الان دلم می خواست برم رو صندلی و داد بزنم سوووسک! ولی خب چون حتی همسایه ای هم نیست که به دادم برسه خیلی شیک سوسک کش را برداشتم و سعی کردم سوسکه باهاش دوش بگیره که الان دقیقن در کنار سطل زباله به خواب ابدی رفته! باز خدا رحم کرده سوسک کش بود و مجبور نبودم دمپایی به دست دنبالش کنم!

فکر کنم یه تشکر هم از تمام خوابگاههای سوسک خیزی که اینجانب را در برابر ترس از سوسک واکسینه کردند لازمه! بخصوص خوابگاه سمیه با اون سوسکهای بالدارش.

      یاد اقا و خانو همسایه یکی از دوستان افتادم که هر وقت سوسکی تو خونشون پیدا می شه، هر دو می رن رو بلندی – اگر خانومه بره رو صندلی، آقاهه می ره رو نردبان-  و با تمام وجود داد می زنند، (مثلن) زهرا خانووووم! تا این که این دوست ما بره و به دادشون برسه.... .

نکته: ظاهرا بلندی هم خیلی فایده نداره، سوسکه رو کیس کامپیوتر من – که رو میزه- رویت شد. یعنی باید تو کیس هم سوسک کش بزنم حالا؟

امروز تو بهداری تبدیل به جک شده بودم.

اول یک ربعی پا منتظر شدم تا رییس بزرگ تلفن رو قطع کنه تا برگه من رو امضا کنه بعد با اتوبوس –سرپا- رفتم بهداری(فقط یک ایستگاه البته D:  )  و کلی منتظر شدم تا نوبتم بشه.  شرح حالم رو که به دکتر جناب گفتم – سرماخوردگی، گلودرد، تب دیشب و سرگیجه و... – فشارم رو که گرفت کلی تعجب کرد که یعنی من چطور نشستم روبروش و با یه عالمه آمپول :( و سرم روانه ام کرد اتاق پرستاری و راضی هم نمی شد که و حتی تهدیدم می کرد اعزامم کنه بیمارستان. دم به دقیقه می اومد سراغم که آیا من اصلن رگ دارم احیانن؟! و نمردم یعنی؟ و...  حالا من اون وسط که خانومه آمپولهای رنگ به رنگ ردیف کرده بودبه قصد آبکش نمودن من، اینجانب داشتم با همکارم صحبت می کردم و یا با برادرم صحبت می کردم در مورد خرید بلیط و شماره حسابم رو بهش می دادم و نیشم هم تا بناگوش باز بود که من تاحالا سرم نزدم و می شه بی خیال بشید..... . مریض های دیگه هم غرغر می کردن به خانوم ÷رستاره که چرا گیر کرده پیش من...،  وقتی دیدن من مردنی نیستم همه گذاشتن رفتن و من تنها موندم و سرم که تموم شد و بستمش با دیدن خون!!!، سرم در دست پا شده بودم راه افتاده بدم تو بهداری که نیست یاری کننده ای ... دکتره مریض داشت تو اتاقش و دعوام کرد که برو بخواب سرجات و منم اومدم دست به کار شدم که خودم جداش کنم و.... خلاصه پرستاره اومد به دادم رسید D:   . 

 

حالا اومده بودم شرکت، یکی از همکارا منو که دید خندان و شادان در حال صحبت در مورد شیر، می گفت یعنی تو مریض بودی مثلن؟!

گفتم حالا خوب شدم دیگه.

و آن جناب فرمودند: " از بس که همیشه آروم و ساکتی، مریض و بی حال هم که هستی کسی متوجه نمی شه.... "

این یعنی بود و نبود من هیچ فرقی نداشته بید؟

 

     ساعت یک ربع به هفته و من اینجا تو شرکتم و ساعت هفت هم می رم برای خوردن کیک تولد با دو ماه و چند روز تاخیر این خانوم! 

خداوندا...

