چند تا خانوم که باهم خوب باشن و بسازن، اگه با هم بیفتن، هر روز تو اتاق مراسم تغییر دکوراسیون رخ می ده و رییس بزرگ شگفتانه! می شه. امروز در حال شستن و سابیدن و جابجایی بودم، آقاهه که این کارا رو می کنه شانس آورد نبود. خسته شدم و خوابم می یاد.
اگه این نیروی مشوق رو تو خونه داشتم الان خونه ام تغییر دکوراسیونش داده شده بود، خریداش رو کرده بودم و شست و شو سابیدناش هم تموم شده بود و یه خونه داشتم عین دسته گل! احتیاج به نیروی کمکی و مشوق دارم.
چندسال پیش ها که یه شب در میون و شبی سه ساعت می خوابیدم، بقیه خوابم تو اتوبوس و تاکسی، نشسته و یا سرپا بود خواب هم می دیدم حتی و وقتی بیدار می شدم که رسیده بودیم ترمینال شرق و یه خانومه ای دلش می سوخت و بیدارم می کرد و تازه باید مواظب می بودم تو راه برگشتم دوباره خوابم نبره و برگشته باشم شرکت D: ولی دیروز نمی دونم اون خواب و خستگی از کجا اومده بود که تو اتوبوس سرم رو تکیه دادم به صندلی و وقتی بیدار شدم، ایستگاه آخر بود و همه داشتن پیاده می شدن.