دلم یه آسمونِ پرستاره می خواد

عکس: اشین زاکاریان


 اي ستاره ها

مگر شما هم آگهيد 


 از دورويي

و جفاي ساكنان خاك


كاينچنين

 به قلب آسمان

 نهان شديد


اي ستاره ها

ستاره هاي خوب و پاك


              فروغ


 عکس:

اشین زاکاریان

 

 

 

 

 

 

..........

ادامه نوشته

از وبلاگ آزاده:

    صبح كه بر مي خيزم سعي مي‌كنم تو را فراموش كنم. غذا كه مي خورم فكر مي كنم تو را فراموش مي‌كنم. لباس كه مي پوشم با خودم مي‌گويم تو را فراموش مي‌كنم. راه كه مي‌روم  دارم تو را فراموش مي‌كنم. دراز كه مي‌كشم فكر مي كنم تو را فراموش خواهم كرد. به خواب كه مي‌روم خواب مي‌بينم تو را فراموش مي كنم.

زندگی...

خاله ام می گه تو برای خودت زندگی می کنی و نمی تونی پدر و مادرها رو درک کنی. می گه پدر و مادرها حق دارند که نگران بچه هاشون باشن و... . ولی تا چه حد؟ این که روز و شبشون رو خراب کنن که چی؟ نگرانند؟ که اعصابشون داغون بشه و نصف شب ها از خواب بپرن که ای داد بیداد، بچه مون پیشمون نیست و ... . و بعد هم بچه ها نگران باشن که پدر و مادرشون نگرانند....
مادرم از اون آدمهای تودار هست که هرچقدر هم ناراحت و نگران باشه اون رو به تو منتقل نمی کنه! فقط باید پیشش باشی تا بتونی ناراحتی و نگرانی رو از چشماش بخونی! بعضی وقتها که دیگه خیلی تنها مونده باشه و به قول خودش خوابی دیده باشه و… . اگر بچه خوبی باشی و بشینی پای حرفاش که تشویق(!) بشه باهات حرف بزنه، اونوقت می تونی ناراحتی و نگرانی رو تو حرفاش هم حس کنی... .
ولی خاله برعکسه! نمی دونم این خوبه یا اون! ولی حالا احساس می کنم من و دختر خاله بند هم شدیم. تا یه شب می خوام جایی برم که دخترخاله نمی تونه بیاد، خاله نگران می شه که دخترخاله تنها مونده.... آن قدر که آدم رو از سفر، مهمانی و خلاصه از رفتن پشیمون می کنه! بعد دختر خاله ناراحت می شه و من حرص می خورم…..
چی کار می شه کرد؟ این دختر خاله هم همیشه شیفته. بگذریم که شیفت هم نباشه باز هم… . :(

غریب

مادربزرگ

گم کرده ام

در هیاهوی شهر

آن نظربند سبز را

که در کودکی

بسته بودی به بازوی من

در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق

خمره دلم

بر ایوان سنگ و سنگ شکست

دستم به دست دوست ماند

پایم به پای راه رفت

من چشم خورده ام
 من چشم خورده ام
من تكه تكه از دست رفته ام
در روز روز زندگانيم

                (حسین پناهی) 

مرا در ببريد

مرا در ببريد
از اين روزهای وارونه ی خاکستری

تجمع مسالمت‎آميز زنان در اعتراض به قوانين زن ستيز

زن، مرد

حقوق زنان، حقوق مردان

برابری؟

پلیس، باتوم، کتک

بازداشت

خشونت

 

راننده تاکسی می گه: "تجمع به خاطر مبارزه با بدحجابیه!"

حالا دیگه پلاکارد "تعدد زوجات= تزلزل خانواده" رو زمین افتاده. مردم تند و تند از روش رد می شن و از هم می پرسن: چه خبره؟

آقایی می گه: زیر سر لس آنجلسی هاست!!!!

آقای دیگری آفرین می گه!

پلیس های زن و مرد باتوم به دست مردم را هل می دن و ضربه می زنند و متفرق می کنن.

