ما آدما تو این دنیا عشق های بالقوه زیادی داریم که در کنار هرکدوم از اونا می تونیم قشنگ ترین لحظه های زندگیمون رو تجربه کنیم و... ولی عمرمون کفاف نمی ده و موقعیت های زندگیمون این اجازه رو نمی ده که با همه این آدما تو زندگیمون برخورد داشته باشیم. برای پیدا کردن و تشخیص آدمای زندگیمون انرژی و زمان نیاز داریم و اینه که وقتی فکر می کنیم یکی از این آدما رو پیدا کردیم کمتر حاضر می شیم دیگرانی که می تونستیم دوستشون داشته باشیم رو هم ببینیم. این به خودی خود بد نیست. و مسئله وقتی پیش می یاد که عشقی که فکر می کنیم پیدایش کرده ایم مثل ما فکر نمی کنه و ما رو به عنوان عشق ش قبول نداره. دل کندن از کسی که لحظه های زیادی رو با عشق و یاد اون و به امید با او بودن سپری کردیم کار آسانی نیست ولی وقتی مدت زیادی رو برای رسیدن بهش پافشاری می کنیم و به هیچ نتیجه ای نمی رسیم و در این مدت دلمون و چشمهامون رو می بندیم به روی همه آدمای دیگه ای که –حتی شاید- دوستی های قشنگتری را می تونستیم باهاشون تجربه کنیم و ترس از ابراز دوستی به خاطر شکست و تنهایی قبلی و.... .
و یه روزی می شه که چشم باز می کنیم و می بینیم زندگیمون رو با شبح یه عشق خیالی گذروندیم و خسته و دلشکسته و تنها موندیم. این جاست که اگر حتی اون عشق قدیمی مون هم برگرده دیگه نمی تونیم بپذیریمش....
کاش دوست داشتن هامون طوری باشن که حتی اگر بهشون نرسیدیم وقتی به یادشون می افتیم لبخندی به لبمون بشینه و با افتخار و خوشی بگیم که، من این مرد/زن را دوست داشتم (دارم)....
نه این که مثل سریال شهریار، این شعر رو بخونیم:
بلبلی بودم و گشتم به غلط عاشق خس
بلبل و عشق و خس و خار غلط باشد و بس
ای دریغا که خسی را به غلط خواندم گل
بدتر از آنکه گلی را به غلط خوانی خس
عرصه جلوه ما در خور جولان تو نیست
نسبت ما و تو شد نسبت سیمرغ و مگس
نیست در آب کرج لطف و صفایی یارب
فرجی تا برسم برکرجیهای ارس
یاد یاران قدیم نرود از دل تنگ
چون هوای چمن از یاد اسیران قفس
شهریارا چه غمت هست که غمخوارت نیست
غمگسارتو سرشک شب تنهایی و بس
شهریار
* حالا شاید من این شعر رو خوب نفهمیده باشم ولی به نظرم وحشتناک می یاد که یه زمانی با افسوس فکر کنیم که کسی که دوستش داشتیم بی ارزش –خس- بوده است و...
* حالا این قسمت ازدواج شهریار با عزیزه، با آنچه که به عنوان خاطرات شهریار خوانده بودم خیلی فرق داشت ولی به عنوان یک زن به نظرم غیر قابل قبول و حتی وحشتناکه که با کسی ازدواج کنی که تو رو در خیالاتش شخص دیگری تصور کرده، و حتی با اسم همان شخص هم بخواندت.... .
این نوشته داشت بیات می شد و من این روزها آنقدر سرم را شلوغ کرده ام و آنقدر فکرهای مختلف تو سرم صف بستن و فرصت رسیدن به مرحله تحلیل نمی رسند و آنقدر کارهای انجام نشده دارم که فرصت نمی شد ادیتش کنم. برای همین همینطور بدون بازنگری گذاشتمش اینجا.
هیچ چیزی سخت تر از علاقه و دوست داشتن یک طرفه نیست.
و هیچ گناهی هم بالاتر از تظاهر به دوست نداشتن و دروغ گفتن به کسی که انتظار راستگویی از ما را دارد نیست.
تو این سرشلوغی برادر جانم گیر داده بریم زنجان. تا چند ساعت دیگر می رویم پیش خواهری، با انگیزه بازی با آیلین :) خوشان خوشانمان است.