به نگاهم خوش آمدی

خیلی ساده است...
دوستش داری و دوستت ندارد،
همین!
با داشتن چند تا شخصیت – برای داستان- و یه یه رابطه تعریف شده بین اون ها، کلی داستانهای مختلف می توان ساخت که هیچ ربطی هم به داستان اصلی نداشته باشن.
ماها تو زندگیمون کلی از این داستانهای خیالی می سازیم و براساسشون قضاوت می کنیم در مورد شخصیتهای تو داستانمون و کلی سوءتفاهم های عجیب غریب هم پیش می یاد این وسط. و خب بیشتر وقتها آنقدر به داستانی که ساختیم مطمئنیم که نه تنها نمی ریم سراغ خود اون شخصیتها تا کل داستان رو از زبان خودشون بشنویم بلکه هم اجازه نمی دیم هیشکی داستانی که برای خودمون ساختیم رو خراب کنه.
همین دیگه.
* فقط تعداد داستان های تو نوشته رو بشمرید!
یه نظریه ای درمورد آدما دارم که اولین بار وقتی فهمیدم چیزی به اسم ژن هست -و تحقیرمی شدم به خاطر زن بودنم- برای خودم ساختمش و معمولن با شنیدن جمله 95 درصد زن ها همه مثل همن و.... از طرف مردان دور و اطرافم به ذهنم می یاد. مشابه-نه کاملن شبیهش- نظریه ام رو الان این جا دیدمش!
ناظم حکمت
برای اینکه حرفی نزنه، خودم را به خواب زدم.
حالا از خواب و به حالت افقی بودن زیاد سردرد و سرگیجه و حالت تهوع گرفتم.
ازكسي كه دوستش داري ساده دست نكش شايد ديگه هيچ كس رو مثل اون دوست نداشته باشي از كسي هم كه دوستت داره بي تفاوت عبورنكن چون شايد هيچ وقت هيچ كس تورو مثل اون دوست نداشته باشه.
تبریز رو دوست نداشتم(ندارم)، شاید به خاطر این که برخلاف میلم و با چشم گریون رفتم اونجا، یا به خاطر برخورد خیلی بدی که به خاطر این که دختر بودم، روز اول باهام شد، یا شاید هم جو بد خونه حاج یوسف و خاطرات بدی که از اونجا دارم و سختی هایی که کشیدم و دم نزدم... . نمی دونم! ولی اینا نصف خالی لیوانن، وگرنه جو شاد و صمیمی و جوان و پرشر و شور اون جا، مهربانیهای آدماش هرچند فقط در ظاهر بوده باشن. نگرانی ها، کمک ها و راهنمایی های بی منت شون و درد دلای صمیمانه همکارها و روزهای خوبِ بعدِ وقتی که حضورم را قبول کردن به عنوان یه همکار و حتی چایی های لب پر و آبگوشت های روز چهارشنبه اش-که آقای رییس چند برگه مرخصی امضا شده بی تاریخ بهم داده بود تا این روزها خودم را برسونم خونه برای خوردن ناهار مامان پز و گرسنه نمونم، ماموریت های روزهای بین تعطیل برای رفتن به ولایت و خیلی چیزای خوب دیگه رو فراموش نمی کنم.
هر روزِ زندگی با آدمای متفاوت خونه حاجی و دیدی که به زندگی و آدمای دور و برشون داشتن هم که به تنهایی برای منِ پاستوریزهء استرلیزه شده یه مدرسه بود!
الان دوتا از همکارای تبریزم اومده بودن این جا دیدنم. همانطور شاد و خوش و سرحال و جوان و با انرژی بودن و کلی الکی خندیدیم... .
گرچه می دانم نمی آیی ولی هر دم زشوق
سوی در می آیم و هر سو نگاهی می کنم
Isn’t everything we do in life a way to be loved a little more?