یه عده کتک خوردن. اساسی!

......

رفتگرها با سرعت جارو می زنن.

زنی از داخل اتوبوس پلیس دست تکان می دهد...

راننده تاکسی صدا می زنه: خانوم بدو بیا سوار شو، می خوای بگیرنت؟

و ...

فوتبال

ادامه نوشته

یادگار کودکی

وبلاگ

سال 81 بود.....دایی پرسید: تو وبلاگ داری؟ نداشتم. حتی نمی دونستم وبلاگ چی هست! گفتم نه!......
ادامه نوشته

زندگی

     تنها که می شم، نظم زندگیم به هم می خوره. دیگه وقت خوردن و خوابیدن و بقیه کارهام مشخص نیست. دختر خاله جان رفته خونشون. منم نصف شبی بی خوابی به سرم زده که خیلی هم بد نیست. هنوز از راه نرسیده دوباره باید بار سفر ببندم. همه وسایلم وسط اتاق پهن شدن. هر از چند گاهی می رم چندتایی رو بر می دارم و به کوه لباسهای نشسته نگاهی می ندازم و بعد هم به قار و قور شکمم گوش می دم. بلیط نگرفته ام. سفارشات خواهرم و عموم رو انجام ندادم. وسایلی که باید با خودم ببرم رو هم جمع نکردم. حیف نصف شبه! کی می خوام این کارها رو انجام بدم؟!

همینطور کامپیوترم  می گردم که دو تا عکس قدیمی می بینم!  من رو می برن به گذشته ها! یه عکس از همکلاسی هام و یکی هم عکس بچه های ترم بالایی مون! اسم بعضی ها رو اصلا یادم نمی یاد. حتی یکی از دختر ها رو!! .....

 

شعر از عزیز نسین:

 

 صداها

وقتی که شب

به خانه برمی گردی

و صدای کلید را در قفل می شنوی

بدان که تنهایی!

وقتی کلید برق را می زنی

صدای تیک را می شنوی

بدان که تنهایی!

وقتی در تخت خواب

از صدای قلب خودت نمی توانی بخوابی

بدان که تنهایی!

وقتی که زمان

کتاب ها و کاغذها را در خانه می جود

و تو صدایش را می شنوی

بدان که تنهایی!

اگر صدایی از گذشته

تو را به روزهای قدیمی دعوت کند

بدان که تنهایی!

و تو بی آن که قدر تنهایی را بدانی

دوست داری

خودت را خلاص کنی

اگر این کارها را هم بکنی

             باز هم تک و تنهایی!

شعر از سهراب:

"نقش هايى كه كشيدم در روز،
شب ز راه آم
ــد و با دود انــدود
طرح هايى كه فكنـدم در شب،
روز پيـــدا شد و با پنبــــه زدود"

چشمها را باید شست   جور دیگر باید دید

ادامه نوشته

قصه های من و بابام (اریش ازر)

بازنده حرفه ای

در قمـــار زندگـــــی، عاقبت ما باختیـــم


بس که تک خال محبت بر زمین انداختیم



خنک آن قمار بازی، که بباخت هر چه بودش


بنمــــاد هیـچـش الا، هــوس قمـــــار دیگــر

احمق

قیافه یه احمق می تونه خیلی عادی و معمولی باشه، درست مثل همینی که از توی آینه داره خیره نگام می کنه!

بیژن جلالی:

" ...

و عجیب است قلب ما

که آرامی ندارد"

برای دخترخاله جانم

کاریکاتور از شرق

طنز؟!

تبدیل زبان و فرهنگ بخشی از مردم ایران، به موضوع طنز...

<P align=right>از دست این بلاگفا! هر کاری کردم، اجازه نداد یه عکس این جا بذارم! </P>
<P align=right>&nbsp;</P>

تابلو نقاشی

نقاشی اثر  منوچهر منصوردهقان می باشد.

لکه نور روی تصویر خرابکاری خودم است! اصل اثر این طوری نبود. :)