
سال نو مبارک
امروز رفتم بالای میز و با همکاری دوتا از همکارام دوتا پوستر (دماوند و سبلان) زدم به دیوار. خیلی خوشگلن ولی یکی دیوار پشت سرمه و دیگری پشت گلدان بزرگ اتاق قایم شده و نمی بینمشون.
الان همکار دیگه ام اومد تو اتاق و تا عکس ها رو دید، زود از کمدش یه عکس از جهنم!!! بیرون آورد و نصب کرد درست رو دیوار روبروییم :| پوف!
یعنی روزی خواهد آمد که آدما وقتی که درمورد یکی می خوان قضاوت کنن اول خصوصیت انسان بودن طرف به ذهنشون بیاد و بعد جنسیتش؟!
روابط بین آدمها هم همینه: تنازع برای بقا! به هر قیمتی.
"بايد چيزی را از دست بدهيم تا چيزی بياموزيم، و من چيزهای بسيار میآموختم"
کریستین بوبن
خب، من کاملا به تو حق می دهم که باورم نکردی.
امروز در دو شیفت کاری صبح و بعد ازظهر، به عنوان ناظر خرید!، در خدمت د.خ. هام بودم. فکر می کنم حس زیبایی شناسی در طراحان محترم مرده است. بعد از ساعتها گشت زدن در مغازه ها و تماشای اجناس، نشد که دلم پیش یه لباسی، کیفی، کفشی و... بمونه و بگم کاش این رو می خریدم، از بس که همه چی زشت بود!
دلم برا آقایان محترمی که بچه به بغل یا بدون بچه به بغل کنار جوب ها در انتظار همسران خویش نشسته بودند کباب شد. البته این عده وضعشون بهتر از اون عده دیگه ای بود که مثل من سمت مشاور خرید رو داشتن.
لذت بردن از تماشای ویترین مغازه ها و خرید دیگران هم می تونه نعمتی باشه که من از اون برخوردار نیستم.
یعنی با این که من الان از شدت سردرد و خستگی دارم هذیان می گم، آخرش هم هیچکدوم از د.خ. هام موفق همه خریدهاشون نشدن!
و اما انتخابات. تو همون چند دقیقه ای که ما اونجا بودیم اغلب هیچ لیستی دستشون نبود و هاج و واج داشتن لیست بلند بالای کاندیداها را نگاه می کردن. یه خانومی با پسر 8-9 ساله اش اومده بودن، پسره رفته بود رو نیمکت و از لیست انتخاب می کرد و می خوند و مادره هم می نوشت!!! ....

چند سال پیش که من و د.خ. تازه هم خانه شده بودیم، یه روز دایی گرانقدرم و برادرم اومده بودن خونمون. از هر دری حرف زدیم تا این که رسیدیم به بحث شیرین حمایت از حقوق مردان. د.خ. هم که انجمن حمایت از حقوق مردان! باهم تفاهم نداشتیم و بحثمان حسابی شیرین شده بود. تا این که د.خ. شیفت بود و مجبور شد بره . همین که د.خ. جانمان پاشو از در گذاشت بیرون، دایی خان و برادرم شروع کردند به دعوا کردنِ من که تو داری بهش (د.خ.) زور می گی و عقایدت رو بهش تحمیل می کنی. بعد هم دوساعت که خونه بودیم و یه ساعت هم تو ماشین دوتایی باهم دیگه منو انداختن گوشه رینگ و تا تونستن با زبونشون بهم مشت زدن ومن اونقدر بغضهام تو گلوم گیر کرد که وقتی رسیدم خونه تا چهار- پنج ساعت بعدش که د.خ. از سرکار برگشت همینطور داشتم گریه می کردم.
جناب همکارم از صبح هر نیم ساعت یک بار دست از کار می کشه و زمزمه می کنه،
هشیار کسی باید کز عشق بپرهیزد
وین طبع که من دارم با عقل نیامیزد
بعد آهی می کشه و دوباره مشغول کار می شه.

جناب نامزدِ د.خ. جانمان، چند شاخه گل نرگس(هم) برای ما فرستادن. بسی تعجب نمودیم. و البته که همیشه از دیدن گل و گیاه ذوق زده می شویم. حتی اگر برای شخص دیگری باشد. معمولن مناسب نداشته کسی غیر از خودمان، برایمان گل بفرستد. دستشون درد نکنه. و ممنون مهربانیشان.