در اتوبوس:
دختر کوچولو یه بوته گل تو پلاستیک و یه گلدان کوچیک کاکتوس دستش بود. روبروم نشسته بود و لبخند می زد و همزمان قربون صدقه کاکتوسش می رفت. هرکی هم یه لبخندی بهش می زد شروع می کرد به تعریف که ازکجا داره می یاد و کاکتوس را از کجا خریده و قیمتش چقدر بوده و اینکه چون ارزون بوده و خیلی چشمش رو گرفته، خریدتش، 400 تومن!....
اومد نشست کنارم و زل زد به دستام، هر از چند گاهی هم تو عینکم خودش رو نگاه می کرد و – به خودش- لبخند می زد و شکلک در می آورد. :) .... موبایل یکی از خانومها که زنگ زد، گفت: ای وای گوشیم زنگ می زنه و دست کرد تو کیفش و یه گوشی اسباب بازی درآورد و خیلی جدی مشغول صحبت شد....
حرکت دست کودکانه ای رو، روی دستم احساس کردم! آخرش نتونسته بود به کنجکاویش – برای لمس دستهام- غلبه کنه!....
حالا من نشستم اینجا و زل زدم به دستام ولی نمی تونم بفهمم احساس اون دخترکوچولو رو....
یه زمانی چه اعتقادی داشتم به این جمله که: "اگر با تمام وجود بخواهی که روز شود، روز میشود حتما"* ....
* سید علی صالحی
دختر(زن) که باشی، فرقی هم نمی کند 5 ساله یا 50 ساله، هر کس و ناکسی -که کوچکترین ربطی هم به تو ندارد- این اجازه را به خودش می دهد که در کارهایت، نشست و برخاستت و همه زندگیت دخالت و اظهار فضل کند. بخصوص اگر مرد باشد!
از دست خودم عصبانیم که به جای این که در را باز کنم و محکم بگویم: "از خانه من بروید بیرون آقا، همین الان!"، حرفم را خوردم و لبخند احمقانهء ابلهانه ای زدم و کتری را گذاشتم روی گاز که چایی دم کنم... .
سکوت-ی که سرشار از ناگفته هاست- خیلی وقتها خوب نیست. خیلی بغضها هستند که نباید خورده شوند. فریادهایی هستند که نباید خفه شوند، حرفهایی هستند که باید زد و نفرتهایی که لازم است ابراز شوند و دوستت دارم هایی که باید گفته شوند.
......
....
بگو چگونه جمع کنم این همه پریشانی را
از خاطرات تو
تا میان این همه تلخ
شیرین تو باشم؟
قدسی قاضی نور
نگار ازم خواسته آرزوهای محالم رو بنویسم. هر کدوم از آرزوهام را خواستم بنویسم دیدم اینطور هم نیست که هیچ امکانش نباشه که بهشون برسم. هرچند آنقدر مطمئنم که هیچ وقت نمی رسم به بعضی هاشون که شاید بشه اسمشون رو آرزوی محال گذاشت. ولی برای برآورده شدن بعضی دیگه فقط لازمه یه تکونی به خودم بدم.
قدیما آرزویی داشتم که خودم باعث شدم به اون چیزی که می خواستم نرسم و دیگه هیچ وقت امکان نداره که اون آرزوم برآورده بشه.
شاید آرزوی محالم این باشه که: کاش زمان undo داشت و می شد برش گردوند به عقب.
خب بهتر است بگویم کاش این همه عقاید و رفتارهام نسبت به اتفاقات زندگیم عقب نبودند، این آرزوی دومی نسبت به اولی اولویت داره ( یه پیش نیاز که قابل تبدیل به هم نیاز هم نیست حتی) چون اگه زمان هم به عقب برگرده و من خودم همچنان عقب باشم باز فایده ای نداره :)
عجب آرزوهای محالی شد. شرمنده نگار خانوم گل![]()
راستش من قبلنا تو کاغذ هم که می نوشتم کلی از حرفام رو نمی نوشتم، حالا اینجا بعضی وقتها اونقدر اون چیزی که می نویسم ، و حتی پستش می کنم، را تغییر می دم و کم و زیاد می کنم که می بینم خودم هم هیچ ازش سر در نمی یارم و بعد حذفش می کنم.
