غادة السَّمّان:

...

خویشتن را در غیابت

از حضورت آزاد می کنم

و بیهوده با تبرم

بر سایه های تو بر دیوار عمرم

حمله می کنم

 

زیرا غیاب تو

خود

حضور است

چه بسا که برای اعتیاد من به تو

درمانی نباشد

به جز جرعه های بزرگی

از دیدار تو

در شریان من!

کم گوی و گزیده گوی...

فکر کردم چون ده تا انگشت دارم و دو چشم، می تونم ۵ برابر اون چیزایی که می خونم، بنویسم!

یادم رفته بود این نصیحت مهم و خوب را که: " کم گوی و گزیده گوی" و مهم تر از اون اینکه چقدر خوبه، قبل از حرف زدن درمورد حرفهایی که می زنیم کمی فکر کنیم................ . 

مولوی:

آن یکی خــر داشت و پالانش نبود

یافت پالان گــرگ خــر را در ربــــود

 

کــوزه بودش آب می نآمد به دست

آب را چون یافت خود کوزه شکست

باری، اگر از احوال مان خواسته باشید،

سلامتی حاصل است و ملالی نیست چون دوری دیدار شما.

بابا جان چقدر دلم برای صفا و صمیمیت شما تنگ شده است.

به الیاس گفتم از باغ ها و مزارع بنویس، از دشت ها و کوهها، از صدای رودخانه،

از خواندن چلچله ها،

به الیاس گفتم از مسجد میدان ده بنویس که دستهایش را به نیایش رو به آسمان گرفته است،

و هر صبح با آواز خروس بی بی کوکب صدای اذانش بلند است.

به او گفتم از شب بنویس که غوک ها و سیرسیرک ها صدایشان همه جا را بر می دارد.

به الیاس گفتم به ده برگردیم،

در آ« جا همه چیز برایت کتابی است که صفحاتش دیگر سپید نیست.

بابا جان دست های خاک آلوده ی شما را می بوسم که اگر یک روز شخم نزند، تخم نپاشد، درو نکنند،

آن وقت در این غربت همه همدیگر را می خورند.

 

                                                                                 قربانت گردم

                                                                                 دخترت اکرم

 

دو مرغابی درمه، حسین پناهی

 

 

خداوندا،

می خواستم که در آغوش تو زندگی کنم

چشمانم در چشمان تو باشد

دست تو در دستم باشد

و بر سینه ات آرمیده باشم

و شبها

پلکهایم با اعتماد تو بر هم روند

و صبحها

 به امید تو خورشید را ستایش کنم

ولی افسوس افسوس افسوس

که باد زمستانی در آغوش تو نیز دویده است

و شبی بین چشمان من و تو

 خیمه زده است

ولی می دانم

که زار گریستن مرا می بینی

ولی می بینم

 که غم بی پایان مرا می دانی

 

                        شعر خاک، شعر خورشید

                                   بیژن جلالی

 

 

عشق را ای کاش زبان سخن بود.

                                           شاملو

مرداب

آه، اگر راهی به دریائیم بود

از فرو رفتن چه پروائیم بود

گر به مردابی زجریان ماند آب

از سکون خویش نقصان یابد آب

جانش اقلیم تباهی ها شود

ژرفنایش گور ماهی ها شود

 

                                فروغ

خاطرات یک گیج

نکنه آلزایمر گرفته باشم؟! این روزها (ماهها؟!، سالها؟!) خیلی گیجم!

دیروز به هوای اینکه یک شنبه است رفتم خونه و مثل یه خونه دار خوب مشغول خانه داری شدم! در حال شستن ظرف به این فکر می کردم اول ماه رمضونی دختر خاله رو تحویل بگیرم و براش تدارک افطاری ببینم که موبایلم زنگ زد! صدای خانم معلمم!!! بود : " مگه تو الان کلاس نداری؟ کجایی؟" با اعتماد به نفس جواب دادم : " من برای دوشنبه وقت گرفتم!!".... 

هیچی دیگه! همه کارها رو نصمه نیمه رها کردم و بدو رفتم که سر درسم حاضر بشم! چه شاگردی؟! منگ بودم اساسی! همه راستها رو چپ رفتم همه چپ ها را راست!!!  یکی نیست بگه! تو که مرکب نداری و به این زودیها هم نمی تونی داشته باشی، سوارکاری یاد گرفتنت چیه؟!

وقتی رسیدم خونه، افطاری خوشمزه ای توسط دخترخاله طبخ شده بود! جای همگی خالی تا آخرین حد ظرفیتم نوش جان کردم. :)

شخصی!

مهلت خونه مون داره تموم می شه و این روزها باید دربه در دنبال خونه باشیم .... .

ادامه نوشته

از ظاهر آدما در موردشون قضاوت نکن!  من! گردنم از مو باریکتره ولی خیلی پوست کلفتم!

دخترخاله کوچولو! و نازنینم سارا:

         کتاب

کتاب من دوبــــاره                شــده پر از ستـــــــاره

ستاره های زیبــــا                از توی اون می بـــــاره

کتــــاب من آبیــــه                همیشــــه مهتـابیـــــه

تو آسمـون خوبش                یـــه حرفــــای نابیـــــه

تو قلب مهربــونش                پر از بهــــــار و باغـــــه

روی درخت حرفاش                نقـش دو تـــا کلاغــــه

چقدر خوش زبانـی                کتـــاب خــوب و دانــــا

اگــر چه لب نداری                حرف می زنی چه زیبا

 


   سپیده 

دخترکی بود میان کوچه. میان کوچه ای که رهایی و غم در آن سرازیر بود. نامش سپیده بود.

سپیده دختری بود که همیشه شعر غم می سرود. هیچ کس را نداشت. به یک درخت نگاه می کرد. درخت هنوز نهال بود و سپیده هم مانند او! کنار درخت نشست. با او حرف زد و تازه معنای عشق را فهمید. کم کم به خواب فرو رفت. خواب که هیچ، رویا! دید که در آسمان پرواز می کند. به طرف پدر و مادر پرواز می کند. روزها گذشت. هر روز وقتی نهال بزرگتر می شد، سپیده هم با او رشد می کرد، تا این که زمستان شد. نهال مرد! سپیده ناراحت بود. از سرما یخ زده بود. او فرشته شد! همه جا سپید بود، سپیدِ سپید!

روز اول مهر مبارک!