امشب به بر من است آن مایه ناز

یارب تو کلید صبح در چاه انداز

ای روشنی صبح به مشرق برگرد

ای ظلمت شب با من بیچاره بساز

     خب، امروز دیگه رسما خل شده ام!  و از بعد از ظهر گیر کردم رو این آهنگه،  گوش کردنش البته خیلی ایرادی نداره، مسئله اینه که شدیدن احساس خوانندگی بهم دست داده و بلند بلند هم دارم می خونمش!  د.خ. بنده خدا یکم تحمل کرد و حتی تشویقم هم کرد که اونقدرا هم بد نمی خونی!!! ولی خب بعدش شانس آورد و امکاناتش فراهم شد و در رفت و الان فقط جناب همسایه است که دارند از صدای این خواننده مشهور آینده بهره مند می شوند و خوشبختانه هنوز که نیومده دم در،  با گل و جایزه و لنگه کفش محض تشکر!

 

   امروز هم طبق روال چند روز قبل فیلم تکراری دیدم.

Life is the game, we’re all players.

It’s hard

It’s not easy

 

    عکس از باغ هنر (پارک خانه هنرمندان) گرفته شده.  برای اولین بار در یه عصر دلگیر تابستان 78، یکی از بچه های خوابگاه منو برد اونجا. بهش می گفت پارک فرصت و بهم گفت چون اولین باره که رفتم اونجا یه آرزو بکنم!! :)  و من آرزو کردم ... برآورده نشد آرزوم و دیگر هیچ وقت هم بهش نخواهم رسید! از همون موقع اونجا شد پارک محبوب من.  حیف این روزها دیگه خیلی شلوغ شده و دیگه شبیه اون پارکی که دوستش داشتم و هر وقت دلم تنگ می شد ده دور و بیست دور دورش قدم می زدم تا حالم خوب بشه بدون وجود هر گونه چشم مزاحم بخصوص از نوع همکارش ... . 

    روزهای اولی که د.خ. اومده بود تهران، من ذوق زده بودم و  هر چی که و هرجایی که و هرکاری که دوست داشتمشون رو می گفتم بهش و یا می بردمش اونجاها.  یک روز گفتم بیا ببرم پاتوقم رو که هر وقت گم شدم می تونی منو اونجا پیدا کنی  نشونت بدم. اون وقتا اونجا هنوز به شلوغی حالا نبود و  فهمیدم که د.خ. بر خلاف من از جاهای شلوغ خوشش می یاد و خلاصه خوشش نیومد. دیگه هیچ وقت نرفتیم اونجا. امروز عصری د.خ.، یه دفه وسط آواز خوانی های من،   گفت: می خواستم بهت بگم، به یاد روزای اولی که با هم هم خونه شدیم بریم پارک خانه هنرمندان. خیلی دیر گفته بود و نشد که بریم. این روزها همش داره مرور خاطرات می کنه... .  اون وقتا یه روز هم وبلاگ یک ایرانی در امریکا رو براش باز کردم و نشستیم به خوندنش + چند تا وبلاگ دیگه. مسخره ام کرد و گفت اینا دیوونه ان؟ براچی خاطراتشون رو تو اینترنت می نویسند.... و این شد که هیچ وقت این جا رو نخوند.

 

     چطور می توانم تحمل کنم این راکه تو باشی و من آنقدر ازت بدم بیاد که نخوام، نتونم، تو چشمات نگاه کنم نه حتی باعشق.  دوست داشتنت شرط اول خوشبختی ست. 

    اشکش را که می بینم اونوقت لبخند می زنم به غصه هام. به نخواستنت ، رفتنت…

    و می فهممت.

 

    شرمنده که با اینترنت ذغالیم امکان آپلود آهنگ را ندارم. گشتم ولی لینک حاضر آماده اش را هم پیدا نکردم.