خداوندا،

می خواستم که در آغوش تو زندگی کنم

چشمانم در چشمان تو باشد

دست تو در دستم باشد

و بر سینه ات آرمیده باشم

و شبها پلکهایم با اعتماد تو برهم روند

و صبحها به امید تو خورشید را ستایش کنم

ولی افسوس، افسوس، افسوس

که باد زمستانی در آغوش تو نیز دویده است

و شبی بین چشمان من و تو خیمه زده است

ولی می دانم که زار گریستن مرا می بینی

ولی می بینم که غم بی پایان مرا می دانی

 

بیژن جلالی

دل من،  چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی

    ما آدما تو این دنیا عشق های بالقوه زیادی داریم که در کنار هرکدوم از اونا می تونیم قشنگ ترین لحظه های زندگیمون رو تجربه کنیم و... ولی عمرمون کفاف نمی ده و موقعیت های زندگیمون این اجازه رو نمی ده که با همه این آدما تو زندگیمون برخورد داشته باشیم. برای پیدا کردن و تشخیص آدمای زندگیمون انرژی و زمان نیاز داریم و اینه که وقتی فکر می کنیم یکی از این آدما رو پیدا کردیم کمتر حاضر می شیم دیگرانی که می تونستیم دوستشون داشته باشیم رو هم ببینیم. این به خودی خود بد نیست. و مسئله وقتی پیش می یاد که عشقی که فکر می کنیم پیدایش کرده ایم مثل ما فکر نمی کنه و ما رو به عنوان عشق ش قبول نداره.  دل کندن از کسی که لحظه های زیادی رو با عشق و یاد اون و به امید با او بودن سپری کردیم کار آسانی نیست ولی وقتی مدت زیادی رو برای رسیدن بهش پافشاری می کنیم و به هیچ نتیجه ای نمی رسیم و در این مدت دلمون و چشمهامون رو می بندیم به روی همه آدمای دیگه ای که –حتی شاید- دوستی های قشنگتری را می تونستیم باهاشون تجربه کنیم و ترس از ابراز دوستی به خاطر شکست و تنهایی قبلی و.... .

و یه روزی می شه که چشم باز می کنیم و می بینیم زندگیمون رو با شبح یه عشق خیالی گذروندیم و خسته و دلشکسته و تنها موندیم. این جاست که اگر حتی اون عشق قدیمی مون هم برگرده دیگه نمی تونیم بپذیریمش....

کاش دوست داشتن هامون طوری باشن که حتی اگر بهشون نرسیدیم وقتی به یادشون می افتیم لبخندی به لبمون بشینه و با افتخار و خوشی بگیم که، من این مرد/زن را دوست داشتم (دارم)....

نه این که مثل سریال شهریار، این شعر رو بخونیم:

 

بلبلی بودم و گشتم به غلط عاشق خس

بلبل و عشق و خس و خار غلط باشد و بس

ای دریغا که خسی را به غلط خواندم گل

بدتر از آنکه گلی را به غلط خوانی خس

عرصه جلوه ما در خور جولان تو نیست

نسبت ما و تو شد نسبت سیمرغ و مگس

نیست در آب کرج لطف و صفایی یارب

فرجی تا برسم برکرجیهای ارس

یاد یاران قدیم نرود از دل تنگ

چون هوای چمن از یاد اسیران قفس

شهریارا چه غمت هست که غمخوارت نیست

غمگسارتو سرشک شب تنهایی و بس

 

شهریار

 

* حالا شاید من این شعر رو خوب نفهمیده باشم ولی به نظرم وحشتناک می یاد که یه زمانی با افسوس فکر کنیم که کسی که دوستش داشتیم بی ارزش –خس- بوده است و...

*  حالا این قسمت ازدواج شهریار با عزیزه، با آنچه که به عنوان خاطرات شهریار خوانده بودم خیلی فرق داشت ولی به عنوان یک زن به نظرم غیر قابل قبول و حتی وحشتناکه که با کسی ازدواج کنی که تو رو در خیالاتش شخص دیگری تصور کرده، و حتی با اسم همان شخص هم بخواندت.... .

