خداوندا،
می خواستم که در آغوش تو زندگی کنم
چشمانم در چشمان تو باشد
دست تو در دستم باشد
و بر سینه ات آرمیده باشم
و شبها پلکهایم با اعتماد تو برهم روند
و صبحها به امید تو خورشید را ستایش کنم
ولی افسوس، افسوس، افسوس
که باد زمستانی در آغوش تو نیز دویده است
و شبی بین چشمان من و تو خیمه زده است
ولی می دانم که زار گریستن مرا می بینی
ولی می بینم که غم بی پایان مرا می دانی
بیژن جلالی
+ نوشته شده در شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت 23:35 توسط سونا
|