این راه

نه صدای چکاوکی، نه گلی

نه درختی که سایه خود را چون گلیمی بگسترد

و نه آبی

که بخواند ترانه در دل سنگ

این راه یکنواخت مرا خسته می کند.

                                  عمران صلاحی

بار هستی:

”سابينا زن بودن را حالت و وضعی می داند که خود انتخاب نکرده است و می گويد چيزی را که نتيجه يک انتخاب نيست نمی توان شايستگی يا ناکامی تلقی کرد. او معتقد است در برابر چنين وضعی تحميلی بايد رفتار درستی پيش گرفت. به نظرش عصيان دربرابر اين واقعيت که زن زاده شده است، به اندازه افتخار به زن بودن، ابلهانه است.”

 

......

عکس از : salih güler

:)

می خواستم یکم غر بزنم، دیدم این چند وقته همش غرغر کردم اینجا!

پس هیچ غری نمی زنم در مورد تاکسی ها و بانکها و نمایندگی های آبگرمکن ها و سرکار گذاشتن هاشون و آب یخ و آقای صاحب خانه بی خیال و سقف سوراخ و بنگاهی ها و دوز و کلکهاشون و اقتصاد ناسالم مملکت و شرکت و سرماش و اضافه کاری اجباری و حال بد و... ! D:


تقریبن همه معیارهایی که برای خرید خانه داشتم را بی خیال شدم و خونه خریدم! :)  فکر کنم چاره دیگری هم نداشتم(بیشتر خسته شده بودم)! البته هنوز همه کارهاش انجام نشده ولی ما فرض را برخرید می گذاریم.  کلی هم مقروض شده ام تاحالا . برای مدتی به جای خوش گذرانی و خانه نشینی باید بخوابم تو شرکت. (آقای رییس بفهمه کلی خوشحال می شه! این روزها کارمان اونقدر زیاد شده که آقای رییسمان پیشنهاد کرده اند مقداری از کارها رو به صورت اضافه کاری در منزل انجام بدهیم! )


فعلن همین، توسط آقای رییس احضار شدیم :)

حال دل با تو گفتنم هوس است

خبر  دل  شنفتنم  هوس  است

خیلی وقت بود که اینقدر بداخلاق نشده بودم.

جای اقای رییس کوچک بودم خودمو از پنجره پرت می کردم بیرون. (یعنی اقای رییس مجازند منو از پنجره پرت کنن وسط خیابون)

هیتر اقای رییس بزرگ خوب گرمم می کنه. میز کار تبدیل به کرسی شده. لحاف کرسی کم دارم و یه خواب خوش. البته گاز هم تا ظهر وصله.

خیلی بده حقوق گرفتن دیگران بستگی به کاری که تو انجام می دی داشته باشه. که همش غر بزنن بهت. تهدیدت کنن. بخوان تایید الکی بکنی... .

دلم هم گرفته :(

یخ زدم!

مگه شما سریال مظفرخان زرگنده رو نمی بینید؟ در مصرف گاز صرفه جویی کنید دیگه!

باز گاز قطعه. چایی هم نداریم. مجبور شدم قهوه تلخ آقای رییس رو بخورم. قهوه دوست ندارم! کی تو سرما می تونه کار کنه؟

...

    چند وقت پیش دخترخاله برای برادرش یه دوربین دیجیتال خرید. هرچی بهش گفتم* بیا و یه mp3 player بخر، قبول نکرد.

امروز پسرخاله خواست که عکسهای دوربین رو بریزه رو کامپیوتر من. و کلی سفارش کرد که اینها عکسهایی که این یک ماهه گرفته و حتما اونها رو با دقت حفظ کنم مبادا پاک بشن و بعد هم در یک سی دی خوب و ضد خش بریزم و بهش بدم.

من با کلی ذوق خواستم ببینم، پسرخاله چقدر هنرمنده!

