حافظ اسرار الهی کس نمی‌داند خموش / از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه‌شد

ممنونم فری عزیز که به یادم بودی.

      تمام امروز رو – در دو نوبت صبح و بعد از ظهر- جلسه داشتیم. نوبت صبح بحث های بی نتیجه ای که آخرش حرف حرف رییس است و بس. و نوبت بعد از ظهر، تمام مدت جلسه که در مورد راه حل های نرم افزاری بحث می کردیم، من به فکر طراحی نوع جدیدی از دی سی اچ و کنتور بودم که نیاز ما برای این جلسه های سردرد آور را برطرف کند.  یعنی اوایل جلسه طرحم رو داده بودم و دو سوم بعدیش رو در مورد امکان اجرایی بودن و پیشنهاد به سازنده ها و امکان سنجی و راههای جایگزین سازی بی سی اچ ها و کنتورهای قدیمی با جدید بودم.

     کِی باور می کردم، قصه من هم، قصه آدمهای نرسیده ای بِشه که هیچ کار مهم و غیر مهمی تو زندگی انجام ندادن. قصه آدمهایی که راهشون رو گم کردن و حیران و سرگردان موندن.

آسوده بخواب، شهر در امن و امان است

     خوابیدن و خواب‌دیدن هم برایم معضلی شده. شب‌ها بد می‌خوابم. نه اینکه تو خواب حرف بزنم، یا مثلن فریاد بکشم و از خواب بپرم یا تو خواب راه برم. (یعنی تا حالا کسی در این موردها حرفی بهم نزده. مثلا د.خ. همیشه تو خواب یا با مامان و باباش حرف می زد و سفری به خونشون داشت و یا اینکه داشت با مشتریهای شرکتشون تلفنی صحبت می‌کرد و هر وقت اینا رو بهش می‌گفتم، می گفت: "ولی تو همیشه آروم می خوابی" . ) ولی من آروم نمی خوابیدم.

     اغلب شبها خوابای بد می بینم، کابوسهایی که مدتهاست بهشون فکر نمی‌کنم و بعضی صبحها از خستگی خوابهایی که دیدم دلم می‌خواد دوباره بخوابم و یا خیلی شبها از خواب که می‌پرم، از ترس خوابی که دیدم دیگه خوابم نمی‌بره. چند هفته پیش خواب بدی دیدم که تبدیل به ترس این روزهام شده و یا امروز صبح با یه خواب وحشتناک از خواب پریدم و تا وقتی که هوا روشن نشد جرات نمی‌کردم از زیر پتو بیام بیرون(با این ساختمونی هم که جلوی خونه ساختن، شکر خدا لنگ ظهر هم هنوزخونه ما تاریکه) دیروز صبح یه خواب مزخرفی دیدم که صبح دلم می‌خواست بلند بلند گریه کنم. خلاصه که، دریغ از یه خواب خوب، حتی تو شبهایی که از شدت خوشی خوابم نمی‌بره.

شخص محتاج است دوستش را بشناسد ، زیرا می خواهد به او اطمینان کند[+]

صادق بودن اصلاً هنر نيست، هنر اينه‌که جوری‌باشی که بتونن باهات صادق باشن. [+]

    لاک‌پشت جان، قربون دستت به‌عنوان یکی از پروژه هات یه تاکسی طراحی کن که صندلی عقبش رو بشه به سه قسمت مساوی تقسیم کرد. مثلن دو تا از دسته شبیه دسته صندلی اتوبوس و قطار داشته باشه.  با یه تاکسیمتری که با توجه به مساحت یا حجم فضایی که هر نفر تو تاکسی اشغال کرده، کرایه رو محاسبه کنه. موقع دفاع یا ژوژمان یا هر چی که شما می گید، بهم خبر بده من خودم می یام دفاع می کنم از طرحت، دفاع کردنی.

امضا

یک عدد اولدوز پرس شده ورقه ای

       همینطور که تو عکسام می گشتم، رسیدم به عکس مادربزرگ.  لباسی که می خواست و براش هدیه داده بودم رو پوشیده و تو دوربین رو نگاه می کنه. یه جا تنها وایستاده، یه جای دیگه دستش رو گذاشته رو شونه پسرعموم و با بابا و عمو و پسرعمو نشستن، تو هیچکدوم از عکسها نمی خنده.

