-    مبارکا باشه! د.خ. جانمان عروس شد و من از همین امروز که برگشتم خونه، رسما خودم را بی هم خانه می دونم. تا باشه از این بی هم خانه شدن ها :)  ایشالا که خوشبخت باشن. هر کی شیرینی می خواد تا 3 روز بعد از 13 ام تشریف بیاره خونمون.  هر چی زودتر بیایین شیرینی تازه تری خواهید خورد D:

 

-   اینکه چطور رفتم و برگشتم خودش یه سفرنامه است. فقط اینکه موقع رفتن یه تیکه راه رو مجبور شدم با سواری برم. جناب راننده ماشین رو با جت اشتباه گرفته بود و من هم به شدت مومن شده بودم و دست به دامن خدا که، خدا جون! این همه مدت که ما رو نمردوندی(!) حالا این یه روزه رو هم به د.خ. مان رحم کن و مارو به سلامت به ولایت برسان... .  الان دیگه حسابی قدر قطار رو می دونم

 

-  باید از خواهرکم تشکر کنم که مجبور شد به جای مراسم بله برون تو خونه بمونه و از یه خواهر سرماخورده تب کرده و گلوبادکرده بی حال و مریضش پرستاری کنه که روز بعدش توان شرکت در مهمانی رو داشته باشه.

 

-   گفته بودم همکار د.خ. یه ماهی سیاه کوچولوی گوشت خوار بهش داده بود. بعد از چند روز همکارش یه ماهی دیگه بهش داد و د.خ. خوشحال بود که ماهی ها شدن دوتا و دیگه نمی میرن.  ماهی جدیده  همش دنبال ماهی سیاهه می کرد و اون هم عین جن زده ها شده بود. به د.خ. که گفتم، گفت: دارن بازی می کنن باهم! اما چه بازی کردنی که بعد از نصف روز دیدم باله های قشنگ ماهی سیاهه  توسط ماهی جدیده کنده شده و از هم جداشون کردم. ظهر که از راه که رسیدم قبل از هرکاری رفتم سراغ ماهی ها و آبشون رو عوض کردم ولی بعد از چند دقیقه که رفتم سراغشون دیدم ماهی سیاه کوچولو افتاده کف ظرف و ماده زرد رنگی ازش خارج شده و داره می میره! هیچی دیگه ماهی سیاه کوچولو مرد :( . امان از د.خ.! بهش گفته بودم به ماهیهات بگو وقتی خودت خونه ای بمیرن.

    الان باید از یه ماهی قاتل مواظبت کنم :)