تو اتوبوس، خانومی تا
سوار شد بیمقدمه شروع کرد به شرح ماجرای خریدن کفشش و اینکه چقدر تنگه و پاش رو
میزنه و باید یکیدیگه بخره. خانومههای دیگه یکییکی شروع کردن به راهحل دادن،
یه پارچهرو با آب داغ خیسکن بذار توش، بده قالب بندازن .... . خانوم شاکی از کفش
ولی مصر بود که به درد نمیخورن راهحلها و باید حتمن یه کفش دیگه بخره. تا رسیدیم به هفتتیر و دم مانتوفروشیها، شروع
کرد به صحبت در مورد ماانتویی که خریده و بد وایمیسته و باز خانومهها شروعکردن
به دادن آدرس مانتوفروشیها و تعریف از خریدهاشون.... خانومه تا آخر همچنان صحبت
میکرد و خانومههای دیگه نظر میدادند و ریزریز بهش میخندیدن.
یاد وبلاگم افتادم و خودم که هیچوقت نشده بیمقدمه
جایی شروع به صحبت با آدمایی که نمیشناسم بکنم و حتی بلد نیستم هم صحبت اونایی که
تو تاکسی و اتوبوس و نانوایی و.... شروع به درد دل و صحبت میکنن، بشم. منم مثل خیلی از این خانومهها احتیاج دارم
حرفایی که قلنبه شدن تو دلم رو به آدمای بی ربطی بگم که اینهمه چرندیات مینویسم
اینجا تو این وبلاگ... .