    همه می گن من شبیه مادربزرگم. عکس رو نگاه می کنم، لبم و چشمام شبیهشن و شاید فرم صورتم (این اخم بین دو ابرو رو نمی دونم از کی به ارث بردم، یعنی می دونم، از پدرم).  همه می گن مادربزرگ بهش نمی اومد که به این زودیا رفتنی باشه. هیشکی چروکهای رو صورتش رو یادش نمی یاد. من اینجا تو عکس کلی چروک می بینم رو صورتش، دور لبش و لکهایی که رو پوستش افتاده بودن و حرصش می دادن.

    غیر فرم صورت و لب و چشمام، غرغرو بودن رو هم لابد از اون به ارث بردم. ولی مادربزرگ پر از شور زندگی بود، تا آخرین لحظه عمرش می گن فکر نمی کرده به مردن، مرگش خیلی ناگهانی و بی مقدمه بود،  من فقط تجربه مرگ پدربزرگ رو داشتم و خیال می کردم آدما باید سالها زمین گیر باشن و در انتظار مرگ تا بمیرن. من این عشق به زندگی رو هم ازش به ارث نبردم. تو عکس ناخوناش رو حنا گذاشته. من همیشه ناخونام رو شکستم و باید قایمشون کنم، لاکی که تو یه جشنی اگه بزنم تا آخر مراسم هم دووم نمی یاره. این وجه ام را که دو ساعت نمی تونم یه جا بند بشم رو هم از اون ارث بردم (گَزَیَنتی بودن رو) و زیاد حرف زدن را. و لابد اینکه می تونم سه روز تو خونه بمونم و تا سر کوچه هم نرم و یا به یکباره چنان ساکت شوم که انگار زبان ندارم را هم از پدربزرگ به ارث برده ام.

مادربزرگ چه آرزوهایی، چه رازهایی چه خاطراتی رو با خودش برد و ما هیچ وقت ازشون خبردار نمی شیم؟

......

....

مي دوني چيه

کاش مي شد يه مدت که خسته ايم بميريم

بعد دوباره برگرديم

من الان احتياج به مردن دارم به شدت

       این روزها کارم شده جودی آبوت دیدن. چند روز پیش که مریم اومده بود پیشم تا گفت که جودی رو برام آورده اونقدر ذوق‌زده شدم  و بغلش کردم که،  شاکی‌شد:  تو از دیدن من اونقدر خوشحال نشدی که از دیدن جودی .

      کارتونه زبان اصلیه ، ژاپنی!  با زیر نویس انگلیسی و من برای دیدنش همش مجبورم بشینم رو صندلی پای کامپیوتر، چون از دور نمی بینم زیر نویس‌ها رو. فکر کنم یه انگیزه جدی پیدا کردم که برم چشم پزشک و یه مانیتور هم بخرم P: تنها کلمه ای که اوایل می تونستم تشخیص بدم از حرفاشون سایونارا بودکه یعنی خداحافظ. صدای همشون هم عین همه، کلی طول کشید تا بالاخره فرق بین صدای جودی و سالی و جولیا رو متوجه بشم.  این ژاپنی ها برای بابا و دایی و عمه و آقا و عمو و....  یه اصطلاح استفاده می کنن، کلمه ای تو مایه های اودیسابابا D: به الو هم می گن موشی موشی...   

 

    مریم یکی از دوستانش رو هم همراهش آورده بود. کلی باهم حرف زدیم، آشپزی کردیم و ظرفامون رو شستن و رقصیدیم و فیلم دیدیم و خندیدیم ولی الان هرچی فکر می کنم می بینم که مریم اسم دوستش رو بهم نگفته!

       تا همین چند سال پیش که باربی بودن و کمر اندازه دورکمر اسکارلت داشتن مد نشده بود من اندازه دور کمرم یکم کمتر از اسکارلت بود و روزی که تصمیم به خرید لباس می گرفتم، روز عزا بود. هیچ کدام از دوستان مهربانم حاضر نمی شدن باهام بیان خرید و اگر می آمدند هم به هر حال لباسی اندازه من پیدا نمی شد و حتما خیاطی تو مایه های دوباره دوختن لباسه پیش رو داشتم. اون وقتها ازبس همه بهم توصیه می کردن یکم چاق شم و یا سولماز کلی زحمت می کشید و می نشست پیشم تو سلف و یا موقع صبحانه که تا حد ممکن غذام رو تموم کنم، اندکی چاق شدن جزو آرزوهام شده بود.

