در اتوبوس:

    دختر کوچولو یه بوته گل تو پلاستیک و یه گلدان کوچیک کاکتوس دستش بود. روبروم نشسته بود و لبخند می زد و همزمان قربون صدقه کاکتوسش می رفت.  هرکی هم یه لبخندی بهش می زد شروع می کرد به تعریف که ازکجا داره می یاد و کاکتوس را از کجا خریده و قیمتش چقدر بوده و اینکه چون ارزون بوده و خیلی چشمش رو گرفته، خریدتش، 400 تومن!....

    اومد نشست کنارم و زل زد به دستام، هر از چند گاهی هم تو عینکم خودش رو نگاه می کرد و – به خودش- لبخند می زد و شکلک در می آورد. :) .... موبایل یکی از خانومها که زنگ زد، گفت: ای وای گوشیم زنگ می زنه و دست کرد تو کیفش و یه گوشی اسباب بازی درآورد و خیلی جدی مشغول صحبت شد....

   حرکت دست کودکانه ای رو، روی دستم احساس کردم! آخرش نتونسته بود به کنجکاویش – برای لمس دستهام- غلبه کنه!....

  حالا من نشستم اینجا و زل زدم به دستام ولی نمی تونم بفهمم احساس اون دخترکوچولو رو....