اول خیلی ترسیدم و فکر کردم خرابکاری شده! همه عکسها از مقاله ها و مجلات علمی بود! به اضافه چند تا فایل htp که بعدا اضافه شده بود به حافظه! دریغ از یه عکس از خودش.

دروغ چرا! 4 تا عکس منظره هم بود که دوتاش از عکسهای همون مجله ها بود.

 

حالا رفتن عروسی. منم باهاشون نرفتم. دخترخاله ام** هم زنگ زد و هرچی اصرار کرد برم خونشون بهونه اوردم که کلی کار و لباس نشسته دارم و نرفتم. دریغ از شستن حتی یک لنگه جوراب!

 

این روزا همش کتابهای تکراری می خونم.  امروز نامه های فروغ*** رو می خوندم. باز به این نتیجه رسیدم پرویز خیلی حسود بوده. علاوه بر بدبینی هاش. کاش نامه های پرویز شاپور هم بود.

 

کاش یکی پیدا شود این شکلات های خوشمزه را از دست من بگیرد.

 

* با توجه به شناخت مدل دخترخاله ای

** این دخترخاله با دخترخاله جان فرق دارد.

*** اولین تپش های عاشقانه قلبم- نامه های فروغ فرخزاد به همسرش پرویز شاپور

(فکر کنم اول از همه باید می گفتم خاله و پسرخاله اومدن)

ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم

 ای دريغ از من اگــر مستم نسـازد آفتــاب

گاز قطعه! اتاقمون یخچاله! خبری از چایی نیست! کلی هم کار دارم!

فکر کنم ماجرای یک سوزن به خود، یک جوالدوز به دیگرانه!

؟ :

"شراب تلخ مي خواهم كه مردافكن بود زورش
 مگر  يك دم  بياســايم ز دنیــا و شر و شورش"

"چشم پوشیدن فریبنده ترین طریقه ی از دست دادن است"

                                                            دیوانه بازی-بوبن

فروغ:

روزها رفتند و من دیگر

خود نمی دانم کدامینم

آن من سرسخت مغرورم

 یا من مغلوب دیرینم؟

خرابم آن چنان کز....

از تاثیرات مهم غیبت دخترخاله، یکی در ساعت خواب و بیداری من بوده یکیش رو هم پدرم به هنگام پرداخت قبض تلفنشون متوجه خواهد شد! پدر و مادر بودن چقدر سخته. من یکی حوصله این همه دل نگرانی رو ندارم، بخصوص اگه بچه ای مثل خودم داشته باشم!!!

  قدر آيينه بدانيم چو هست...

بازی شب یلدای وبلاگستان

من که در دنیای وبلاگستان عددی حساب نمی شم ولی حالا که سها تحویلم گرفته و تنها امیدش هم من هستم برای نوشتن،  من هم تو بازی شرکت می کنم و چیزایی که دیگران درموردم نمی دونند رو می نویسم، چند تاییش رو!

 

1- همیشه از سه درس تاریخ، جغرافی و اجتماعی متنفر بودم و خوندنشون برام عذاب آور بود. سال سوم راهنمایی در طول ثلث اول و دوم هیچ وقت این دوتا درس رو نمی خوندم و همیشه تقلب می کردم در امتحان!!  ظاهرن خیلی هم خبره بودم و هیچ وقت معلمهام نفهمیدن ولی هیچ وقت هم این معلم ها دوستم نداشتند. تا این که اواخر سال در المپیاد ریاضی اول شدم و توجه همه معلمهامون بهم جلب شده بود و همشون خیلی تحویلم می گرفتن! من هم دچار عذاب وجدان شدید شدم و مجبور شدم برای ثلث سوم تمام اون سه کتاب رو  بخونم !

