پرنده ها

پرنده ها

به تماشای بادها رفتند

شکوفه ها

به تماشای آب های سفید

زمین عریان مانده است و

باغ های گمان

ویاد مهر تو

ای مهربان تر از خورشید


م.آزاد

در قطار

می دود آسمان

می دود ابر

می دود دره و می دود کوه

می دود جنگلِ سبزِ انبوه

می دود رود

می دود نهر

می دود دهکده

می دود شهر

می دود، می دود دشت و صحرا

می دود موج بی تاب دریا

می دود، خون گل رنگِ رگ ها

می دود فکر

می دود عمر

می دود، می دود، می دود راه

می دود، موج و مهواره و ماه

می دود زندگی خواه و ناخواه

من چرا گوشه ای می نشینم؟

 

ژاله اصفهانی

        هه! تا وقتی امیدی برای موفقیتم بود و شاد و پرانرژی و پرتلاش بودم، باهام بدبودن و سنگ جلوی پام می نداختن و سعی داشتند ناامیدم کنند.

      وقتی دیدن انگار یه جورایی شکست خوردم و خسته و بی انرژی و افسرده شدم،  مهربان شده بودند و می خواستن کمکم کنند و من متعجب بودم از این رفتارشون، و حتی باور کرده بودم مهربانیها رو.

      حالا که اومدم یه تکونی به خودم بدم و نشانه هایی از تلاش و انرژی –بدون هیچ اجر و پاداش مادی*- در من پیدا شده، باز ورق برگشته و حسادتهای عجیب و غریب شروع شده... .

* بسیار دیده ام که حتی یک ریال اضافی هم خیلی مهم بوده و در صورت امکان هرگونه پاداش مادی از حسادتها و بدخواهی ها نباید تعجب کرد!

تپه عباس آباد- همدان 

        بین 12 تا 17 سالگی رمانهای زیادی رو خونده بودم .

 این روزها که بعضی از اون ها رو ، مثل جان شیفته(رومن رولان) و آنا کارنینا (تولستوی)، دوباره می خونم تعجب می کنم از صبر و حوصله ای که اون وقتها داشتم و این رمانهای طولانی رو می خوندم و بخصوص که می بینم کلیت داستانشون هم یادم هست و باز فکر می کنم که یعنی من می فهمیدم اصلن چیزایی که می خوندم رو؟!

     یکی از رمانهایی که خیلی دوست دارم، حالا که سی ساله شدم، دوباره بخونمش، زن سی ساله (انوره دو بالزاک) هست که اون زمونا خونده بودمش....

    یه کتابخونه مثل کتابخانه شهرمون –نمی دونم هنوز هم هست یا تعطیل شده؟-  که همه این کتابا رو داشته باشه، می خوام... .

اگر غم  لشکر  انگیزد  که خون  عاشقان  ریزد

من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم

   باخودم که می شینم و سی سال زندگی رو مرور می کنم، می بینم انگار همیشه- از همون بچگی- تو رویا و با داستانهای ساختگیم، شخصیتهای خیالی ذهنم و نه با آدمای واقعی زندگی کردم...  تو تاریکی نشسته ام و با سایه ها و تصاویر ناواضحی که می دیدم داستانها ساختم و زندگی کرده ام بدون اینکه به فکر روشن کردن شمعی باشم حتی.

   به یکباره چراغها روشن شده اند و ... . 

 


    نصفه شبی شیر آب خراب شد و الان حتی مغازه ای هم باز نیست بشه یه واشر خرید تا بتونم امتحان کنم ببینم بلدم درستش کنم یا نه؟! شیر فلکه رو هم که می بندم باز چکه می کنه و رو اعصابه! کتری و پارچ و قابلمه هم پرآب شده و دیگه نمی دونم چی کار کنم! :(

   کاش قبلن فکرش رو کرده بودم و کنار پیچ و مهره ها لوازمی برای تعمیر شیرآب هم داشتم!