تمام کسایی که لینکشون این بغل هست دعوتند به بازی.
پ.ن. کاش ترسو نبودم!
پی پ.ن. کاشکی این مردم، دانه های دلشان پیدا بود.
هر وقت که از طرف مهرورزان ندایی در مورد بهبود و صرفه جویی و اقتصاد و.... می رسه اولین چیزی که به ذهنم می رسه اینه که، ای داااد بیچاره تر شد(ی)م!
اینطور که بوش می یاد و با توجه به سیر تغییرات حقوق و مزایا در دو سه سال اخیر، تا چند ماه دیگر به جای دریافت حقوق، یه پولی هم باید تقدیم کنیم بابت تشکر از این که می یایم می شینیم اینجا و سرمون گرم می شه!
خب فکر می کنم برای تامین این پول نیاز به شغل دوم دارم. :)

انسان، آهسته آهسته عقب نشيني مي كند.
هيچكس يكباره معتاد نمي شود
يكباره سقوط نمي كند
يكباره وا نمي دهد
يكباره خسته نمي شود، رنگ عوض نمي كند، تبديل نمي شود و از دست نمي رود.
زندگي بسيار آهسته از شكل مي افتد
و تكرار و خستگي، بسيار موذيانه و پاورچين رخنه مي كند.
بايد بسيار هوشيار باشيم و نخستين تلنگر ها را، به هنگام و حتي قبل از آنكه ضربه فرود آيد، احساس كنيم.
هرگز نبايد آن روزي برسد كه ما صبحي را با سلامي محبانه آغاز نكنيم.
خستگي نبايد بهانه يي شود براي آنكه كاري را كه درست مي دانيم، رها كنيم و انجامش را مختصري به تعويق اندازيم.
قدم اول را، اگر به سوي حذف چيزهاي خوب برداريم، شك مكن كه قدم هاي بعدي را شتابان برخواهيم داشت.
ما بايد تا آخرين روز زندگي مان _ كه اينگونه به دشواري بر پا نگهش داشته ييم _ تازه بمانيم.
به خدا قسم كه اين حق ماست.
چهل نامه- نادر ابراهیمی

دروغ مصلحت آمیز خیلی بیشتر از راست ی که می ترسی بشکندم نابودم می کنه.
من، چاره دیگه ای ندارم جز این که قوی باشم.
خطا کردی و تدبیر نه این بود
تقدیر چنین بود؟!
آدمایی که همو دوست دارن باید با هم حرف بزنن و بگن که چرا از هم دلخورن...
آدما با هم حرف نمی زنن، چون می ترسن چیزی که می شنون اونی نباشه که دلشون می خواد بشنون.
شبهای دراز زمستان را
طاقت می آورم
و در تنهایی بی ترانه ی خویش
به جای گریه و بهانه
به قندیل های خاطره
دل خوش می کنم
اما
بهار که از راه می رسد
پای هر درخت پر شکوفه ای
در باور فاصله ها
ابر بغضم
همنوای باران می شود
ناهید عباسی
در این بهاری تابستانی، چند قطره باران هم نمی باره!
اگر شیر مزه آب انبه شادلی را داشت، خیالم راحت بود که پوکی استخوان نمی گیرم هیچ وقت!
