
باری، اگر از احوال مان خواسته باشید،
سلامتی حاصل است و ملالی نیست چون دوری دیدار شما.
بابا جان چقدر دلم برای صفا و صمیمیت شما تنگ شده است.
به الیاس گفتم از باغ ها و مزارع بنویس، از دشت ها و کوهها، از صدای رودخانه،
از خواندن چلچله ها،
به الیاس گفتم از مسجد میدان ده بنویس که دستهایش را به نیایش رو به آسمان گرفته است،
و هر صبح با آواز خروس بی بی کوکب صدای اذانش بلند است.
به او گفتم از شب بنویس که غوک ها و سیرسیرک ها صدایشان همه جا را بر می دارد.
به الیاس گفتم به ده برگردیم،
در آ« جا همه چیز برایت کتابی است که صفحاتش دیگر سپید نیست.
بابا جان دست های خاک آلوده ی شما را می بوسم که اگر یک روز شخم نزند، تخم نپاشد، درو نکنند،
آن وقت در این غربت همه همدیگر را می خورند.
قربانت گردم
دخترت اکرم
دو مرغابی درمه، حسین پناهی