بادیدن این نرگس ها یاد پسرک گل فروش میدان رسالت افتادم. چند ساله برای خودم گل نخریدم؟!
گر من ز می مغانه مستم هستم
گر عاشق و رند و می پرستم هستم
هر طایفه ای زمن گمانی دارد
من زان خودم چنان که هستم هستم
امسال برای عید سبزه سبز کرده ام. وقتی دیدم عدس ها جوانه زده اند کلی ذوق زده شدم ولی چون می ذاشتم و می رفتم شرکت، جوانه ها خشک می شدند. یکی دو باری از د.خ. خواستم که یکم آب بپاشه روشون که خشک نشند ولی یادش رفت. حالا یک سانتی رشد کرده. کمی کچله ولی! با دیدن همین هم مثل بچه ها ذوق می کنم. سبزه عید منو یاد بچگی ها و سفره هفت سین نمی ندازه. آخه مادربزرگ معتقد بود که ما نباید سبزه سبز کنیم. بارها پرسیده بودم چرا. جوابشون این بود که برای خانواده ما شگون نداره! یه بار با برادرم یواشکی گندم گذاشتیم سبز بشه. نتیجه اش قیافه بسیار عصبانی مادربزرگ بود و جوانه های گندمی که روانه سطل آشغال شدند.
سبزه عید برای من شگون داره حتمن. :)
چند روز پیش، همکار د.خ. یه ماهی بهش داد. یه ماهی سیاه کوچولو که بعضی وقتها انگار تو بدنش لامپ سبز روشن کرده باشن برق می زنه و باله های خیلی خوشگلی داره. ماهی بیچاره 4-5 ساعتی تو یه کیسه پلاستیک کوچیک تو کیف د.خ. مونده بود. د.خ. می گفت گوشتخواره. (حالا یعنی گوشت چرخ کرده باید بهش بدم بخوره؟!!!) حالا که انداختیمش تو تنگ، همش می یاد رو سطح آب وای می ایسته. د.خ. هم گذاشته رفته و من موندم با این ماهیه که هر روز وقتی می رم سرکار نگرانم نکنه وقتی نیستم از تنگ بپره بیرون... ماهی سیاه کوچولو هوس دریا به سرت نزنه لطفن. دریا خیلی دوره از این جا، دور.
یعنی یه روزی گوگل خان اونقدر پیشرفت می کنه که عکس بهش بدیم و اطلاعات موبوط به اونو برامون جستجو کنه؟ هرچند، این جناب یا شایدم سرکار خانوم ماهی از بس می یاد رو سطح آب وای می ایسته تلاشم برای عکس گرفتن ازش بی نتیجه ماند و از ترس اینکه مبادا سکته کنه، بی خیال عکاسی شدم.
پندار، من ضعیفم و ناچیز و ناتوان
بی اتحاد من، تو توانا چه می کنی
پروین اعتصامی
(به نظرتون، این خانومِ پروین اعتصامی چه رنگیه؟)
تو می خواهی چنانکه هستی فراروی دوست برآیی و همه آن چه را که در درون نهفته داری آشکار سازی. اما در شگفت مباش وقتی ببینی که دوست از تو روی بر می تابد و تو را به دوردستها می افکند.
کسی که راه و رسمِ سازش را نمی داند، مردم را علیه خود می شوراند. پس از عریان بودن بر حذر باش که تو خدانیستی! جز خدایان در برابر دیگران از پوشش شرم دارند.
تو باید پیش دوست بهترین لباس بر تن کنی تا در او شوقِ نمونه بهتر و انسان برتر را برانگیزی.
چنین گفت زرتشت- نیچه
متن کامل را می توانید در ادامه مطلب بخوانید.
چند دقیقه پیش ورِ رک گویِ خشنم بیدار شده بود. حالا اینجا سکوت حکمفرماست و ....
حالا دیگه دلم می خواد که خودِخودم بیست بشم. بی ارفاق. کسی که با ارفاق بیست می گیره تو امتحان نهایی مردود می شه! مثل من. بعد می شینه به کارنامه مردودی پر از بیست ش نگاه می کنه و حسرت می خوره.