 

این نوشته داشت بیات می شد و من این روزها آنقدر سرم را شلوغ کرده ام و آنقدر فکرهای مختلف تو سرم صف بستن و فرصت رسیدن به مرحله تحلیل نمی رسند و آنقدر کارهای انجام نشده دارم که فرصت نمی شد ادیتش کنم. برای همین همینطور  بدون بازنگری گذاشتمش اینجا.

 

هیچ چیزی سخت تر از علاقه و دوست داشتن یک طرفه نیست.

و هیچ گناهی هم بالاتر از تظاهر به دوست نداشتن و دروغ گفتن به کسی که انتظار راستگویی از ما را دارد نیست.

 

تو این سرشلوغی برادر جانم گیر داده بریم زنجان. تا چند ساعت دیگر می رویم پیش خواهری،  با انگیزه بازی با آیلین :) خوشان خوشانمان است.

 

دلم دردی که دارد با که گوید
گنه خود کرد تاوان از که جوید

شکسپیر:   "طوری نیست ادم واسه کسی که دوستش داره غرورش را از دست بده اما این فاجعه است که بخاطر غرورش کسی را که دوست داره از دست بده."

       قدم در راهی گذاشته ای و از کسانی که قبلن آن راه را طی کرده اند راهنمایی می خواهی. اونا مسیر را بهت نشون می دن و و از زیبایی های مقصد برات می گن و چیزهای خوبی که اونجا هست.

      به فکر فراری و رسیدن به جاهای قشنگ. چشمات رو می بندی و با راهنمایی هاشون حرکت می کنی و وقتی چشم باز می کنی می بینی تو یه چاه عمیق و تنگ و تاریک گرفتار شدی. وقتی به راهنمات اعتراض می کنی، می گه: هاه! من چندین ساله هنوز نتونستم به این جا عادت کنم و هنوز با رویای زیباییهایی که می خواستم بهشون برسم روزهام رو می گذرونم، تو هنوز از راه نرسیده چه انتظاراتی داری؟!  و ادامه میده:  چشمهات رو ببند تکیه بده به دیوار نمور چاه و تصور کن، تو یه دشت پر ازگل، تکیه دادی به یه درخت و... .

     تو شرکتم. دیتا کانورت می کنیم و حذف می کنیم و ازاین کارا. روش کار هم اینطوریه که برنامه را که اجرا می کنیم می ره تو کما وما منتظر می مانیم تا.... (زمان ظهور اقا!) . من هم الان دیگر حس درس خوندن ندارم در نتیجه مگس می پرانم در زمان انتظار!

     رییس بزرگ و کوچک هر از چندگاهی می ایند و متلکی می پرانند به جامعه زنان و مجردان و لبخند شیطنت آمیزی می زنند و من لعنت می فرستم به باعث و بانی این لبخند های شیطنت بار!

     این روزها به طرز عجیبی اشتهام رو از دست دادم، و اگر سرکار نباشم یادم می ره چیزی بخورم!  جمعه ساعت 12 شب یادم افتاد که از صبح تا اون موقع فقط یک تکه کوچک پیتزای مونده خورده ام با چند قلپ آب! و هنوز هم هیچ احساس گرسنگی نمی کنم. باید مثل شلمان ساعت خوردن- خوابیدن کوک کنم تا یادم بیفته باید غذا بخورم.

     اتفاقن این غذا نخوردنه اتفاق خوبیه. چون این روزها احوالاتم برگشته به مدلای قدیم. حالم خوبه، شاد و خوشم. مثل قدیما خودم رو دوست دارم. و خوردنم هم مثل قدیما شده ... .

   رییسمان اومد نمی ذاره بنویسم که! برم!

به نگاهم خوش آمدی

 

    همکارام دارند بحث می کنند سر این که، هرچیزی که از ته دل بخواهیم همان اتفاق می افتد.... من که  هر لحظه با تمام وجودم و از تهِ ته دلم خواستم، پس چرا ... 

 

    چند وقت پیش خواب می دیدم یکی اومده خواستگاریم و ازم می پرسه: " شما به ولایت فقیه اعتقاد دارید؟"

 

    تو خواب که زیر بار حرف زور نمی رفتم،... دندونام رو از دست دادم!

