روزها گذشت تا یک روز،
کسی آمد که با دیگران فرق داشت.
قطعه گم شده پرسید: از من چه می خواهی؟
- هیچ
- به من چه احتیاجی داری؟
- هیچ
قطعه گم شده باز پرسید: تو کی هستی؟
دایره بزرگ گفت: من دایره بزرگم
قطعه گم شده گفت:
به گمانم تو همان کسی باشی که مدتهاست در انتظارش هستم.
شاید من قطعه گم شده تو باشم.
دایره بزرگ گفت: اما من قطعه ای گم نکرده ام و جایی برای جور در آمدن تو ندارم.
قطعه گم شده گفت: حیف! خیلی بد شد. چقدر دلم می خواست با تو قل بخورم...
دایره بزرگ گفت: تو نمی توانی با من قل بخوری، ولی شاید خودت بتوانی تنهایی قل بخوری.
- تنهایی؟ نه، قطعه گم شده که نمی تواند تنهایی قل بخورد.
دایره بزرگ پرسید: آیا تا به حال امتحان کرده ای؟
قطعه گم شده گفت: آخر من گوشه های تیزی دارم. شکل من به درد قل خوردن نمی خورد.
دایره بزرگ گفت: گوشه ها ساییده می شوند و شکلها تغییر می کنند.
خوب، من باید بروم. خداحافظ!
شاید روزی به همدیگر برسیم....
و قل خورد و رفت.
دانلود: آشنایی قطعه گم شده با دایره بزرگ، شل سیلوراستاین