یاد اون روزی افتادم که یه بیست با ارفاق گنده گرفته بودم و اونقدر ذوق زده و خوشحال بودم، که از شدت ذوق زدگی فراوان وقتی با اون آقاهه حرف می زدم همش یه لبخند گنده رولبم بود.... . به گمانم بنده خدا فکر کرد من دیوانه ام.
فاصله پارک لاله تا خونه رو چه سرخوشانه قدم زدم اون روز. یادش بخیر
بی ربط: یعنی وقتی ماشین لباس شویی رو بخرم، دلم هم از رختشویی راحت می شه؟ :)
یکی از ابتدایی ترین حقوق هر انسان این است که به زبان خودش صحبت بکند، بنویسد و بخواند.
آدم که خواندن و نوشتن بلد نباشد، می شود بیسواد. و من بیسواد و فوقش کم سوادم . می روم سراغ سواد آموزی... جای شکرش هست، و خوشحالم، که به زبان مادریم می توانم صحبت کنم.
داره با تلفن صحبت می کنه.
ترکی حرف می زنه، حرفهاش به قسمتهای عشقولانه ای و با احساسش که می رسه، کلمات فارسی می شن، دوباره حرفهای روزمره عادی و ترکی و باز احساسات فارسی و.... .
دارم کلمات محبت آمیز و عاشقانه زبان ترکی را مرور می کنم.... به ترکی هم می شود گفت: "دوستت دارم".
یه نوشته دستشه و داره از روش یه شعر عاشقانه فارسی برای یار می خونه....
مردیم در این زمانه از دلتنگی
اوضاع زمانه هم شده خرچنگی
خشک است و عبوس هر که بینم یا رب
قدری برسان تهاجم فرهنگی!
رو ضربدر قرمز گوشه عکس کلیک می کنه و می گه، تمام آرزوهایی که داشتم رو بر باد دادم و حالا دیگه سپردمش به زمان....
زمان مرهم هست
ولی، درمان هم هست؟
امشب به بر من است آن مایه ناز
یارب تو کلید صبح در چاه انداز
ای روشنی صبح به مشرق برگرد
ای ظلمت شب با من بیچاره بساز

خب، امروز دیگه رسما خل شده ام! و از بعد از ظهر گیر کردم رو این آهنگه، گوش کردنش البته خیلی ایرادی نداره، مسئله اینه که شدیدن احساس خوانندگی بهم دست داده و بلند بلند هم دارم می خونمش! د.خ. بنده خدا یکم تحمل کرد و حتی تشویقم هم کرد که اونقدرا هم بد نمی خونی!!! ولی خب بعدش شانس آورد و امکاناتش فراهم شد و در رفت و الان فقط جناب همسایه است که دارند از صدای این خواننده مشهور آینده بهره مند می شوند و خوشبختانه هنوز که نیومده دم در، با گل و جایزه و لنگه کفش محض تشکر!
امروز هم طبق روال چند روز قبل فیلم تکراری دیدم.
Life is the game, we’re all players.
It’s hard
It’s not easy
عکس از باغ هنر (پارک خانه هنرمندان) گرفته شده. برای اولین بار در یه عصر دلگیر تابستان 78، یکی از بچه های خوابگاه منو برد اونجا. بهش می گفت پارک فرصت و بهم گفت چون اولین باره که رفتم اونجا یه آرزو بکنم!! :) و من آرزو کردم ... برآورده نشد آرزوم و دیگر هیچ وقت هم بهش نخواهم رسید! از همون موقع اونجا شد پارک محبوب من. حیف این روزها دیگه خیلی شلوغ شده و دیگه شبیه اون پارکی که دوستش داشتم و هر وقت دلم تنگ می شد ده دور و بیست دور دورش قدم می زدم تا حالم خوب بشه بدون وجود هر گونه چشم مزاحم بخصوص از نوع همکارش ... .