    نگران دندونام هستم!

گاهی بعضی‌ها دور و بر خانه‌ی دلت آن قدر پرسه می‌زنند که دچار تهوع می‌شوی و با هیچ نهیب و طعنه و دشنامی نمی‌شود دورشان کرد.

گاهی هم دلت برای کسی پر می‌زند اما بیهوده پرپر کرده‌ای خودت را، شاید تو هم او را دچار تهوع کرده باشی.

وبلاگ لی لا آبی آسمانی

روح

   از شرمِ ناتوانی

                   در اشک

                          پنهان می شد (شده!)

  

شاملو

دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم

بهجت آباد خاطره سی

اولدوز سایاراق گؤزله میشه م هر گئجه یاری
گئج گلمه ده دیر یار ، گئنه اولموش گئجه یاری
گؤزلر آسیلی یوخ نه قارالتی نه ده بیر سس
باتمیش قولاغیم ، گؤر نه دؤشورمکده دی داری
بیر قوش « آییغام » سویلیه رک گاهدان اییلدیر
گاهدان اونو دا یئل دئیه لای – لای هوش آپاری
یاتمیش هامی، بیر آللاه اویاقدیر، داها بیر من
مندن آشاغی کیمسه یوخ ، اوندان دا یوخاری
قورخوم بودی یار گلمه یه ، بیردن یاریلا صبح
باغریم یاریلار ، صبحوم آچیلما سنی تاری
دان اولدوز ایسته ر چیخا ، گؤز یالواری چیخما
او چیخماسادا ، اولدوزومون یوخدی چیخاری
گلمز، تانیرام بختیمی، ایندی آغارار صبح
قاش بئیلعه آغاردیقجا ، داها باش دا آغاری
عشقین کی قراریندا وفا اولمیاجاقمیش
بیلمم کی طبیعت نییه قویموش بو قراری ؟
سانکی خوروزون سون بانی، خنجردی سوخولدی
سینه مده اورک وارسا ، کسیب قیردی داماری
ریشخندیله قیرجاندی سحر، سویله دی: دورما
جان قورخوسو وار عشقین اوتوزدون بو قماری
اولدوم قره گون، آیریلالی اوساری تئلدن
بونجا قره گونلردی ایدن رنگیمی ساری
گؤز یاشلاری هر یئردن آخارسا منی توشلار
دریایه باخار بللی دی ، چایلارین آخاری
از بس منی یارپاق کیمی هجرانلا سارالدیب
باخسان اوزونه سانکی قیزیل گولدی ، قیزاری
محراب شفقده اؤزومی سجده ده گؤردوم
قان ایچره غمیم یوخ ، اوزوم اولسون سنه ساری
عشقی واریدی « شهریارین » گللی – چیچکلی
افسوس ، قارا یئل اسدی ، خزان اولدی بهاری

 

 شهریار

 

   می خواستم جواب سوال(کامنت) لاک پشت را بنویسم، نشستم به خوندن شعرهای شهریار و رسیدم به این شعر که یه زمانی زیاد زمزمه اش می کردم.  می ترسم اگه ترجمه اش کنم اون دنیا نتونم جواب شهریار رو بدم!

    اگه ترجمه مناسبی پیدا کردم- که تا الان نیافته ام- اینجا می ذارمش. در مورد سوال لاک پشت نوشتن هم باز بمونه برای بعد  :)

      چقدر خوب است که شیر بی یال و دممان هست.  میز کارم را عوض کرده ام و رفتم یه اتاق دیگه -با حفظ میز کار قبلی که الان نشستم -  یه اتاق بی پنجره،  با یه کامپیوتر جدید که هیچ فایل و لینک و ... ای غیر از کار ندارد. میزی فقط برای کار. خودم رو غرق در کار می کنم و تو دنیای جی2 ای و استراتس و جاوا و اوراکل و آژاکس و...  روزهایم را می گذارانم.... . و با یه دسته کاغذ که باید بخونم می رم خونه.  بی سوادم، زیاد!

