دارم چرت می زنم و خمیازه می کشم و آب می خورم! فکر می کنم دیگه باید مثل آقای همکار پیری را بهانه کنم و اصلن زیر بار شرکت در دوره های آموزشی نرم! :D