روزهای اولی که د.خ. اومده بود تهران، من ذوق زده بودم و هر چی که و هرجایی که و هرکاری که دوست داشتمشون رو می گفتم بهش و یا می بردمش اونجاها. یک روز گفتم بیا ببرم پاتوقم رو که هر وقت گم شدم می تونی منو اونجا پیدا کنی نشونت بدم. اون وقتا اونجا هنوز به شلوغی حالا نبود و فهمیدم که د.خ. بر خلاف من از جاهای شلوغ خوشش می یاد و خلاصه خوشش نیومد. دیگه هیچ وقت نرفتیم اونجا. امروز عصری د.خ.، یه دفه وسط آواز خوانی های من، گفت: می خواستم بهت بگم، به یاد روزای اولی که با هم هم خونه شدیم بریم پارک خانه هنرمندان. خیلی دیر گفته بود و نشد که بریم. این روزها همش داره مرور خاطرات می کنه... . اون وقتا یه روز هم وبلاگ یک ایرانی در امریکا رو براش باز کردم و نشستیم به خوندنش + چند تا وبلاگ دیگه. مسخره ام کرد و گفت اینا دیوونه ان؟ براچی خاطراتشون رو تو اینترنت می نویسند.... و این شد که هیچ وقت این جا رو نخوند.
چطور می توانم تحمل کنم این راکه تو باشی و من آنقدر ازت بدم بیاد که نخوام، نتونم، تو چشمات نگاه کنم نه حتی باعشق. دوست داشتنت شرط اول خوشبختی ست.
اشکش را که می بینم اونوقت لبخند می زنم به غصه هام. به نخواستنت ، رفتنت…
و می فهممت.
شرمنده که با اینترنت ذغالیم امکان آپلود آهنگ را ندارم. گشتم ولی لینک حاضر آماده اش را هم پیدا نکردم.
طی عملیات کمد تکانیِ د.خ.، یه مانتو از این مدل مانتوهای مهمونی مشکی که نگین و پولک دوزی شده و یه شلوار جین در منزلمان کشف شد، که هرچی فسفر سوزاندیم که حدس بزنیم این مانتو و شلوار برا کی می تونه باشه، به نتیجه ای نرسیدیم.
حالا من موندم این کی بوده که مانتوی مهمونی و شلوار جین که معمولن ادم یادش نمی ره که زمانی خریده بودتش رو گم کرده و هیچ دنبالش نبوده و نیست!
آسانسور آلمانی شرکتمون تعارفات ایرانی حالیش نیست. سیستمش بیشتر بر اساس فرهنگ متروی ایرانی کار می کنه!
حالا امروز حالیش نشد که منتظر بودم اول اونایی که تو اسانسور بودن بیان بیرون تا من سوار شم. اینه که حالا یه نارنگی له شده لای در آسانسور رو دستم مونده که سالم بودن دستم را مدیونش هستم. بفرمایید آب نارنگی.
مرا ببخش اگر دوستت دارم
و کاری از دستم بر نمیآید.
رسول یونان
فکر کنم دیشب روحم سرگردان در حال ایران گردی بوده که امروز از صبح اس ام اسی و تلفنی بهم می گن که دیشب خوابم رو می دیدند و البته نمی گویند چه خوابی!
حالا بعد این همه سال که من یک بار کلیک کردم رو لینک اسم ابولفضل زرویی نصر آباد، اد حتمن باید این شعر بامعرفتش بیاد جلوی چشمم؟
.......
فراموشی باید از این مدلِ رابطه های آبشاری می شد، که رکورد اصلی که فراموش شد همه متعلقاتش هم باهاش برن.
:)
هرآنچه را برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند و آنچه برای خودت نمی پسندی برای دیگران هم نپسند.
امروز این جمله تکراری رو یه جایی خوندم. خیلی وقتها طبق معنای ظاهری این جمله با دیگران رفتار کرده ام بدون این که توجه کنم به این نکته که بعضی وقتا اون چیزی که من دوست دارم ممکنه از نظر دیگران حتی بدترین باشه و برعکس.
خیلی وقتها فکر نکردم به این که من دوست دارم دیگران با من آنطور رفتار کنند که من دوست دارم باهام رفتار بشه و باید با دیگران رفتاری را داشته باشم که آنها می پسندند ، و اشتباه کرده ام در رفتارم و دیگری را آزرده ام... .
