باخودم که می شینم و سی سال زندگی رو مرور می کنم، می بینم انگار همیشه- از همون بچگی- تو رویا و با داستانهای ساختگیم، شخصیتهای خیالی ذهنم و نه با آدمای واقعی زندگی کردم...  تو تاریکی نشسته ام و با سایه ها و تصاویر ناواضحی که می دیدم داستانها ساختم و زندگی کرده ام بدون اینکه به فکر روشن کردن شمعی باشم حتی.

   به یکباره چراغها روشن شده اند و ... . 

 


    نصفه شبی شیر آب خراب شد و الان حتی مغازه ای هم باز نیست بشه یه واشر خرید تا بتونم امتحان کنم ببینم بلدم درستش کنم یا نه؟! شیر فلکه رو هم که می بندم باز چکه می کنه و رو اعصابه! کتری و پارچ و قابلمه هم پرآب شده و دیگه نمی دونم چی کار کنم! :(

   کاش قبلن فکرش رو کرده بودم و کنار پیچ و مهره ها لوازمی برای تعمیر شیرآب هم داشتم!

 


    از دخترای زیادی شنیدم که وقتی خواستگارشون رو نپسندیدند و با این موضوع رو با پدر یا مادرشون مطرح کرده اند، جواب شنیده اند که: بی خود! تو قرار نیست حرفی بزنی و ما تصمیم می گیریم که تو با کی ازدواج می کنی و... . ویا به انواع تهدیدهای مختلف از طرف پدر و یا مادرشون ، به درست یا غلط، مجبور به ازدواج شدن.  خدا رو شکر می کنم و ممنون پدر و مادرم هستم که همچین اخلاقی رو ندارند.

   یه وقتایی که می بینم دارم قضاوت عجولانه ای درمورد تصمیم به ازدواج کسی می کنم، این تیکه از حرفهای شارلوت تو فیلم غرور و تعصب رو گوش می دم، و سعی می کنم شرایط طرف مقابلم رو درک کنم و بهتر بتونم، احیانا، به درد و دلهاش گوش بدم و ....

 

 

-  Don’t look at me like that

   There’s not earthly reason why I shouldn’t be as happy with him as any other

-  But he is ridiculous

-  Oh. Harsh

   Not all of us afford to be romantic

   I’ll be enough with a comfortable home and protections

   There’s a lot to be thankful for

-  Charlotte

-  I’m 27 years old

   I have no money and no prospect

   I’m already a burden to my parents

   And I’m frightened

   So, don’t judge me, Lizzie

   Don’t you dare judge me.