 


    از دخترای زیادی شنیدم که وقتی خواستگارشون رو نپسندیدند و با این موضوع رو با پدر یا مادرشون مطرح کرده اند، جواب شنیده اند که: بی خود! تو قرار نیست حرفی بزنی و ما تصمیم می گیریم که تو با کی ازدواج می کنی و... . ویا به انواع تهدیدهای مختلف از طرف پدر و یا مادرشون ، به درست یا غلط، مجبور به ازدواج شدن.  خدا رو شکر می کنم و ممنون پدر و مادرم هستم که همچین اخلاقی رو ندارند.

   یه وقتایی که می بینم دارم قضاوت عجولانه ای درمورد تصمیم به ازدواج کسی می کنم، این تیکه از حرفهای شارلوت تو فیلم غرور و تعصب رو گوش می دم، و سعی می کنم شرایط طرف مقابلم رو درک کنم و بهتر بتونم، احیانا، به درد و دلهاش گوش بدم و ....

 

 

-  Don’t look at me like that

   There’s not earthly reason why I shouldn’t be as happy with him as any other

-  But he is ridiculous

-  Oh. Harsh

   Not all of us afford to be romantic

   I’ll be enough with a comfortable home and protections

   There’s a lot to be thankful for

-  Charlotte

-  I’m 27 years old

   I have no money and no prospect

   I’m already a burden to my parents

   And I’m frightened

   So, don’t judge me, Lizzie

   Don’t you dare judge me.

گنبد سلطانیه زنجان 

       به سلامتی برق هم تبدیل به چشمک زن شده و دم به دقیقه داره برق می ره، نمی دونم شرکتهای دیگه چی کار می کنن ولی این جا  برای صرفه جویی همه لامپهای راهروها خاموشن و در ظلمات رفت و آمد می کنیم.  به نظرم این ساختمون یه نورگیری باید می داشت، ولی به جاش این اطاقی که من نشستم، ساخته شده... . همه کامی ها هم به یوپی اس وصل نیستن و امروز که برای بار دوم برق قطع شد،  تمام تنظیمات- نه چندان ساده-  نرم افزاری که باهاش کار می کردم پرید ... . :(  منم از لجم نشستم با کامی که وبلاگ نویسی باهاش رو ممنوع اعلام کرده ام می لاگم!! :)

 

open source :(

Forbidden

Your client does not have permission to get URL /files/gwt-windows-1.4.62.zip from this server.

You are accessing this page from a forbidden country.

 

       خب وقتی می خوام وارد سایتهای علمی کامپیوتر (نه حتی پزشکی) بشم با پیام:  "مشترک گرامی دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد"  و "این سایت مخالف با موازین جمهوری اسلامی می باشد" و  پیغامهای مشابه مواجه می شم،  چه انتظاری از گوگل می تونم داشته باشم؟!

ياد عزيزان هيچ گاه فراموش نمي شود
اما چشم ها به نديدن، گوش ها به نشنيدن و لب ها به خاموشي .....

......

دلم برات  تنگ  شده

دلت چرا سنگ شده؟

"من نمی توانم جز به پیروی از دستور دلم زندگی کنم، حال آنکه شما با اطاعت از قواعدتان زندگی می کنید. من همینطوری، بی فکر و بی حساب به شما دلبستگی پیدا کردم. ولی شما لابد مرا دوست دارید تا نجاتم بدهید یا به من چیز بیاموزید"

آنا کارنینا- تولستوی

من برگشتم

     هیچ جا – هرچقدر هم امکانات رفاهی فراهم باشه- خونه خودت ، هیچ میز کاری هم میز کار خودت نمی شه! این مدتی که نبودم، رفته بودم ماموریت و دیشب برگشتم! صبح وقتی چشم باز کردم و دیدم خونه خودم هستم، چه ذوقی کردم! :)

 

    فردا هم می رم ولایت... .

     وقتی از طرف مقابلمون جمله هایی مثل: "حتی کسی که دوستش دارم..."، "حتی خواهرم/برادرم..."، "حتی دوستم..." .... را شنیدیم، باید موقعیت خودمون رو شناخته باشیم، که انتظار نابجا نداشته باشیم....

گلان فصل بهاران هفته ای بی

زمان  وصل یاران هفته ای بی

غنیمت دان  وصــــــال  لاله رویان

که گل در لاله زاران هفته ای بی