و اونوقت از ناراحتی و واکنش منفی دیگران کلی هم تعجب کرده ام! :(
........
.....

امروز با د.خ. و شوهر د.خ. آینده رفته بودیم گردش و با این وسیله ای که در تصور مشاهده می شود، سرسره بازی نمودیم، در حالی که نقش خانومهای متشخص را هم بازی می کردیم. ترکیب این دو چه شود!!!
خواستیم خانه تکانی کنیم، فرش را دادیم قالیشویی. به قول د.خ. :" دیگه الان زندگی مان علی وار شده." لابد به بهشت می رویم حالا. فقط شانس آوردیم این یکی دو روزه برف و باران نیامده وگرنه سقفمان هم، با اون همه معمار و بنا و مهندس و کارشناسی که آمدند و نظر دادند و ایزوگامی که شد، چکه می کرد و گل بود به سبزه نیست آراسته شد می شد ... .
امروز رفتم پست رسالت که بسته برگشت خورده ام را تحویل بگیرم، طبق معمولی که اون ورا می روم سری به دوست کرمانی ام در خوابگاه زدم. حالا یه کتاب از مردای کرمانی برای خواندن دارم و یه کتاب چنین گفت زرتشت نیچه. در مود کتاب فلاسفه خواندن نیستم، نشستم به قصه خوانی.
شما که غریبه نیستید، هوشنگ مرادی کرمانی:
"... قصه آغ بابا را باور کرده ام هی می روم جایی که کسی مرا نبیند، غیب می شوم. آرزوی پیر شدن، مهربان شدن، رفتن زیر درخت و غیب شدن با من همه جا آمده است. درخت بزرگ که انگار از آسمان افتاده میان کویر، با شاخه هاش، دست هاش زمین را چسبیده به شن ها چنگ زده توی ذهنم مانده..."
خدا آخر و عاقبت همه را به خیر کند. ما را هم. روزگاری داریم. یکی اینجا آهنگ هایی گذاشته که بدجور رو اعصابه و نشسته به گریه کردن. طبق معمول اینجور مواقع من هم سنگدلیم گل کرده حال و حوصله دلداری ندارم. یعنی فایده ای ندارد. درمانی ندارد. آهنگا رو اعصابن، اومدم نشستم پای کامی که این وسط آهنگا رو هم عوض کنم ولی چون "گریه بر هر درد بی درمان دواست"، فعلن دارم تحمل می کنم که حس مردم رو خراب نکنم! فقط اینکه همه اون نوشته های کتاب "آیا آن گم شده ام تو هستی؟" - اسمش درست یادم نیست، چیزی شبیه این بود- مفت نمی ارزد!
دیشب خوابِ خواب نبودم ولی خواب مادربزرگ را می دیدم. از این شعرهای قربون صدقه ای ترکی می خواند ... فکر کنم مسافر بودم، بغلم کرده بود و می بوسیدم و من تو خواب دلم گرفته بود از اینکه دیگه هیچ وقت مادربزرگ نمی تونه بغلم کنه ... .
د.خ. معتقد است که آخرش من از گرسنگی می میرم از بس یادم می ره چیزی بخورم! منم فکر می کنم اگه پنی سیلین کشف نشده بود، من قبل مردنم از رو کپکهای غذاهای نخورده ام حتمن کشفش می کردم :)
هی، آروم و خوشحال باش. آخرش می فهمی زندگی همینه و کار درست را تو کردی. دیگران هم عاقل بودند و یه روزی ممنونشان خواهی بود. امیدوارم! ممنون خدا هم خواهی بود که فراموشی رو هم خلق کرده.
كلامي كه نتواني اش گفت راست
به غيظ فرو خورده تبديل كن
بیچاره صاحب این وبلاگ، که در کاری غیر از فراری دادن دوستان و اطرافیانش مهارت ندارد.
زیادی حرف زدم، فاصله ها را رعایت نکردم.
روزه سکوت لازم شده ام انگار.
آی آی آی دلم
قاطار قاطار دورنا لاردان
ياشيل باشلى سونا لاردان
آذربايجان ديارينان
كوراوغلو نين نگارينان
سيزه سلام، سيزه سلام گتيرميشم