   ....

      باید تمرین تمرکز کنم....

 

     گردن درد و کمردردم هم خیلی زود برگشتن! :|


      دیروز تولد برادرزاده ام و سالگرد مادربزرگ بود. می خواستم بنویسم یکی می آید به اجبار، می رود به انتخاب.....

 

    خنده های علیرضا کوچولو شور و شوقی برای زندگیه و و وقتی مادربزرگ رفت امید به آینده ها داشت هنوز...


     به رود زمزمه گر گوش کن

که می خواند

     سرود رفتن و رفتن

و برنگشتنها

            حميد مصدق

خواب...

       درخواب تو یکی از خیابانهای شلوغ وپرترافیک تهران گم شده بودم* که رسیدم به یه بی راهه که می رسید به یه جنگل خیلی قشنگ و سبز. رفتم تو جنگله و بعد کلی پیاده روی از یه خیابان شلوغ دیگه سردرآوردم و برای این که آدرس جنگله رو فراموش نکنم آدرس رو از کسی پرسیدم، - که الان هرچی فکر می کنم اسم خیابان یادم رفته :( صبح یادم بودو با خودم فکر می کردم می رم پیداش می کنم شاید واقعا جنگلی باشه اونجا! ولی یه پل صدر داشت تو آدرسه-  می خواستم برگردم خیابونی که قبلن بودم ولی هرچی دنبال گشتم دوباره راه جنگل رو پیدا نمی کردم تا اینکه از یه خونه قدیمی خیلی بزرگ سر در آوردم و با کلی آدم های عجیب اونجا آشنا شدم و دوباره برگشتم به همان خیابان.... پل صدر ولی هیشکی جنگله رو نمی شناخت!  - در اینجا ساعت بیچاره خودش رو خفه می کرد که من بیدار بشم ولی من مصمم بودم که جنگل رو پیدا کنم-  آخرش هم یه آقایی پیدا شد که آدرسش رو می دونست و منو برد اونجا ولی تو جنگله پاییز شده بود!!! 

      به خاطر دیدن جنگل وسط شهر 37 دقیقه دیر رسیدم سرکار، حالا نه این که هر روز به موقع می رسیدم :) 

      تو خواب دعا می کردم اونجا همینطور ناشناس بمونه که تبدیل به زباله دانی نشه! 

روزها گذشت تا یک روز،

کسی آمد که با دیگران فرق داشت.

قطعه گم شده پرسید: از من چه می خواهی؟

-  هیچ

-   به من چه احتیاجی داری؟

-  هیچ

قطعه گم شده باز پرسید: تو کی هستی؟

دایره بزرگ گفت: من دایره بزرگم

قطعه گم شده گفت:

به گمانم تو همان کسی باشی که مدتهاست در انتظارش هستم.

شاید من قطعه گم شده تو باشم.

دایره بزرگ گفت: اما من قطعه ای گم نکرده ام و جایی برای جور در آمدن تو ندارم.

قطعه گم شده گفت: حیف! خیلی بد شد. چقدر دلم می خواست با تو قل بخورم...

دایره بزرگ گفت: تو نمی توانی با من قل بخوری، ولی شاید خودت بتوانی تنهایی قل بخوری.

-   تنهایی؟ نه، قطعه گم شده که نمی تواند تنهایی قل بخورد.

دایره بزرگ پرسید: آیا تا به حال امتحان کرده ای؟

قطعه گم شده گفت: آخر من گوشه های تیزی دارم. شکل من به درد قل خوردن نمی خورد.

دایره بزرگ گفت: گوشه ها ساییده می شوند و شکلها تغییر می کنند.

خوب، من باید بروم. خداحافظ!

شاید روزی به همدیگر برسیم....

 

و قل خورد و رفت.

