درخواب تو یکی از خیابانهای شلوغ وپرترافیک تهران گم شده بودم* که رسیدم به یه بی راهه که می رسید به یه جنگل خیلی قشنگ و سبز. رفتم تو جنگله و بعد کلی پیاده روی از یه خیابان شلوغ دیگه سردرآوردم و برای این که آدرس جنگله رو فراموش نکنم آدرس رو از کسی پرسیدم، - که الان هرچی فکر می کنم اسم خیابان یادم رفته :( صبح یادم بودو با خودم فکر می کردم می رم پیداش می کنم شاید واقعا جنگلی باشه اونجا! ولی یه پل صدر داشت تو آدرسه-  می خواستم برگردم خیابونی که قبلن بودم ولی هرچی دنبال گشتم دوباره راه جنگل رو پیدا نمی کردم تا اینکه از یه خونه قدیمی خیلی بزرگ سر در آوردم و با کلی آدم های عجیب اونجا آشنا شدم و دوباره برگشتم به همان خیابان.... پل صدر ولی هیشکی جنگله رو نمی شناخت!  - در اینجا ساعت بیچاره خودش رو خفه می کرد که من بیدار بشم ولی من مصمم بودم که جنگل رو پیدا کنم-  آخرش هم یه آقایی پیدا شد که آدرسش رو می دونست و منو برد اونجا ولی تو جنگله پاییز شده بود!!! 

      به خاطر دیدن جنگل وسط شهر 37 دقیقه دیر رسیدم سرکار، حالا نه این که هر روز به موقع می رسیدم :) 

      تو خواب دعا می کردم اونجا همینطور ناشناس بمونه که تبدیل به زباله دانی نشه!