خداوندا...

خداوندا،

می خواستم که در آغوش تو زندگی کنم

چشمانم در چشمان تو باشد

دست تو در دستم باشد

و بر سینه ات آرمیده باشم

و شبها پلکهایم با اعتماد تو برهم روند

و صبحها به امید تو خورشید را ستایش کنم

ولی افسوس، افسوس، افسوس

که باد زمستانی در آغوش تو نیز دویده است

و شبی بین چشمان من و تو خیمه زده است

ولی می دانم که زار گریستن مرا می بینی

ولی می بینم که غم بی پایان مرا می دانی

 

بیژن جلالی