 

دانلود:  آشنایی قطعه گم شده با دایره بزرگ، شل سیلوراستاین

شهریار

     این شهریاری که تو سریال شهریار می بینم، مثل این می مونه که الانه بزنه زیر گریه!  تاجایی هم که من این سریال رو دیدم، از همون اول، حتی قبل از این که ثریا با چراغ علی ازدواج کنه هم همینطوری حرف می زد و قیافش این شکلی بود! از حرف زدن های با مردم کوچه و بازارش بگیر تا صحبت با شاعران و شعر خوانی هاش تو هر محفل و مجلسی... حتی شعر "بُزک نمیر بهار می یاد، کمپوزه با خیار می یاد" رو هم مثل مرثیه خوند!

     حالا یعنی شهریار واقعن این شکلی بوده یا این شهریارِ اختراعی دست اندرکارانِ این سریاله است؟! شاید هم از شانس هر وقت من می بینمش به قسمت غم نامه ایش می رسه!

  

     عقده مون رو از روزگار سردیگران خالی نکنیم!

 (این رو ثریا گفت به شهریار: " عقده ات رو از روزگار سر من خالی می کنی؟" البته شهریار هم بیرونش کرد... .)

 

   آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

   بی وفا حالا که من افتاده ام ازپاچرا

 

    والا من هم که به نظر می رسه این جا رو تبدیل به غرنامه کردم، در دنیای واقعی درحال خنده و شادیم! حداقل قیافه ام درحال گریه نیست!

 

 

*      اون قدیم ندیما (!)، هرچی شب شعر تو دانشگاه برگزار می شد نیم ساعت زودتر می رفتم و زنبیلم رو می ذاشتم تو سالن که مجبور نشم سرپا شعر گوش کنم. همیشه هم تمام کسانی که شعر می خوندن، همه شعر ها رو- عارفانه، عاشقانه، طنز، مرثیه و خلاصه هرچی که بود را-  با تن صدای خاصی و عین هم می خوندن. (شبیه همین مدلی که شهریار می خونه!) اونقدری که اگه یه لحظه تو هپروت می رفتین درنهایت ممکن بود فکر کنید فقط یه شعر شنیدین!  خیلی وقت ها هم اون محفل تاریک با نور شمع و لحن یک نواخت شعر خوانی ها که شبیه لالایی می شد جون می داد برای این که یه چرت بزنی.... این یعنی من از نیم ساعت پیش زنبیل می ذاشتم که در یک فضای آرام و روحانی همراه بالالایی به دور از هیاهوی اتاقمون یه چرتی بزنم؟! D: :)

     چقدر خوبه یه اتاق تنها برای خودت داشته باشی، درش رو ببندی، یه موسیقی ملایم بذاری و بدور از سر وصدا و مزاحمت دیگران کارکنی. یه لیوان گنده چایی هم باید باشه البته.

     امروز اتاق پرسروصدامون تبدیل به محل کار رویایی من شده.

     من اگر جای مدیرانمان بودم با این پیشنهادم که برم بشینم و در آرامش خانه ام کارهام رو انجام بدم موافقت می کردم. قبول نکردن که!  

بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم

  حسین پناهی:

 "عشق اغراقِ مقدسِ ساده ترین نیازهای سالمِ بشری ست!"

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد*

     عصرها بدون این که به ساعت نگاه کنم و تا وقتی که درد گردنم بهم هشدار بده که پاشو برو می مونم تو شرکت، بعدش از کوچه پس کوچه هایی متفاوت با روز قبل راهی خونه می شم، ممکنه بین راه بشینم رو یه نیمکتی تو یه پارک و مردم رو تماشا کنم، شاید هم یه سری  به مغازه های محبوبم (نشر چشمه و تاپ فروشی میدان هفت تیر) بزنم. بعضی روزها هوس نشستن تو ایستگاه اتوبوس می کنم و –خدا رو شکر قحطی اتوبوس هم که هست- مدتها همونجا منتظر می مونم، بعضی روزا به سرم می زنه پیاده برم خونه. کسی بخواد باهاش جایی برم زیاد نیاز به فکر کردن ندارم و زود می تونم بگم بریم...تو خونه همه چیز همانطور که صبح رهاشون کردم دست نخورده سرجای خودشون هستند... این روزها حتی دوستی هم ندارم که  جایی منتظرش بذارم (همون بکارم خودمون!)، د.خ. ای هم نیست که اس ام اس ی بزنه که کجایی وقتی دیر می کنم. این روزها بدجور عادت کردم به این که هیچ کس هیچ جا منتظرم نباشه.

