من که در دنیای وبلاگستان عددی حساب نمی شم ولی حالا که سها تحویلم گرفته و تنها امیدش هم من هستم برای نوشتن،  من هم تو بازی شرکت می کنم و چیزایی که دیگران درموردم نمی دونند رو می نویسم، چند تاییش رو!

 

1- همیشه از سه درس تاریخ، جغرافی و اجتماعی متنفر بودم و خوندنشون برام عذاب آور بود. سال سوم راهنمایی در طول ثلث اول و دوم هیچ وقت این دوتا درس رو نمی خوندم و همیشه تقلب می کردم در امتحان!!  ظاهرن خیلی هم خبره بودم و هیچ وقت معلمهام نفهمیدن ولی هیچ وقت هم این معلم ها دوستم نداشتند. تا این که اواخر سال در المپیاد ریاضی اول شدم و توجه همه معلمهامون بهم جلب شده بود و همشون خیلی تحویلم می گرفتن! من هم دچار عذاب وجدان شدید شدم و مجبور شدم برای ثلث سوم تمام اون سه کتاب رو  بخونم !

 

2- دوران راهنمایی بودم که با دخترخاله ام یه آزمایشگاه شیمی برپا کرده بودیم. و کلی مواد شیمیایی داخل شیشه های دوات جمع کرده بودیم. اون موقع مجبور شدم 5 سانتی متر منیزیم از آزمایشگاهمون کش برم! که با اون منیزیم کابینت آشپزخونه مون رو سوزوندیم و هرگز مسئولیتش رو برعهده نگرفتم. در راستای اهداف آزمایشگاهمون، همیشه یه کاری می کردم لامپ های خونه بسوزن که بتونم بالن آزمایشگاه درست کنم باهاش. یه بار کبریت نیمه افروخته رو روی مواد داخل بالن گرفتم ببینم شعله ور می شه یا خاموش! که کم مونده بود کمدی که ازمایشگاهمون بود آتش بگیره. یه ماده ای هم برای برطرف کردن نیش پشه اختراع کرده بودم که روی پوست خواهر کوچیکم امتحان کردم و جواب داد!!!  یک بار هم برای درست کردن بالن آزمایگاه دستم رو بریدم که هنوز آثارش باقی است!

 

3- من معمولن داروهایی که دکتر تجویز می کنه رو طبق صلاحدید خودم مصرف می کنم. چند سال پیش که بدجور مریض شده بودم و بیشتر از یه هفته تو خوابگاه خوابیدم، دکتره انواع آنتی بیوتیک ها رو روم امتحان می کرد ولی من همچنان به خوردن اولین آنتی بیوتیک تجویزیش ادامه می دادم. تا اینکه خوب شدم و خانم دکترمون فکر کرده آخرین آنتی بیوتیک بوده که خوبم کرده! حالا هر وقت مریض می شم حتمن از این نوع آنتی بیوتیک ها تجویز می کنه و می گه اون نوعهای دیگه روت تاثیر ندارن! البته من هم نمی خورمش! اسمش یادم نیست ولی اندازه بشقابه هر کدومش و الان تو خونمون به اندازه یه داروخونه از این نوع قرص داریم!

 

4- بچه که بودم، قبل از دبستان، عاشق خاک بازی و شن و ماسه بودم. همسایه ها هم در حال ساختمان سازی بودند و بساط بزم به راه بود! ولی بابام به شدت از این کار بدش می اومد و دعوام می کرد حسابی! اون روزها بابام همیشه دو سه دقیقه بعد از تیتر تفسیر سیاسی روز رادیو از سرکار می اومد و من همیشه دور از چشم مامان پاهام را تو خاک و ماسه جلوی پنجره همسایه که همیشه رادیوشون دم پنجره بود و روشن بود، چال می کردم و تا صدای تفسیر سیاسی روز رو از رادیوی همسایه می شنیدم زود دست از خاک بازی می کشیدم و می دویدم تو خونه!

همون دوران، یه بار تو قفسه های مامان چند تا گلوله سفید خوشگل پیدا کردم و فکر کردم شکلاته و دزدکی شروع کردم به خوردنش نگو نفتالین بوده!! خیلی زود، فکر کنم دخترعمه ام یا یکی دیگه لو رفتم. شانس آوردم، هنوز مزه اش رو خوب نچشیده بودم و هیچیم نشد!

 

همش از بچگی شد یکی از دوران حال بنویسم!

۴.۵-  از همان بچگی از شرکت در هر گونه مراسم رسمی و جشن و... من جمله مراسم جشن عروسی بدم می اومد و تا حد ممکن از شرکت در این مهمانی ها فرار می کنم!

 

5- خرید و تماشای مغازه های لباس فروشی و طلا و ظرف و ظروف و... هیچ وقت جزو تفریحات سالم من به شمار نمی یان و خریدشون هم برایم خیلی لذت بخش نیست به غیر از خرید تاپ و تی شرت! وقتی از جلوی مغازه هایی که تاپ و تی شرت می فروشن رد می شم نمی تونم جلو خودم رو بگیرم و ... . نزدیک بهداریمون کلی از این دست مغازه ها هست که من مدتها وقتی مریض می شدم و می رفتم بهداری حتمن یک تاپ یا تی شرت می خریدم و به تعداد دفعاتی که رفته بودم دکتر تاپ و تی شرت داشتم. این روزها از میدان هفت تیر که رد می شم سعی می کنم چشمم به اون مغازه ها نیفته با این حال یه ماه پیش آخرین خریدم رو انجام دادم!!!

 

پنج تا تموم شد دیگه وگرنه چیزایی  درباره خودم که من می دونم وشما نمی دونید خیلی زیاده!

 

لیست پیشنهادی من هم، سنجاب، علیرضا، یاشار و زیبا هست + بابک که وبلاگش رو حذف کرده فعلن!

 لطفن تحویل بگیرید و بنویسید :).