 

2- دوران راهنمایی بودم که با دخترخاله ام یه آزمایشگاه شیمی برپا کرده بودیم. و کلی مواد شیمیایی داخل شیشه های دوات جمع کرده بودیم. اون موقع مجبور شدم 5 سانتی متر منیزیم از آزمایشگاهمون کش برم! که با اون منیزیم کابینت آشپزخونه مون رو سوزوندیم و هرگز مسئولیتش رو برعهده نگرفتم. در راستای اهداف آزمایشگاهمون، همیشه یه کاری می کردم لامپ های خونه بسوزن که بتونم بالن آزمایشگاه درست کنم باهاش. یه بار کبریت نیمه افروخته رو روی مواد داخل بالن گرفتم ببینم شعله ور می شه یا خاموش! که کم مونده بود کمدی که ازمایشگاهمون بود آتش بگیره. یه ماده ای هم برای برطرف کردن نیش پشه اختراع کرده بودم که روی پوست خواهر کوچیکم امتحان کردم و جواب داد!!!  یک بار هم برای درست کردن بالن آزمایگاه دستم رو بریدم که هنوز آثارش باقی است!

 

3- من معمولن داروهایی که دکتر تجویز می کنه رو طبق صلاحدید خودم مصرف می کنم. چند سال پیش که بدجور مریض شده بودم و بیشتر از یه هفته تو خوابگاه خوابیدم، دکتره انواع آنتی بیوتیک ها رو روم امتحان می کرد ولی من همچنان به خوردن اولین آنتی بیوتیک تجویزیش ادامه می دادم. تا اینکه خوب شدم و خانم دکترمون فکر کرده آخرین آنتی بیوتیک بوده که خوبم کرده! حالا هر وقت مریض می شم حتمن از این نوع آنتی بیوتیک ها تجویز می کنه و می گه اون نوعهای دیگه روت تاثیر ندارن! البته من هم نمی خورمش! اسمش یادم نیست ولی اندازه بشقابه هر کدومش و الان تو خونمون به اندازه یه داروخونه از این نوع قرص داریم!

 

4- بچه که بودم، قبل از دبستان، عاشق خاک بازی و شن و ماسه بودم. همسایه ها هم در حال ساختمان سازی بودند و بساط بزم به راه بود! ولی بابام به شدت از این کار بدش می اومد و دعوام می کرد حسابی! اون روزها بابام همیشه دو سه دقیقه بعد از تیتر تفسیر سیاسی روز رادیو از سرکار می اومد و من همیشه دور از چشم مامان پاهام را تو خاک و ماسه جلوی پنجره همسایه که همیشه رادیوشون دم پنجره بود و روشن بود، چال می کردم و تا صدای تفسیر سیاسی روز رو از رادیوی همسایه می شنیدم زود دست از خاک بازی می کشیدم و می دویدم تو خونه!

همون دوران، یه بار تو قفسه های مامان چند تا گلوله سفید خوشگل پیدا کردم و فکر کردم شکلاته و دزدکی شروع کردم به خوردنش نگو نفتالین بوده!! خیلی زود، فکر کنم دخترعمه ام یا یکی دیگه لو رفتم. شانس آوردم، هنوز مزه اش رو خوب نچشیده بودم و هیچیم نشد!

 

همش از بچگی شد یکی از دوران حال بنویسم!

۴.۵-  از همان بچگی از شرکت در هر گونه مراسم رسمی و جشن و... من جمله مراسم جشن عروسی بدم می اومد و تا حد ممکن از شرکت در این مهمانی ها فرار می کنم!

 

5- خرید و تماشای مغازه های لباس فروشی و طلا و ظرف و ظروف و... هیچ وقت جزو تفریحات سالم من به شمار نمی یان و خریدشون هم برایم خیلی لذت بخش نیست به غیر از خرید تاپ و تی شرت! وقتی از جلوی مغازه هایی که تاپ و تی شرت می فروشن رد می شم نمی تونم جلو خودم رو بگیرم و ... . نزدیک بهداریمون کلی از این دست مغازه ها هست که من مدتها وقتی مریض می شدم و می رفتم بهداری حتمن یک تاپ یا تی شرت می خریدم و به تعداد دفعاتی که رفته بودم دکتر تاپ و تی شرت داشتم. این روزها از میدان هفت تیر که رد می شم سعی می کنم چشمم به اون مغازه ها نیفته با این حال یه ماه پیش آخرین خریدم رو انجام دادم!!!

