تا همین چند سال پیش که باربی بودن و کمر اندازه دورکمر اسکارلت داشتن مد نشده بود من اندازه دور کمرم یکم کمتر از اسکارلت بود و روزی که تصمیم به خرید لباس می گرفتم، روز عزا بود. هیچ کدام از دوستان مهربانم حاضر نمی شدن باهام بیان خرید و اگر می آمدند هم به هر حال لباسی اندازه من پیدا نمی شد و حتما خیاطی تو مایه های دوباره دوختن لباسه پیش رو داشتم. اون وقتها ازبس همه بهم توصیه می کردن یکم چاق شم و یا سولماز کلی زحمت می کشید و می نشست پیشم تو سلف و یا موقع صبحانه که تا حد ممکن غذام رو تموم کنم، اندکی چاق شدن جزو آرزوهام شده بود.

     الان دیگه لاغر نیستم و حتی سعی می کنم مواظب خوردنم هم باشم. یعنی حالاسولماز رو لازم دارم موقع ناهار و تو سلف بیاد بشینه پیشم و مواظب باشه زیادی نخورم.  یکی دو روزیه یکی از مهره های ستون فقراتم (تقریبا سومی از بالا در شکل) درد می کنه و الان که کلافه شده بودم از این درده دوباره آرزوم شد کاش یکم بیشتر چاق بودم و نمی تونستم مهره ها رو اینهمه لمس کنم و بشمرمشون. فکر کنم یکی از علتهای خوب نشدن دردش هم از این باشه که دم به دقیقه دستم می خوره بهش... .