ای نزدیک

در نهفته ترین باغ ها، دستم میوه چید.

و اینک، شاخه نزدیک! از سرانگشتم پروا مکن.

بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست، عطش آشنایی است.

درخشش میوه! درخشان تر.

وسوسه چیدن در فراموشی دستم پوسید.

دورترین آب

ریزش خود را به راهم فشاند.

پنهان ترین سنگ

سایه اش را به پایم ریخت

و من، شاخه نزدیک!
از آب گذشتم، ازسایه بدر رفتم.

رفتم، غرورم را بر ستیغ عفاب-آشیان شکستم

واینک، در خمیدگی فروتنی، به پای تو مانده ام.

خم شو، شاخه نزدیک!

سهراب

فکر نمی کردم، تو این دوره زمونه هم، فرهادی پیدا بشه که برای رسیدن به شیرین کوه بکنه...!

... امان از شیرین خانوم که بعد ۵ سال که فرهاد بیچاره کوه رو از جاش کنده، تازه می گه: " یعنی چی که دوستم داره...؟!!"

زندگی...

-  موقع دلتنگی ها و غصه هام هیچ چی موثرتر از پیاده روی درمانی نبوده برام.

خیابونای دانشگاه و کوچه پس کوچه های حصارک- سمیه، بهار، طالقانی و خیابون موسوی- کوچه پس کوچه های مارالان و آبرسان و چهارراه منصور - فرجام ، دوم ، سرسبز ، حیدرخانی،ولیعصر، کریم خان و ابان، ایرانشهر ، ویلا، مفتح و ملک و شریعتی...و انقلاب  . چقدر خیابون شد:) !!

 

- دخترخاله جانم دلتنگ است. پیاده روی درمانی و فیلم مکس هم موثر نبود .... خداکنه اومدن خاله جان و دیدن خانواده اش اثر داشته باشن. 

 

- این روزا خونمون طوری شده انگار خاک مرده پاشیده باشن تو خونه! (نمی دونم همچین اصطلاحی تو زبان فارسی هم هست یانه) من که هرچی به دخترخاله گفتم دلتنگیها و غم وغصه هات رو اول به من بگو، شاید برطرف شدن و لازم نبود این همه مامانت رو نگران کنی به گوشش نرفت... هر چند ایراد از خودمه و هیچ وقت سنگ صبور خوبی نبوده ام.... این دفعه یکی بهم گفت: کسایی که تو زندگی مثل تو عمل می کنن، ادمای ناموفقین. فکر نکن تو کار خوبی می کنی و خیلی به خودت نبال! من نه موفق بودم و نه همچین ادعایی دارم بنابراین، خفه خون گرفتم و دیگه به کسی تجویز نمی کنم روش خودم رو... . فقط دلم برای خاله جونم می سوزه! :(

 

- یه زمانی دختر ۱۸ ساله ای هم بوده که تنهای تنها تو اتاق۲۵ خوابگاه یک،  پتو رو رو سرش می کشیده و هایده گوش می کرده و  دلش تنگ می شده و آروم آروم گریه می کرده!

بهار بهار باز اومده دوباره

باز تموم دل ها چه بی قراره

اما برای من دور زخونه

بهارا هم مثل خزون می مونه

 

- پوست کلفت شده ام حسابی!

 

یاد من باشد تنها هستم...

دلِ خوش

جا مانده است چیزی جایی

که هیچ گاه دیگر

هیچ چیز،

جایش را پر نخواهد کرد...

نه موهای سیاه

نه دندان های سفید!

             حسین پناهی  

دلم چند روز مرخصی می خواد. که برم جایی که هیشکی اون جا نباشه، حتی خودم. نمی شه که.

چیزهای ممنوعی هم هست

که می توانی گوشهء قلبت پنهان کنی

عشق، اندیشه، دریافتن.

                                       ناظم حکمت

کاش طوری زندگی کنیم که رومون بشه برگردیم و به راهی که پشت سرگذاشتیم نگاه کنیم... .