 

پنج تا تموم شد دیگه وگرنه چیزایی  درباره خودم که من می دونم وشما نمی دونید خیلی زیاده!

 

لیست پیشنهادی من هم، سنجاب، علیرضا، یاشار و زیبا هست + بابک که وبلاگش رو حذف کرده فعلن!

 لطفن تحویل بگیرید و بنویسید :).

شب یلدا

تصمیم داشتم بیام اینجا و شب یلدا رو بهتون تبریک بگم، ولی نشد که بیام!

اصلن یادم رفت! حالا هم دیر نشده، شب یلدای همه، هم دوستانی که اس-ام-اس زدن و تبریک گفتن و من هم جوابشون رو ندادم و هم اونایی که  تحویلم نگرفتن، مبارک :)!

می گما، این اس-ام-اس های فورواردی به نظرم خیلی مسخره هستن! چون وقتی همچین پیامی دستم می رسه، نمی تونم فکر کنم که اون شخص به یادم بوده. اولین چیزی که به ذهنم می رسه اینه که این پیام رو که احتمالن شخص دیگه ای براش فرستاده رو برای همه لیستش فرستاده و... از جمله من! مثلن یکی از این پیامها این بود: "عمرتون صد شب یلدا، دلتون قد یه دریا، توی این روزای سرما، یادتون همیشه با ما" اینو یکی از همکلاسی های قدیمیم فرستاده که من شک دارم از سال 79 تا حالا یه بارم به یادم بوده باشه، مگر مواردی که کاری داشته که براش انجام بدم! حالا نگید دلتم بخواد و همون حقت هست که اصلن هیشکی تحویلت نگیره و اسمت از لیست فورواردی ها هم حذف بشه! خیالی نیست. شب یلدا تنهایی هم خوش می گذره!

دخترخاله جانمان که 4-5 روزی رفته خونشون و صدای اعتراض پدر من در اومده دوباره که چرا یه هفته ای مرخصی نمی گیرم برم خونه!

 من هم پنج شنبه بعد از ظهر رفتم پیش مینا. گفتم این ترم یکی خوابگاهی رو کمی تحویل بگیرم :). کلی یاد خوابگاه افتادم و اون وقتایی که ترم یکی بودم. از خاطراتش گفت و از خاطراتم گفتم و کلی خندیدیم. خوش گذشت. شب رو ولی نموندم و برگشتم خونه. تو راه برگشت هم یخ زدم و سرفه هام بیشتر شد! تعارف دخترخاله ام برای رفتن به خونشون برای شب یلدا رو هم جدی نگرفتم و موندم خونه بی هندونه و تنقلات و فال حافظ و... .  با پر رویی هر چه تمام تر سرفه کنان، جمعه رو رفتم کوه و دشت و خوشی با سها جونم. حالا هم از بس سرفه کردم دل درد گرفتم! شبم تا دیر وقت بیدار موندم و ... . حالا هم دارم چرت می زنم.

در ضمن همین که دوستان در آن سر دنیا خوش بودن برای ما کافیست. فری جونم هم که به یادم بوده و برایم فال گرفته بود و فرستاده بود. کلی خوش به حالم شد دیروز صبح وقتی  اس-ام- اس ش رو دیدم. این هم از فال شب یلدای من، شما تعبیرش کنید: (مرسی فری جونم)

                          باغبان گرچند روزی صحبت گل بایدش    بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش

در ضمن آخر پاییزی فرصت نشد جوجه هامو بشمرم. وقت کردید برام بشمریدشون. این پایینن :) .