     الان دیگه لاغر نیستم و حتی سعی می کنم مواظب خوردنم هم باشم. یعنی حالاسولماز رو لازم دارم موقع ناهار و تو سلف بیاد بشینه پیشم و مواظب باشه زیادی نخورم.  یکی دو روزیه یکی از مهره های ستون فقراتم (تقریبا سومی از بالا در شکل) درد می کنه و الان که کلافه شده بودم از این درده دوباره آرزوم شد کاش یکم بیشتر چاق بودم و نمی تونستم مهره ها رو اینهمه لمس کنم و بشمرمشون. فکر کنم یکی از علتهای خوب نشدن دردش هم از این باشه که دم به دقیقه دستم می خوره بهش... .

 تو اتوبوس، خانومی تا سوار شد بی‌مقدمه شروع کرد به شرح ماجرای خریدن کفشش و اینکه چقدر تنگه و پاش رو می‌زنه و باید یکی‌دیگه بخره. خانومه‌های دیگه یکی‌یکی شروع کردن به راه‌حل دادن، یه پارچه‌رو با آب داغ خیس‌کن بذار توش، بده قالب بندازن .... . خانوم شاکی از کفش ولی مصر بود که به درد نمی‌خورن راه‌حلها و باید حتمن یه کفش دیگه بخره. تا رسیدیم به هفت‌تیر و دم مانتوفروشی‌ها، شروع کرد به صحبت در مورد ماانتویی که خریده و بد وای‌میسته و باز خانومه‌ها شروع‌‌کردن به دادن آدرس مانتوفروشی‌ها و تعریف از خریدهاشون.... خانومه تا آخر همچنان صحبت می‌کرد و خانومه‌های دیگه نظر می‌دادند و ریز‌ریز بهش می‌خندیدن.

 یاد وبلاگم افتادم و خودم که هیچ‌وقت نشده بی‌مقدمه جایی شروع به صحبت با آدمایی که نمی‌شناسم بکنم و حتی بلد نیستم هم صحبت اونایی که تو تاکسی و اتوبوس و نانوایی و.... شروع به درد دل و صحبت می‌کنن، بشم. منم مثل خیلی از این خانومه‌ها احتیاج دارم حرفایی که قلنبه شدن تو دلم رو به آدمای بی ربطی بگم که این‌همه چرندیات می‌نویسم اینجا تو این وبلاگ... .

به خاطر گل روی ماموت که خواسته آپدیت کنم!  نه اینکه من اصلن آپدیت نمی کنم.

 

 در ادامه نگرانیهای آقای پدر و مادرخانومیمان (به جان خودم این آقای پدر بوده که مادر خانومی من رو این همه نگران کرده که ترک عادت گفته و تمام روشی که این همه سال داشته و ما رو طبق اون بار آورده را زیر پا گذاشته و همه روزه بهم زنگ می زنه) که ازم خواستن یه هم خانه ای برای خودم دست و پا کنم و از دایی گرانقدر هم خواستند نصیحتم کنند و ایشان هم تمام سعی شان را کردند،  به این فکر افتادم که آگهی بزنم و درخواست یک هم اتاقی با حقوق و مزایای مکفی بنمایم، با شرح وظایف زیر:

 - سالی حداقل 5-6 بار (اگر بیشتر شد اضافه کاری حساب می شود) حضور در خانه اینجانب به هنگامی که د.خ.، د.خ.ن. یا احتمالن خواهری یا مادر خانومیم می یان خونه ام.

 - هرچند وقت یکبار- ماهی یکبار کافیست- دایورت کردن تلفن خانه یا موبایلم به گوشی ایشان که جواب تلفن هایم را بدهند که مثلن من خانه نیستم یا حمامم و .... .

 - ترجیحا یکی دوتا از لباسهایی که استفاده نمی کنه رو هم بده که بذارم تو خونه که خرج اضافی تراشیده نشه برام که چند تالباس بخرم به اسم لباس اون جا بزنم!

 اینکار اگر اجر مادی نداشته باشه، اجر معنوی داره و پدر و مادری رو از نگرانی نجات می ده :)

 

 بعدش به این فکر افتادم که برای اینکه خیال پدر و مادرم رو دیگه خیلی راحت کنم، در ادامه طرحهای ازدواج مستقل و نیمه مستقل که دولت مردان  ارائه می دن یه طرح ازدواج دوبرابر مستقل بلکه 4 برابر مستقل هم پیشنهاد بدم به این شکل که، شوهری استخدام کنم که نقشی مشابه نقش بالا رو برام بازی کنه! با اضافه این که سالی یکی دوبار هم مجبوره یه سر بیاد شهرستان و اینا ولی وقتی رو این طرح زیاد فکر کردم، دیدم نه خیلی پیچیده است و عملی شدنش کمی تا قسمتی غیر ممکن. خلاصه هنوز طرحم کامل و آماده ارائه کامل نشده بود که همین جمعه ای دوستی یه فیلمی بهم داد به اسم هم خانه! و دیدم قبلا کسی به طرح مشابهی فکر کرده و آخر و عاقبت خوبی براش پیش بینی نکرده تو فیلمش.... .