 

چقدر خوبه که کاری برای انجام دادن داشته باشی، قدر سرشلوغی رو باید دونست. تشکر ویژه از شیر عزیز که حسابی سرکارمون گذاشته!

 

*عنوان، اسم کتابی که دیروز در نشر چشمه دیدم. نام نویسنده یا مترجمش را فراموش کرده ام.

به یاد شاعری که زیاد دوستش دارم:

 

می تازی همزاد عصیان!

به شکار ستاره ها رهسپاری،

دستانت از درخشش تیر و کمان سرشار،

اینجا که من هستم

آسمان، خوشه کهکشان می آویزد،

کو چشمی آرزومند؟

 

با ترس و شیفتگی، در برکه فیروزه گون، گل های سپید می کنی

و هرآن، به مار سیاهی می نگری، گلچین بی تاب!

و اینجا-افسانه نمی گویم-

نیش مار، نوشابه گل ارمغان آورد.

 

بیداری ات را جادو می زند،

سیب باغ ترا پنجه دیوی می رباید.

و –قصه نمی پردازم-

در باغستان من، شاخه بارور خم می شود،

بی نیازی دست ها پاسخ می دهد.

در بیشه تو، آهو سرمی کشد، به صدایی می رمد.

در جنگل من، از درندگی نام و نشان نیست.

در سایه –آفتاب دیارت، قصه"خیر وشر" می شنوی.

من شکفتن ها را می شنوم.

و جویبار از آن سوی زمان می گذرد.

 

تو در راهی.

من رسیده ام.

 

اندوهی در چشمانت نشست، رهرو نازک دل!

میان ما راه درازی نیست: لرزش یک برگ.

 

سهراب سپهری

اینرسی

     هر وقت قراره تغییری اتفاق بیفته مقاومت ها هم شروع می شه که یه مقدار از این مقاومت مربوط به تنبلی آدماست چون لازمه یه حرکتی به خودشون بدن و این که به روند قبلی –هرچند سخت- عادت کردن و ترکش براشون سخته و یه مقدارش هم می تونه مربوط به بی اعتمادی نسبت به تغییرات باشه.

   حالا این تغییرات اگه مربوط به سیستم های کامپیوتری باشه و شما هم طراح و برنامه نویس سیستم جدیده باشید که رسمن بدبختید!

   کاربرها اونقدر ایرادهای عجیب و غریب و بنی اسرائیلی می گیرن که آدم می مونه، گاها کارهای عجیب غریبی هم می کنند، برای مثال یه بار من یه برنامه ای نوشته بودم که درنهایت یک سری گزارش تهیه می کرد. حالا آقایی که ازش استفاده می کرد بعد از هر بار گزارش گیری یک بار دیگه اعداد رو با ماشین حساب جمع می زد که ببینه با مجموعی که ته گزارشه هست یکیه یا نه؟! هرچی هم توضیح می دادم که این سیستمه از اون ماشین حساب شما دقیق تره فایده ای نداشت. یا یکی دیگه تعداد کلیک های روزانه رو می شمرد و می گفت چه خبره من روزی باید 20 بار رو این دکمه کلیک کنم و یا هربار سیستم رو می دادم بهشون برای تست بعد از چند روز که مراجعه می کردم می دیدم حتی یک بار هم نرفتن سراغش، بعضی ها هم ممکنه برن محتویات فایل هاتون رو یواشکی ادیت کنن و صداشون در نیاد و.... .

حالا خدا بهمون رحم کنه،  شیری که تازه یال و کوپال هم نداره قراره ایرانگردی کنه. کاربرامون که از حالا گارد گرفتن و همین چند دقیقه پیش اولیشون-دور از چشم رییسشون- خوب تفهیم کردن بهمون که خواب دیدین خیر باشه و ما جامون خوبه و حاضر نیستیم هیچ تکونی به خودمون بدیم... .