شهریار
این شهریاری که تو سریال شهریار می بینم، مثل این می مونه که الانه بزنه زیر گریه! تاجایی هم که من این سریال رو دیدم، از همون اول، حتی قبل از این که ثریا با چراغ علی ازدواج کنه هم همینطوری حرف می زد و قیافش این شکلی بود! از حرف زدن های با مردم کوچه و بازارش بگیر تا صحبت با شاعران و شعر خوانی هاش تو هر محفل و مجلسی... حتی شعر "بُزک نمیر بهار می یاد، کمپوزه با خیار می یاد" رو هم مثل مرثیه خوند!
حالا یعنی شهریار واقعن این شکلی بوده یا این شهریارِ اختراعی دست اندرکارانِ این سریاله است؟! شاید هم از شانس هر وقت من می بینمش به قسمت غم نامه ایش می رسه!
عقده مون رو از روزگار سردیگران خالی نکنیم!
(این رو ثریا گفت به شهریار: " عقده ات رو از روزگار سر من خالی می کنی؟" البته شهریار هم بیرونش کرد... .)
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام ازپاچرا
والا من هم که به نظر می رسه این جا رو تبدیل به غرنامه کردم، در دنیای واقعی درحال خنده و شادیم! حداقل قیافه ام درحال گریه نیست!
* اون قدیم ندیما (!)، هرچی شب شعر تو دانشگاه برگزار می شد نیم ساعت زودتر می رفتم و زنبیلم رو می ذاشتم تو سالن که مجبور نشم سرپا شعر گوش کنم. همیشه هم تمام کسانی که شعر می خوندن، همه شعر ها رو- عارفانه، عاشقانه، طنز، مرثیه و خلاصه هرچی که بود را- با تن صدای خاصی و عین هم می خوندن. (شبیه همین مدلی که شهریار می خونه!) اونقدری که اگه یه لحظه تو هپروت می رفتین درنهایت ممکن بود فکر کنید فقط یه شعر شنیدین! خیلی وقت ها هم اون محفل تاریک با نور شمع و لحن یک نواخت شعر خوانی ها که شبیه لالایی می شد جون می داد برای این که یه چرت بزنی.... این یعنی من از نیم ساعت پیش زنبیل می ذاشتم که در یک فضای آرام و روحانی همراه بالالایی به دور از هیاهوی اتاقمون یه چرتی بزنم؟! D: :)