قدم در راهی گذاشته ای و از کسانی که قبلن آن راه را طی کرده اند راهنمایی می خواهی. اونا مسیر را بهت نشون می دن و و از زیبایی های مقصد برات می گن و چیزهای خوبی که اونجا هست.

      به فکر فراری و رسیدن به جاهای قشنگ. چشمات رو می بندی و با راهنمایی هاشون حرکت می کنی و وقتی چشم باز می کنی می بینی تو یه چاه عمیق و تنگ و تاریک گرفتار شدی. وقتی به راهنمات اعتراض می کنی، می گه: هاه! من چندین ساله هنوز نتونستم به این جا عادت کنم و هنوز با رویای زیباییهایی که می خواستم بهشون برسم روزهام رو می گذرونم، تو هنوز از راه نرسیده چه انتظاراتی داری؟!  و ادامه میده:  چشمهات رو ببند تکیه بده به دیوار نمور چاه و تصور کن، تو یه دشت پر ازگل، تکیه دادی به یه درخت و... .