تو بیایی همه ساعت ها و ثانیه ها
ازهمین روزهمین لحظه همین دم عیدند
قیصر امین پور
- مبارکا باشه! د.خ. جانمان عروس شد و من از همین امروز که برگشتم خونه، رسما خودم را بی هم خانه می دونم. تا باشه از این بی هم خانه شدن ها :) ایشالا که خوشبخت باشن. هر کی شیرینی می خواد تا 3 روز بعد از 13 ام تشریف بیاره خونمون. هر چی زودتر بیایین شیرینی تازه تری خواهید خورد D:
- اینکه چطور رفتم و برگشتم خودش یه سفرنامه است. فقط اینکه موقع رفتن یه تیکه راه رو مجبور شدم با سواری برم. جناب راننده ماشین رو با جت اشتباه گرفته بود و من هم به شدت مومن شده بودم و دست به دامن خدا که، خدا جون! این همه مدت که ما رو نمردوندی(!) حالا این یه روزه رو هم به د.خ. مان رحم کن و مارو به سلامت به ولایت برسان... . الان دیگه حسابی قدر قطار رو می دونم
- باید از خواهرکم تشکر کنم که مجبور شد به جای مراسم بله برون تو خونه بمونه و از یه خواهر سرماخورده تب کرده و گلوبادکرده بی حال و مریضش پرستاری کنه که روز بعدش توان شرکت در مهمانی رو داشته باشه.
- گفته بودم همکار د.خ. یه ماهی سیاه کوچولوی گوشت خوار بهش داده بود. بعد از چند روز همکارش یه ماهی دیگه بهش داد و د.خ. خوشحال بود که ماهی ها شدن دوتا و دیگه نمی میرن. ماهی جدیده همش دنبال ماهی سیاهه می کرد و اون هم عین جن زده ها شده بود. به د.خ. که گفتم، گفت: دارن بازی می کنن باهم! اما چه بازی کردنی که بعد از نصف روز دیدم باله های قشنگ ماهی سیاهه توسط ماهی جدیده کنده شده و از هم جداشون کردم. ظهر که از راه که رسیدم قبل از هرکاری رفتم سراغ ماهی ها و آبشون رو عوض کردم ولی بعد از چند دقیقه که رفتم سراغشون دیدم ماهی سیاه کوچولو افتاده کف ظرف و ماده زرد رنگی ازش خارج شده و داره می میره! هیچی دیگه ماهی سیاه کوچولو مرد :( . امان از د.خ.! بهش گفته بودم به ماهیهات بگو وقتی خودت خونه ای بمیرن.
الان باید از یه ماهی قاتل مواظبت کنم :)
- صداقت گوهر گرانبهایی است که نایاب است این روزها و ارزشش هزاران بار بیشتر از اون طلاهای الماس نشان گرانقیمت طلافروشی های کریم خان است.
- روزهای عید، به جای خوردن آجیل و شیرینی به حدیث دلنگرانی شنیدن گذشت....... از بلیطی که فرصت نشده بود پسش بدم استفاده بهینه کردم و به جای مرخصی، ی که نگرفته بودم، برگشتم سرکارم. رییسم هم به جای خوشحالی از داشتن یک کارمند منظبط، بیشتر فضولیش تحریک شد! حالا دیگه بلیط گیر نمی یاد برگردم برای مراسم عقد د.خ. جانم!
فک و فامیل عادت دارند به نبودن من در مراسم های عقد و عروسی. و اگر نروم تعجبی نخواهند کرد ولی به قول نوشین سوژه ای برای نخود خوری دیگران فراهم خواهد شد! D: د.خ. که دیشبی اوقاتش تلخ بود و حوصله تذکر اینکه من باید به عنوان خواهر و برادر و مادر و پدر و صدالبته د.خ. عروس خانوم باید اونجا باشم، را نداشت.
- دیشبی خوب، به درد و دلای د.خ. گوش دادم و باز مثل همه وقتایی که باید حرفی بزنم و ساکت می مونم، لال شدم.
دیگه نمی دونم چی درسته و چی اشتباه؟
- کاش لاقل به خودمون دروغ نگیم.
- فکر کنم عروسی خودم بود بی خیال رفتن می شدم ولی برای عقد د.خ.، پیاده هم شده باید برم انگاری ! :)