چند سال پیش که من و د.خ. تازه هم خانه شده بودیم، یه روز دایی گرانقدرم و برادرم اومده بودن خونمون.  از هر دری حرف زدیم تا این که رسیدیم به بحث شیرین حمایت از حقوق مردان.  د.خ. هم که انجمن حمایت از حقوق مردان! باهم تفاهم نداشتیم و بحثمان حسابی شیرین شده بود. تا این که د.خ. شیفت بود و مجبور شد بره . همین که د.خ. جانمان پاشو از در گذاشت بیرون، دایی خان و برادرم شروع کردند به دعوا کردنِ من که تو داری بهش (د.خ.) زور می گی و عقایدت رو بهش تحمیل می کنی. بعد هم دوساعت که خونه بودیم و یه ساعت هم تو ماشین دوتایی باهم دیگه منو انداختن گوشه رینگ و تا تونستن با زبونشون بهم مشت زدن ومن اونقدر بغضهام تو گلوم گیر کرد که وقتی رسیدم خونه تا چهار- پنج ساعت بعدش  که د.خ. از سرکار برگشت همینطور داشتم گریه می کردم.