خلاصه اینکه، همین دیگه.... P:

 

ماموت جان، نوشته هام شبیه اون وبلاگهایی که بهم معرفی کردی که برای سرگرمی خوبن شد؟!

     Every one must work hard on their own path.

   بزرگترین ایراد زندگیم اینه که همیشه تو خواب و رویا زندگی کردم. تو توهم، با همه اونچه که وجود نداشتن، وجود ندارند و وجود نخواهند داشت. باید هر روز بزنم رو شونه ام و خودم رو صدا کنم: هی دختر، بیدار شو از خواب، دنیای واقعی، آدمای واقعی رو ببین....

     If you don’t try, then nothing will happen!

      به جای ایروبیک – که کلا با کلاس زبان تداخل پیدا کرد- چه ورزشی انتخاب کرده باشم خوب است؟  رزمی.    گفتم حالا که رزمنده شده ام، من رو دیدید مواظب خودتان باشید، شاید یه وقت هوس تمرین به سرم زد و زدم فکتان را داغون کردم :)  فکر می‌کنید من آخرش یاد بگیرم اون صداهای عجیب‌غریب موقع هر حرکت رو؟

     البته  فعلا که نیمه رزمنده خواهم بود. امان از این کلاس زبان که دست رو هر ورزشی می‌ذارم حداقل یه جلسه‌اش باهاش تداخل داره :( 

       گونه های بسیار مختلفی از خانومه های وبلاگ نویس شناخته شده است، مثل خانومه های وبلاگ نویسی که شکست عشقی خورده اند و عاشقانه های انصافا زیبایی هم می نویسند. دسته دیگر، خانومه هایی که یک (اغلب همین یک) یا بیشتر فرزند دارد و تمام مدت در مورد شیرین کاریهای بچشون می نویسند.  یه دسته هم که شکست عشقی نخورده اند و عاشقانه و خاطره از عشقولانه هاشون می نویسند، دسته دیگه که همش درمورد حقوق از دست رفته زنان سخن می گویند و کلی دسته دیگه. ولی امروز یه دسته جدید از زنان وبلاگ نویس کشف کردم تو وبلاگ سایه. زنان وبلاگ نویسی که از مادرشوهراشون می نویسند و تا می تونن در مورد شوهرانشون و خانواده اش، به طور خاص مادرشوهرشون بد می گن و فحش می دن.  خب این دسته گمان نکنم زیر مجموعه ای از عشاق به عشق رسیده باشند و به احتمال زیاد جزو اون دسته ای بودند که عمه خانوم دخترخاله زن همسایه معرفیشون کرده و خانواده داماد خوشبخت هم اومدن خواستگاری و ازدواج کردند اما نه به خوشی و البته به سلامتی. دلم براشون خیلی سوخت و برای شوهرانشون. چطور اینا می تونن با مردی که اینهمه ازش و خانواده اش و فرهنگش و... متنفرند زندگی کنند؟

     من همیشه عین نمی دونم چی! از اینکه ماجراهایی همچون چیزی که تو وبلاگه خوندم تو زندگیم داشته باشم می ترسیده ام و می ترسم. و بدتر از همه اینها اینکه بامردی به امید و وعده اینکه دوستش خواهم داشت ازدواج کنم و بعد بفهمم هیچ جوره نمی شه عاشق این مرد شد( اینم هست که با مردی که دوستش دارید ازدواج کنید و بعد بفهمید که این دوست داشتنه توهم بوده همش که این خود یه بحث دیگه است).

     هاها! فکر کنم انگار شانس آوردم که مادر شوهر بالقوه ام زورش زیاد بود و خیلی زود من رو ناک اوت(درست نوشتم؟) کرد و نذاشت ماجرا به جاهای هیجانیش برسه وگرنه بعید نبود که الان برم ثبت نام کنم و یه اکانت بگیرم از این وبلاگه  و اندر احوالات خرید سرویس طلا و متلک های مادرشوهر و خواهرشوهرهام درباره جهیزیه ای که خریده بودم و یخچالش ساید بای ساید نبود، بنویسم.

