امروز تو بهداری تبدیل به جک شده بودم.

اول یک ربعی پا منتظر شدم تا رییس بزرگ تلفن رو قطع کنه تا برگه من رو امضا کنه بعد با اتوبوس –سرپا- رفتم بهداری(فقط یک ایستگاه البته D:  )  و کلی منتظر شدم تا نوبتم بشه.  شرح حالم رو که به دکتر جناب گفتم – سرماخوردگی، گلودرد، تب دیشب و سرگیجه و... – فشارم رو که گرفت کلی تعجب کرد که یعنی من چطور نشستم روبروش و با یه عالمه آمپول :( و سرم روانه ام کرد اتاق پرستاری و راضی هم نمی شد که و حتی تهدیدم می کرد اعزامم کنه بیمارستان. دم به دقیقه می اومد سراغم که آیا من اصلن رگ دارم احیانن؟! و نمردم یعنی؟ و...  حالا من اون وسط که خانومه آمپولهای رنگ به رنگ ردیف کرده بودبه قصد آبکش نمودن من، اینجانب داشتم با همکارم صحبت می کردم و یا با برادرم صحبت می کردم در مورد خرید بلیط و شماره حسابم رو بهش می دادم و نیشم هم تا بناگوش باز بود که من تاحالا سرم نزدم و می شه بی خیال بشید..... . مریض های دیگه هم غرغر می کردن به خانوم ÷رستاره که چرا گیر کرده پیش من...،  وقتی دیدن من مردنی نیستم همه گذاشتن رفتن و من تنها موندم و سرم که تموم شد و بستمش با دیدن خون!!!، سرم در دست پا شده بودم راه افتاده بدم تو بهداری که نیست یاری کننده ای ... دکتره مریض داشت تو اتاقش و دعوام کرد که برو بخواب سرجات و منم اومدم دست به کار شدم که خودم جداش کنم و.... خلاصه پرستاره اومد به دادم رسید D:   . 

 

حالا اومده بودم شرکت، یکی از همکارا منو که دید خندان و شادان در حال صحبت در مورد شیر، می گفت یعنی تو مریض بودی مثلن؟!

گفتم حالا خوب شدم دیگه.

و آن جناب فرمودند: " از بس که همیشه آروم و ساکتی، مریض و بی حال هم که هستی کسی متوجه نمی شه.... "

این یعنی بود و نبود من هیچ فرقی نداشته بید؟

 

     ساعت یک ربع به هفته و من اینجا تو شرکتم و ساعت هفت هم می رم برای خوردن کیک تولد با دو ماه و چند روز تاخیر این خانوم!