خواستیم خانه تکانی کنیم، فرش را دادیم قالیشویی. به قول د.خ. :" دیگه الان زندگی مان علی وار شده." لابد به بهشت می رویم حالا. فقط شانس آوردیم این یکی دو روزه برف و باران نیامده وگرنه سقفمان هم، با اون همه معمار و بنا و مهندس و کارشناسی که آمدند و نظر دادند و ایزوگامی که شد، چکه می کرد و گل بود به سبزه نیست آراسته شد می شد ... .
امروز رفتم پست رسالت که بسته برگشت خورده ام را تحویل بگیرم، طبق معمولی که اون ورا می روم سری به دوست کرمانی ام در خوابگاه زدم. حالا یه کتاب از مردای کرمانی برای خواندن دارم و یه کتاب چنین گفت زرتشت نیچه. در مود کتاب فلاسفه خواندن نیستم، نشستم به قصه خوانی.
شما که غریبه نیستید، هوشنگ مرادی کرمانی:
"... قصه آغ بابا را باور کرده ام هی می روم جایی که کسی مرا نبیند، غیب می شوم. آرزوی پیر شدن، مهربان شدن، رفتن زیر درخت و غیب شدن با من همه جا آمده است. درخت بزرگ که انگار از آسمان افتاده میان کویر، با شاخه هاش، دست هاش زمین را چسبیده به شن ها چنگ زده توی ذهنم مانده..."
خدا آخر و عاقبت همه را به خیر کند. ما را هم. روزگاری داریم. یکی اینجا آهنگ هایی گذاشته که بدجور رو اعصابه و نشسته به گریه کردن. طبق معمول اینجور مواقع من هم سنگدلیم گل کرده حال و حوصله دلداری ندارم. یعنی فایده ای ندارد. درمانی ندارد. آهنگا رو اعصابن، اومدم نشستم پای کامی که این وسط آهنگا رو هم عوض کنم ولی چون "گریه بر هر درد بی درمان دواست"، فعلن دارم تحمل می کنم که حس مردم رو خراب نکنم! فقط اینکه همه اون نوشته های کتاب "آیا آن گم شده ام تو هستی؟" - اسمش درست یادم نیست، چیزی شبیه این بود- مفت نمی ارزد!
دیشب خوابِ خواب نبودم ولی خواب مادربزرگ را می دیدم. از این شعرهای قربون صدقه ای ترکی می خواند ... فکر کنم مسافر بودم، بغلم کرده بود و می بوسیدم و من تو خواب دلم گرفته بود از اینکه دیگه هیچ وقت مادربزرگ نمی تونه بغلم کنه ... .
د.خ. معتقد است که آخرش من از گرسنگی می میرم از بس یادم می ره چیزی بخورم! منم فکر می کنم اگه پنی سیلین کشف نشده بود، من قبل مردنم از رو کپکهای غذاهای نخورده ام حتمن کشفش می کردم :)
هی، آروم و خوشحال باش. آخرش می فهمی زندگی همینه و کار درست را تو کردی. دیگران هم عاقل بودند و یه روزی ممنونشان خواهی بود. امیدوارم! ممنون خدا هم خواهی بود که فراموشی رو هم خلق کرده.