شخصی!
مهلت خونه مون داره تموم می شه و این روزها باید دربه در دنبال خونه باشیم و یا مذاکراتی با جناب صاحبخانه داشته باشیم! سال پیش قبل از اینکه دخترخاله بیاد تصمیم به اجاره این خونه گرفته بودم! خانه ای ایده آل برای من بود! صاحب خانه انسان متشخصی است که اصلن کاری به کار مستاجر(ازنوع خوبش یعنی ما!) ندارد. آرام و خلوت (اینش خیلیم خوب نیست! فکر کنم تو اون خونه تنها باشی و بمیری، مدتها کسی خبردار نمی شه! تا وقتی که بوی گندت کوچه رو پر کنه!) و از همه مهمتر! به محل کارم خیلی نزدیکه و می تونم تا لنگ ظهر بخوابم! در ضمن زحمتی هم برای پیدا کردنش نکشیده بودم! و از همه اینها مهمتر اینکه می تونستم پول پیش و اجاره اش رو پرداخت کنم!
به هر حال وقتی دختر خاله اومد اول اعتراضی نکرد و به راحتی حاضر شد با من هم خانه بشه! مثل اینکه زیادی هم تحویلم می گرفته و به قول خودش من یه بت، آرمان و از این چیزا براش بودم! آرزو داشته روزی مثل من باشه! جل الخالق!!!! امیدوارم هیچ کافری به درد مثل من بودن دچار نشه چه برسه به دختر خاله جان، که دختر خاله امه و برام عزیزه! به هرشکل حالا دیگه اون بت ویران شده و از خاله جانم شنیده ام که ما (من و دخترخاله) اخلاقامون با هم جور نیست!!! نمی دونم(دخترخاله) چرا این رو هیچ وقت به خودم نگفته؟ شما نمی دونین؟
چی می گفتم؟ .... این خونه از محل کار دختر خاله خیلی دوره و بنده خدا کلی باید تو راه باشه! من که درد راه دور کشیده ام به خوبی درکش می کنم! اوایل همیشه معترض بود و معتقد بود که سرش کلاه رفته! راست می گه البته! اون معتقد بود (لابد الانم هست) که بریم و نزدیکای فک وفامیل خونه بگیریم که هم کسی نزدیکمان باشه که حمایتمان کنه و در مشکلات زندگی کمکمان باشه!!! ولی من با پر رویی مخالفت می کنم که اونوقت راه من خیلی خیلی دور و بدمسیر می شه و من تحمل شلوغی و ترافیک رو ندارم! ( من که مثل اون جوون نیستم بتونم ساعتها از میله اتوبوس آویزون بشم!) نمی دونم یه مدت که دنبال خونه بودیم وضع بد اجاره و صاحبخانه های عجیب و غریب را دید و اوضاع دوستانم را که بعضی هاشون صاحبخونه شون را باید تو موزه گذاشت را دید نظرش عوض شد و یا حرف من که با بی رحمی گفتم بی خیال هم خانه ای بودن با هم بشیم باعث شد که حالا اصلن هیچ حرفی از دنبال خونه گشتن نمی زنه و هر شب اصرار داره زنگ بزنم به جناب صاحبخانه و وارد مذاکره بشم!
فکر می کنم به جای صاحبخانه باید با دختر خاله وارد مذاکره بشم ببینم ریشه این تصمیمش در چیه و اینکه چرا ما نتوانستیم در یک سال به هم نزدیک تر و با هم دوست تر باشیم؟
می دانم ترسش از تنها ماندن است و نه اینکه از بودن با من احساس خوشی دارد! تقصیر خودم هم نمی دانم که بارها باهاش صحبت کرده ام که اگر برایش درد دل می کنم، فقط با او درد دل کرده ام و نه با تمام فامیل و دوست و آشنا! و مشکلات شخصی من فقط مال من است نه...؟ راه دیگری هم دارم غیر از سکوت و حرفهایی روزمره ای که هیچ اهمیتی ندارند؟! نمی دونم! فعلن حسابی به هم ریختم!