     من که این گیس ها رو تو آسیاب که سفید نکردم، تجربیات ارزشمندم بوده که سفیدشون کرده. و یکی از این تجربیات ارزشمندم اینه که هرگز با پسری که مادرش شما رو دوست نداره ازدواج نکنید، مگر اینکه از استقلال فکری و مالی و عاطفی اون آقای خوشبختی که می خواهید باهاش ازدواج کنید مطمئن باشید. هرچند همین ها هم، باز همین گیس های سفیدم نشون داده که، کافی نیستن.  حاصل این گیس های سفید حتی نشون داده اند که، جاری (ها) عزیزتان هم باید شما را صد درصد پسندیده باش(ن)د، خواهر شوهرها که جای خود دارند. خب البته که همیشه استثنا هم پیدا می شود و بر منکرش لعنت. مثالش هم اینکه شما بخواهید زن برادر من بشوید و من خواهرشوهرتان باشم D:

      اگه وبلاگم از اون وبلاگ‌هایی بود که هوارتا خواننده دارن که نمی‌تونن مستقیم برن ازشون راهنمایی بخوان، اونوقت می‌اومدم می‌پرسیدم که: "به نظر شما، من یه مانیتور-تلویزیون بخرم یا کارت تی‌وی یا اصلن برم یه تلویزیون بخرم؟ یه انتخاب دیگه هم دارم که اصلا بی‌خیال تلویزیون بشم... ."   مانیتور-تلویزیون انتخابهاش خیلی محدوده و چند مدل بیشتر نیست ولی خب در عوض برای دیدن تلویزیون دیگه لازم نیست کامپیوتر روشن باشه و توفیق اجباری هم می‌شه که مانیتورم رو بازنشسته کنم.  تلویزیون جدا بخرم هم که می‌تونم مثل روال سابق تمام مدت تلویزیون رو روشن کنم و بشینم سر کامپیوتر....  . در مورد انتخاب‌های دوم و سوم ممکنه(حتما) توفیق خرید مانیتور رو از دست بدم.  جدیدا، در هر چیزی راه حل چهارم رو انتخاب می‌کنم، یعنی در تصمیم‌گیری‌ها و انتخاب‌هام در نهایت به این نتیجه می‌رسم که بی‌خیال بشم.

     حالاکه پرسیدم یه راهنمایی کنید دلم نسوزه!

        چند تا خانوم که باهم خوب باشن و بسازن، اگه با هم بیفتن، هر روز تو اتاق مراسم تغییر دکوراسیون رخ می ده و رییس بزرگ شگفتانه! می شه.  امروز در حال شستن و سابیدن و جابجایی بودم، آقاهه که این کارا رو می کنه شانس آورد نبود. خسته شدم و خوابم می یاد.

      اگه این نیروی مشوق رو تو خونه داشتم الان خونه ام تغییر دکوراسیونش داده شده بود، خریداش رو کرده بودم و شست و شو سابیدناش هم تموم شده بود و یه خونه داشتم عین دسته گل!   احتیاج به نیروی کمکی و مشوق دارم.

                                                          

      چندسال پیش ها که یه شب در میون و شبی سه ساعت می خوابیدم، بقیه خوابم تو اتوبوس و تاکسی، نشسته و یا سرپا بود  خواب هم می دیدم حتی و وقتی بیدار می شدم که رسیده بودیم ترمینال شرق و یه خانومه ای دلش می سوخت و بیدارم می کرد و تازه باید مواظب می بودم تو راه برگشتم دوباره خوابم نبره و برگشته باشم شرکت D: ولی دیروز نمی دونم اون خواب و خستگی از کجا اومده بود که تو اتوبوس سرم رو تکیه دادم به صندلی و وقتی بیدار شدم، ایستگاه آخر بود و  همه داشتن پیاده می شدن.

[+]               

دیوانگی، کریستین بوبن:

  ".... راه درست برای بچه ها، هرگز همان راه پدر و مادر نیست، هرگز..."

...

..

.

    صبح به دلیل اعصاب خوردی کار رو بی خیال شدم رفتم اتاقم یه کتاب برداشتم و شروع کردم به خوندنش. آقای رییس هم نشسته بود روبرو، پرسید چی می خونی و نگاهی کرد و به به ای کرد ... گفتم، انگیزه برای کارکردن نمی ذارید که برای آدم، دارم مطالعه می کنم.  چیزی نگفت و منم یه ساعت و نیمی کتاب خوندم و با کامی کار کردم، کلی خوب بود. وسوسه شده ام هر روز صبح عصبانی بشم و انگیزه برای کار رو از دست بدم برم بشینم بقیه اش رو بخونم و تمرین هم بکنم. :)