تو شرکتم. دیتا کانورت می کنیم و حذف می کنیم و ازاین کارا. روش کار هم اینطوریه که برنامه را که اجرا می کنیم می ره تو کما وما منتظر می مانیم تا.... (زمان ظهور اقا!) . من هم الان دیگر حس درس خوندن ندارم در نتیجه مگس می پرانم در زمان انتظار!
رییس بزرگ و کوچک هر از چندگاهی می ایند و متلکی می پرانند به جامعه زنان و مجردان و لبخند شیطنت آمیزی می زنند و من لعنت می فرستم به باعث و بانی این لبخند های شیطنت بار!
این روزها به طرز عجیبی اشتهام رو از دست دادم، و اگر سرکار نباشم یادم می ره چیزی بخورم! جمعه ساعت 12 شب یادم افتاد که از صبح تا اون موقع فقط یک تکه کوچک پیتزای مونده خورده ام با چند قلپ آب! و هنوز هم هیچ احساس گرسنگی نمی کنم. باید مثل شلمان ساعت خوردن- خوابیدن کوک کنم تا یادم بیفته باید غذا بخورم.
اتفاقن این غذا نخوردنه اتفاق خوبیه. چون این روزها احوالاتم برگشته به مدلای قدیم. حالم خوبه، شاد و خوشم. مثل قدیما خودم رو دوست دارم. و خوردنم هم مثل قدیما شده ... .
رییسمان اومد نمی ذاره بنویسم که! برم!