تبریز رو دوست نداشتم(ندارم)،  شاید به خاطر این که برخلاف میلم و با چشم گریون رفتم اونجا، یا به خاطر برخورد خیلی بدی که به خاطر این که دختر بودم، روز اول باهام شد، یا شاید هم جو بد خونه حاج یوسف و خاطرات بدی که از اونجا دارم و سختی هایی که کشیدم و دم نزدم... . نمی دونم!  ولی اینا نصف خالی لیوانن، وگرنه جو شاد و صمیمی و جوان و پرشر و شور اون جا، مهربانیهای آدماش هرچند فقط در ظاهر بوده باشن.  نگرانی ها، کمک ها و راهنمایی های بی منت شون و درد دلای صمیمانه همکارها و روزهای خوبِ بعدِ وقتی که حضورم را قبول کردن به عنوان یه همکار و حتی چایی های لب پر و آبگوشت های روز چهارشنبه اش-که آقای رییس چند برگه مرخصی امضا شده بی تاریخ بهم داده بود تا این روزها خودم را برسونم خونه برای خوردن ناهار مامان پز و گرسنه نمونم، ماموریت های روزهای بین تعطیل برای رفتن به ولایت و خیلی چیزای خوب دیگه رو فراموش نمی کنم.

    هر روزِ زندگی با آدمای متفاوت خونه حاجی و دیدی که به زندگی و آدمای دور و برشون داشتن هم که به تنهایی برای منِ پاستوریزهء استرلیزه شده یه مدرسه بود!

   

    الان دوتا از همکارای تبریزم اومده بودن این جا دیدنم. همانطور شاد و خوش و سرحال و جوان و با انرژی بودن و کلی الکی خندیدیم... .