وبلاگ
سال 81 بود.....دایی پرسید: تو وبلاگ داری؟ نداشتم. حتی نمی دونستم وبلاگ چی هست! گفتم نه!...... بعدش اونقدر سرم را شلوغ کردم که یادم رفت وبلاگی هم بود! ... سال 83 دوباره من و وبلاگ باهم آشنا شدیم. هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی وبلاگ بنویسم. حالا وقتی من و دایی با هم صحبت می کنیم، وقتی از وبلاگ می گه و وبلاگ نویسی و می پرسه: راستی تو وبلاگ داری؟ باز هم می گم نه، با من و من.... .
* یاد اون دختر فعال و پر جنب و جوشی افتادم که خستگی را نمی شناخت. که بتول و فاطی و شهناز از کارهاش شاخ در می آوردن... کجایی مریم تهرانی! بیا و ببین هرچی گفته بودی درست از آب در اومد! .... به روغن سوزی افتادم؟! زد به سرم؟! انگیزه هام رو باد با خود برد؟! خیلی ضعیف تر از اونی بودم که فکرش رو می کردم! همین!
به رود زمزمه گر گوش کن
که می خواند
سرود رفتن و رفتن
و برنگشتنها
(حمید مصدق)